مقاله رایگان با موضوع هزار و یک شب، نویسندگان، ادبیات فارسی، فرهنگ اسلامی

دسامبر 22, 2018 0 By yazoa
پایان نامه  

گمراه کنندگان و شیاطین خوانده می شدند. (یاحقی: 1388، 371).
کلمۀ دیو نزد همه ی اقوام هند و اروپایی به جز ایرانیان همان معنی اصلی خود را که «خدا» است حفظ کرده است (پیشین).
زرتشتیان، دیوان را خدایان دشمن می شمردند، ولی سرانجام به دنبال یک تحول کند و دراز مدّت، غولان و موجودات اهریمنی دیگر در شمار دیوان قرار گرفتند و قوای بشر که کارگزاران دیوان اند در برابر و به اندازه ی قوای خیر و خدایان هستند (یاحقی: 1388، 371).
در فرهنگ اسلامی به خصوص در کتاب های حیوان شناسی عربی، از دیو به «عفریت» یاد شده و داستان ها و روایات عجیبی در سرگذشت عفریت ها آمده است. (یاحقی: 1388، 371).
بنابراین می توان گفت: «اسلام گونه های تازه ای از دیوان تازی را برای نویسندگان ایرانی به ارمغان آورد و اینان کوشیدند، دیوان تازی را با آن چه در معتقدات کهن خود دربارۀ دیوان آمده بود متجانس سازند» (برزگر خالقی: 1379، 82).
در ادبیات فارسی دیو گاهی مترادف با «اهریمن» در اندیشۀ ایرانی و گاه به معنای «شیطان» در فرهنگ اسلامی و زمانی به مفهوم «غول و عفریت» و موجودات خیالی در افسانه های عامیانه است. (یاحقی: 1388، 373).
«ابوشیطان» یا «ابلیس» که ایرانیان به آن «اهریمن» می گویند را تازیان از مسیحیان به عاریت گرفتند. ابلیس گروه انبوهی از ارواح پلید را در کنار دارد و در زبان پارسی مترجمان به جای جنّ و شیطان واژۀ «دیو» را به کار بردند، ولی بین واژه جن و دیو بسیار تفاوت وجود دارد، زیرا دیوان موجوداتی مطلقاً زیان کار هستند ولی در میان اجنه های مشرک نوع مسلمان آن نیز وجود دارد که گروه طغیان گر آن «مادرین» نام دارد و گروهی از نویسندگان تازی «عفریت» را پس از مادرین نیرومندترین اجنه می دانند (برزگر خالقی: 1379، 82).
دیوهای دیگری نیز در تخیّل اعراب وجود دارند که زیان کارند و ویژگی های کم و بیش وحشتناکی دارند از جمله: دیوی که مسافران را از راه گمراه می کند به نام «سعلاه» یا «ساحره الجّن» و معادل مذکر آن «قطرب» است و گونه های دیگر آن علیزارها، دلهات ها و شق ها و نسناس ها هستند که از چهر های اصلی شیطان به شمار می روند (پیشین 83).
در «عجایب نامه» آمده است:
جماعتی دیو بودند که با ابلیس به زیر آمدند و ایشان هنوز قصد آسمان می کنند و ملائکه نمی گذارند شعلۀ آتش به ایشان اندازند تا دور شوند و مسخ گردند، بعضی به بیابان افتند و آن را «غول» و «سعلات» خوانند و بعضی به دریا افتند به آن «تمساح» گویند. (محمودی همدانی: 1375، 216).
در ادامه از رفتن دیوها می گوید که به افق آسمان می روند و اگر هم نسوزند و صاحب خبر شوند خبرهای به کاهن می دهند و کاهن یک خبر را به صد تبدیل می کند و جهان را گمراه می کند و جنیّان را آن ها می پرسند در آسمان چه شنیدی؟ و می گویند: آسمان پر از حرّاسانی بودند که آتش می انداختند (پیشین 217).
خصوصیّات و صفاتی که برای دیوان در شاه نامه فردوسی آمده چنین است:
1- بی خردی 2- بی شرمی 3- آز و نیاز 4- کژّی و کاستی
و نیز دیو معادل:
1- انسان بدکار 2- ابلیس 3- شخص زورمند و دلیر به کار رفته است
(برزگر خالقی: 1379، 91-89 به طور خلاصه)
دیوان می توانند از شکلی به شکل دیگر و از هیأتی به هیأت دیگر درآیند. گاهی در صورت انسان به صورت زن جادو و غیره درمی آیند، گاهی در شکل حیوانات به صورت گرگ و گور و یا سایر حیوانات ظاهر می شوند. (صفاری: 1383، 83).
بدان که از دیو بعضی زشت باشند و بعضی خوب روی و بعضی سیاه و بعضی سپید و هرچه به جانب جنوب اند سیاه نماید و آن چه به جانب شمال اند سپید نماید و ایشان را مسافتی نبود به یک طرفه العین، یکی از مشرق به مغرب رود؛ امّا ولایت دارند که یکی در ولایت دیگر نرود. (محمودی همدانی: 1375، 218).
5-3-2- دیو در داستان های هزار و یک شب
5-3-2-1-حکایت سفر سوم سندباد
سندباد در سفر سوم خود با بازرگانان سوار کشتی می شود. بعد از چند روز ناخدا باناراحتّی به آن ها می گوید که راه را گم کرده اند. اتفّاقات مختلفی برای آنان می افتد. سرانجام به جزیره ای می رسند که درختان و میوه های زیادی در آن ها وجود دارد. بعد از آن که از میوه ها می خورند قصری مشاهده می کنند. به قصر می روند و در همان جا به استراحت می پردازند در حالی که قصر خالی از سکنه است. هنگام غروب با صدای پایی که زمین را به لرزه در می آورد بیدار می شوند. رو به روی خود شخص بزرگ جثّه و سیاه رو و بلند قامت به صورت انسان می بینند که دو چشم او مانند شعلۀ آتش می درخشد و دندان هایی مانند دندان خنزیر و دهانی چون چاه و لبانی چون شتر و گوش هایی پهن و دراز تا کمر آویخته و ناخن هایی چون درندگان دارد.
دیو ابتدا سندباد را می گیرد و چون دست بر او می کشد و می بیند لاغر است او را رها می کند و به دنبال دیگران می رود، سرانجام ناخدا را که از همه چاق تر است می گیرد، پا برگردنش می گذارد و می کشد. سپس او را بر آتش می گذارد و کباب می کند.
سندباد و دوستانش دو سیخ بزرگ را بر آتش می نهند و در فرصت مناسب وقتی دیو خوابیده سیخ را به چشمانش فرو می کنند و پا به فرار می گذارند. با فریاد دیو موجود دیگری که بلند قامت تر و کریه منظرتر می باشد و جفت اوست حاضر می شود تا به او کمک کند. همگی با کشتی ای که از قبل با چوب های شکسته ساخته اند فرار می کنند و به جزیره دیگری می روند و پس از طّی مسیر و گذراندن اتفّاقات مختلف به بغداد باز می گردند (هزار و یک شب: ج3، 27-317).
در کتاب های کهن و متون گذشته از دیو به عنوان موجودی زشت چهره، با دندان های دراز رنگی سیاه به همراه هیأتی رعب آور و ترسناک
یاد شده است.علاوه بر این اشکالی ترسناک برای آن ها قائل شده اند که دارای شاخ و دم هستند و می توانند از شکلی به شکل دیگر تبدیل شوند. همچنین دارای قدرت جادو هستند و می توان شکل عجیب و ترسناک را در حکایت سفر سوم سندباد در هزار و یک شب مشاهده کرد.

5-3-3- دیو(زردمبو) در داستانهای هری پاتر(Demon)
5-3-3-1- ویژگی های زردمبو
دیو دریایی یا زردمبو، به موجودی رنگ پریده با دو شاخ کوچک تیز و با انگشتهای دراز و باریک و دندانهای سبز گفته می شود که دو نوع اهلی و غیراهلی دارد. برای شکست دادن این موجود باید انگشتش را شکست. (هری پاتر و زندانی آزکابان 189) (هری پاتر و جام آتش، ج2، 578).

5-3-3-2-مثال در متن داستان
هری به بدنش کش و قوسی داد و به پشت سرش نگاه کرد. یک زردمبو، نوعی دیو کوچک شاخدار آبی از علف ها بیرون آمده بود و با انگشتهای دراز و کشیده اش پای هری را محکم گرفته بود. زردمبو دهانش را باز کرد و دندانهای تیزش نمایان شد. چوبدستیش به جای شلیک جرقه های نورانی به سوی زردمبوها چیزی که ظاهراً آب جوش بود به سمت آنها پرتاب کرد زیرا به محض اینکه به پوست رنگ پریده شان برخورد کرد لکه های سرخی بر روی پوستشان پدیدار شد. هری با آخرین توانش به آن لگد می زد و سرانجام برخورد پایش را به سر شاخدار آن حس می کرد زردمبو را می دید که با چشم های چپ شده در آب غوطه می خورد. همنوعانش نیز با خشم و غضب مشتهایشان را برای هری تکان می دادند و دوباره در لابه لای علف های بلند ناپدید می شدند. (هری پاتر و جام آتش، ج2، 578).

5-4-غول
5-4-1-واژه شناسی غول
«فرهنگ عربی- فارسی «روس» واژه «غول» را به این معانی آورده است:
سختی و بلا هر آن چه انسان را بفریبد و هلاک کند افسون گر و جنّی که هر ساعت به رنگی درآید جانوری خیالی که نیم آن انسان و نیم آن جانور است. (صفاری: 1383، 283)
«غول در عبری به معنی «مودار» است و گاهی آن را بز ترجمه کرده اند. در ترجمه ی یونانی «کتاب مقدّس» غول به دیوان ترجمه شده و مراد ارواح پلید است که به گمان اهل مشرق در ویرانه ها سکونت دارند. (دهخدا، ذیل واژه ی غول)
«در ادبیات فارسی و فرهنگ ها غول مجازاً به معنی «مردم وحشی» و «آدم خوار» و کنایه از شیطان و نفس آدمی و زشت اندام و دراز قد به کار رفته است. در واژه ها و ترکیب های غول آسا، غول پیکر و غول بی شاخ و دم و نیش غولی (= نابه جا و نامناسب) نیز اسم غول تا امروز در زبان فارسی زنده است، چنان که «شاخ غول شکستن» کنایه از انجام کاری بسیار دشوار و تقریباً ناممکن است و البته در مقام طعنه و ریشخند در فارسی عامیانه به کار می رود:
دور است سر آب ازین بادیه تا غول بیابان نفریبد به سرابت هشدار
(حافظ، 13) (یاحقی: 1388، 7-606)
در هر حال غول (جمع آن غیلان و اغوال) نوعی دیو است و نام غول مادّه ی آن را «سعلاه» یا «ساحره الجّن» می گویند که گاهی با آدمی پیوند زناشویی می بندد (پیشین).

5-4-2- ماهیّت و شکل غول
بسیاری غول را با دیو و جنّ یکی دانسته اند و داستان های عجیبی نیز برای آن ها ذکر کرده اند:
به گمان عوامل غول موجودی خیالی است که نیمه ی بالای تن او به شکل انسان و نیمه ی پایین به شکل اسب یا بز تصوّر شده است و با «باکوس» خدای شراب که در جنگل ها و بیشه ها است دوستی دارد (یاحقی: 1388، 606).
در عجایب نامه آمده است:
«از غول حکایت ها کنند که جنسی است از دیو و اضلال کند و اغوا و آمی را خورد. طبع سبعی دارد. گویند: در خاور هر سال غولی از صحرا برآمدی و مردی را بر بودی».
همچنین آمده است:
«دیوی که غول نام دارد، جزء گروه جنیّان است و غالباً غول در جنس زنی می باشد که در صحرا زندگی می کند و در اشکال و صورت های گوناگون ظاهر می شود. معادل نر یا مذکر آن «قطرب» آمده است. البته مخیل اعراب چنان کار کرده است که موجودات و ارواح پلیدی که در صحرا به سر می برند را بسیار وحشتناک نشان داده اند» (برزگر خالقی: همان 82).
«امّا غول اجناسند و حکایت ها آید از ایشان که در بیابان ها مردم را گمراه کنند. گویند: غول خود را به همه صورت ها بنماید، مگر پای وی که پایش به پای خر ماند. «سعلات» غول مادّه بود و صورتی نیکو دارد و نر زشت بود. مادّه گمراه کند و بفریبد و روی نماید و نر هلاک کند» (محمودی همدانی: 1375، 224).
در بخش دیگری در شکل و هیات غول در همین کتاب آمده است:
«و غول نه پری تمام است نه بهیمۀ تمام. چندان که بوزینه نه آدمی تمام است نه سبعی تمام و اغلب در بیابان ها باشند. گویند: غول از یک زخم بمیرد، اگر زخمی دیگر بروی زنند نمیرد و زنده گردد و اگر هزار زخم بر وی زنند نمیرد» (پیشین، 225).
«قزوینی در عجایب المخلوقات» در آورده است:
«چون شیاطین استراق سمع کنند باری تعالی ایشان را به واسطۀ شهاب ها دفع فرماید؛ بعضی بسوزند و بعضی به دریا افتند و نهنگ شوند و بعضی به بیابان ها غول شوند» (یاحقی: 1388، 606).
«جاخط» گوید که:
«غول دیوی است که معترض مردم مسافر شود و هر وقتی به صورتی نماید. کسانی که غول دیده اند از سر تا ناف بر شکل انسان و از ناف تا آخر بر شکل اسب و سم های او چون سم خر و بعضی از صحابه رسول گفت: که غول را دیدم در سفر شام در اخبار وارد است و مشهور او دیوی است بر شکل زنان در بیشه ها از آن بسیار باشند. اگر بر کسی ظفر یابد بد و بازی کند، چنانکه گربه با موش و اگر کسی را ببیند که صورت خوب دارد بر او مفتون شود و او را زحمت دهد و گویند: «شیرین یربوع» زمانی دراز» با «سعلات» با یکدیگر بود تا یک شب سعلات برقی بدید قصد آن برق کرد و برفت و اولاد او که از شیری یربوع حاصل شده بودند، یعن
ی «سعلات» گویند». (المکمونی قزوینی: 1340، 84-383).

5-4-3- غول در داستان های هزار و یک شب
5-4-3-1-حکایت «عجیب و غریب»
ملکی در سن پیری صاحب پسری می شود به نام «عجیب» پسر با آن که تحت تعلیم و آموزش قرار می گیرد ولی خوی شرارت دارد و به غارت اموال مردم و اسارت دختران می پردازد. شبی پدر خود را می کشد و بر تخت می نشیند. پس از مدّتی خوابی هولناک می بیند و معبّران چنین تعبیر می کنند که پدر او را پسری خواهد بود که حکومت او را نابود خواهد کرد.
عجیب به دنبال همسران ملک می گردد تا ببیند کدام باردار است. سرانجام در میان همسران پدر کنیزکی را باردار می یابد و او را با دو غلام به بیشه می فرستد تا او را بکشند، ولی چون به بیشه می رسند زنگیان وحشی به آن دو مجال نمی دهند و کنیزک فرار می کند.
چند روز بعد