ضرورت شناخت آدم از نظر مکتبای فلسفی- قسمت 2

سپتامبر 10, 2018 Off By 92

قطعیه که بی حساب سود و زیانِ این تبدّل و انتقال، خواهان و آرزومند اون باشه.

کی­یرکگور پس از گفتن این شکاکیت می­گوید که راه نجات آدم از جهل اینه که وضع و حالت غم­انگیز و فاجعه­آمیز خود رو بشناسه وسپس، چشم بسته، یعنی نه بوسیله عقل و منطق بلکه به نور ایمون، در جستجوی راهی بربیاد بیرون از آن وضع و حالت نکبت­آمیز و تأسف­آور. چون فقط ایمونه که می­تونه صورتی از رابطه و اتصال بین آدم و خدا در تجربه تاریخی آدم باشه.(پاپکین و استرول، 1375، 294) و در ادامه می­بیاره: تنها آگاهی و اطلاعی که در حالت تاریک جهالت داریم، یا آگاهی تاریخی مربوط به واقع امر و درباره تجربه ماست، یا اطلاعیه که منطقاً در موردِ مفاهیم حاصل شده. اما هیچوقت هیچکدام از اونا رو نمی­توانیم بگیم که درباره چیزی در عالم بالضروره حقیقیه یا نه. ما در حالت ناروشن­شده (جهل) خود ً غیرقابل و نامستعدّیم که بگیم خدا هست. درواقع، جهل ما اینه که نبود وجود اون با آگاهی ما سازگارتره تا وجود اون. (پاپکین و استرول، 1375، 295)

دو مکتب اگزیستانسیالیستی

ژان پل سارتر می­گوید: چیزی که کار رو پیچیده می کنه، اینه که اگزیستانسیالیست­ها به دو دسته تقسیم می­شن: دسته اول اگزیستانسیالیست­های مسیحی، که من یاسپرس[1] و گابریل مارسل[2] پیرو مذهب کاتولیک رو، از گروه اونا می­شمارم و دسته دوم اگزیستانسیالیست­­­های غیر مذهبی یعنی هایدگر[3] و اگزیستانسیالیست­های فرانسوی و خود من. برابری این دو گروه تنها اینه که همه فکر می کنن وجود مقدم بر ماهیته، یا یعنی، فلسفه رو باید از داخل­گرایی شروع کرد. واقعا معنی این عبارت­ها چیه؟ (سارتر، 1386، 25)

ما بر عکس دکارت و کانت، به وسیله «می­اندیشم»، خودمون رو رویاروی دیگری می­یابیم. [4] وجود دیگری به همون اندازه واسه ما مسلم و مطمئنه که وجود خود ما. بدین گونه، فرد آدمی که از راه «می­اندیشم» مستقیماً به وجود خود پی می­برد، وجود همه افراد دیگه بشر رو هم درمی­یابد، و بقیه رو به معنی شرط وجود خود می­شناسد. در­می­یابد که خود نمی­تونه هیچ باشه (بودن، به معنی اصطلاحی شوخ بودن، شریر بودن، حسود بودن) مگه اونکه بقیه اون رو اینطور بشناسن.(سارتر، 1386، 57)

من واسه اینکه فلان حقیقت رو درباره خود تحصیل کنم، باید از بقیه «عبور کنم». «دیگری» لازمه وجود منه؛ همون طوری که واسه معرفتی که من از خودمون دارم وجود دیگری لازمه. در این شرایط، کشف خودمون من، ، باعث کشف وجود «دیگری» هم می­شه. وجودی که چون اختیاری در برابر من قرار داره و اندیشه و تمایل اون جز این نیس که موافق یا مخالف من باشه. [5] بدین گونه، ما بدون این دست اون دست کردن جهانی رو کشف می­کنیم که به نام داخل گرایی دوطرفه[6] می­خوانیم. در این دنیاس که آدمی تصمیم می­گیرد که خود چی باشه و بقیه چه باشن. (سارتر، 1386، 58)

اراده

[1] . کارل یاسپرس – K. Jaspers فیلسوف و روانشناس آلمانی (1883- 1969)

[2] . گابریل مارسل – G. Marcel فیلسوف و نویسنده فرانسوی (1889- 1973)

[3] . مارتین هایدگر – M. Heidegger فیلسوف آلمانی، یکی از نمایندگان مشهور فلسفه اگزیستانسیالیسم  (1889- 1976)

[4] . اونقدر نیس که وجود خود رو بی بقیه دریابیم. کشف وجود خود و وجود بقیه، دریافتی تنها و جدایی ناپذیره. آدمی، همین که به وجود خود فهمید، ً بقیه رو هم روبروی خود می­یابد.

[5] . به زبون راحت­تر: فهمیدن من به وجود خود و درک وجود بقیه – که چون من مختار و آزادند- همراه و با هم و توأمه و نه اینکه اول به وجود خود پی ببرم و بعد در جستجوی راهی واسه درک بقیه برآیم. (چه به نظر مخالفان، این کار در دستگاه داخل گرایی محاله) ، از آزادی خود به آزادی بقیه پی می­بریم. آزادی بقیه به اون معنیه که اینان به خودی خود نه دشمن منند و نه ً دوست من. عمل اونا یکی از این دو راه رو مشخص می کنن.

[6] . Inter- Subjectivity داخل گرایی دوطرفه، به مفهومیه که در سطور پیش دیدیم. سارتر این اصطلاح رو به کار می­برد تا از تهمت «داخل گرایی فردی» که متوجه فیلسوفان ایدئالیسته برهد؛ چون در فلسفه گذشته دلیل قانع کننده­ای بر مسلم بودن وجود بقیه به دست نمی­آید.

[1] .اثرش به نام: Lhomme, ceticonnu

[2] . jemeines / always mine / in each case mine

[3].  Realite humaine

[4].  philosophies de l existence

  • 2