رابطه هوش هیجانی و ویژگی های شخصیتی با اضطراب اجتماعی در زوجین متقاضی طلاق

از جمله عوامل موثر می توان ویژگی های شخصیتی(مالوف و همکاران ، 2010)، هیجان پذیری و میزان اضطراب افراد(لانس بری و همکاران ، 2007) را نام برد که این مسائل نیازمند بررسی های بیشتری می باشد چرا که ارتباط بین این عوامل می تواند به مشاوران و روانشناسان در زمینه شناسایی علل و عوامل مرتبط کمک کرده و زمینه مشاوره ای موثر را برای زوجینی که در آستانه طلاق هستند فراهم نماید بنابراین شناسایی علل مرتبط در زمینه زوجین با توجه به اهمیت طلاق و تاثیر آن بر جنبه های زندگی ضروری می باشد.

1-3اهداف پژوهش:
هدف کلی:
بررسی رابطه بین هوش هیجانی و ویژگی های شخصیتی با اضطراب اجتماعی در زوجین متقاضی طلاق

اهداف جزئی:
الف. اهداف علمی:
1.بررسی رابطه بین هوش هیجانی با اضطراب اجتماعی در زوجین متقاضی طلاق.
2.بررسی رابطه بین ویژگی های شخصیتی با اضطراب اجتماعی در زوجین متقاضی طلاق .
3-بررسی نقش پیش بین هر یک از متغیرهای هوش هیجانی و ویژگی های شخصیتی با اضطراب اجتماعی در زوجین متقاضی طلاق .

ب.متغییر های(پیش بینی و ملاک(:
ملاک :اضطراب اجتماعی
پیش بین:ویژگی های شخصیتی در زوجین
پیش بین : هوش هیجانی
1- 4 فرضیات تحقیق:
1-بین هوش هیجانی و مولفه های آن(مهارت های درون فردی، مهارت های بین فردی، مقابله با فشار، سازگاری و خلق کلی) با اضطراب اجتماعی و مولفه های آن(هراس اجتماعی و گذر اجتماعی) در زوجین متقاضی طلاق رابطه وجود دارد.
2- بین ویژگی های شخصیتی(نوروزگرایی، برونگرایی، گشودگی، مقبولیت، باوجدانی) با اضطراب اجتماعی و مولفه های آن(هراس اجتماعی و گذر اجتماعی) در زوجین متقاضی طلاق رابطه وجود دارد.
3- هوش هیجانی و ویژگی های شخصیتی پیش بینی کننده اضطراب اجتماعی در زوجین متقاضی طلاق می باشند.

1-5روش تحقیق:
روش پژوهش حاضر از نوع توصيفي-همبستگی است.

1-6روش گردآوری اطلاعات:
روش گرد آوری اطلاعات ، میدانی و کتابخانه ای است.

1-7ابزار گردآوری اطلاعات:
ابزار مورد استفاده در پژوهش فوق پرسشنامه خواهد بود که شامل پرسشنامه های زیر می باشد:
پرسشنامه هراس و اضطراب اجتماعی ترنر : این پرسشنامه توسط ترنر و همکاران ( 1989) تدوین شد که از نظر تجربی از ابزار پاسخ های ترکیبی ابعاد شناختی، جسمی، رفتاری و ترس اجتماعی مشتق شده است و دارای 45 سئوال و دو خرده مقیاس کلی هراس اجتماعی و گذر هراسی است. 32 سئوال آن مربوط به هراس اجتماعی و 13 سئوال دیگر آن برای ارزیابی گذر هراسی است. پیوستار پاسخ ها بر پایه طیف هرگز، خیلی کم، کم، گاهی اوقات، زیاد، خیلی زیاد و همیشه رتبه بندی شده است و به ترتیب نمره های (0-6) برای هر پاسخ اختصاص یافته است. اگر نمره هراس اجتماعی آزمودنی کمتر از 34 باشد احتمال وجود هراس اجتماعی بعید است و اگر نمره فرد 34-59 باشد احتمال خفیف هراس اجتماعی وجود داشته و اگر این نمره بین 60-79 باشد، احتمال هراس اجتماعی وجود دارد و نمرات بیشتر یا مساوی با 80 امکان بالای تشخیص هراس اجتماعی را دارند. ترنر و همکاران(1989) برای سنجش پایایی این پرسشنامه از روش بازآزمایی با فاصله 2 هفته استفاده نمودند و ضریب پایایی را 86/0گزارش کردند(وکیلیان و همکاران، 2008).
پرسشنامه هوش هیجانی بار-ان : اولین مقیاس هوش هیجانی بار- آن در سال( 1980 ) با طرح این سوال که چرا بعضی مردم نسبت به بعضی دیگر در زندگی موفق ترند آغاز گردید. در این سال مولف مفهوم تعریف و اندازه ای از هوش غیر شناختی ارائه کرد و پس از 17 سال تحقیق اولین مقیاس هوش هیجانی ساخته شد. مقیاس هوش هیجانی او دارای پنج مقیاس یا جنبه و پانزده خرده مقیاس به شرح زیر می باشد: 1) مقیاس های مهارت های درون فردی که شامل خرده مقیاس های آگاهی هیجانی، خودابرازی، احترام به خود، خودشکوفایی و استقلال است. 2) مقیاس های مهارت های بین فردی شامل خرده مقیاس های همدلی، مسئولیت پذیری اجتماعی و روابط بین فردی، 3) مقیاس مقابله با فشار (کنترل استرس) شامل خرده مقیاس های تحمل استرس و کنترل تکانه، 4) مقیاس سازگاری شامل خرده مقیاس های انعطاف پذیری، حل مساله و واقعیت سنجی و 5) مقیاس خلق کلی شامل خرده مقیاس های شادی و خوشبینی می باشد. این پرسشنامه دارای 90 سوال است که نخستین پرسشنامه فرا فرهنگی ارزیابی هوش هیجانی است. این آزمون در سه مرحله در ایران اجرا شده و پس از انجام برخی تغییرات در متن اصلی پرسشنامه، حذف یا تغییر بعضی سوالات و تنظیم مجدد سوالات هر مقیاس، پرسشنامه از 117 سوال به 90 سوال تقلیل یافت و در مورد کیفیت روان سنجی آن نیز اقدامات لازم به عمل آمد. پاسخ های آزمون در روی یک مقیاس 5 درجه ای در ردیف لیکرت به شرح زیر تنظیم شده است، پایایی این آزمون به روش زوج-فرد 88/0 گزارش شده است(رقیبی و قره چاهی، 1392).
پرسشنامه نئو فرم کوتاه(NEO-FFI) : برای سنجش پنج عامل بزرگ شخصیت از فرم کوتاه نئو استفاده خواهد شد. این پرسشنامه در واقع کوتاه شده پرسشنامه 240 سئوالی(NEO-PI-R) با 60 سئوال است که کوستا و مک گری (2004) برای ارزیابی 5 ویژگی اصلی شخصیت(نوروزگرایی، برونگرایی، گشودگی، مقبولیت، باوجدانی) تدوین کردند و بر اساس مقیاس پنج درجه ای لیکرت از کاملا مخالف، تا کاملا موافق نمره گذاری می شود و ضرایب اعتبار بازآزمایی آن نیز بین 83/0 تا 75/0 گزارش شده است. گروسی فرشی(1380) نیز ضرایب همسانی درونی را برای هر یک از عوامل نوروزگرایی، برونگرایی، گشودگی، مقبولیت و باوجدانی به ترتیب برابر 86/0، 73/0، 56/0، 68/0 و 87/0 گزارش کرده است(فتحی آشتیانی و داستانی، 1389).

1-8جامعه آماری:
جامعه آماري متشکل از کلیه مراجعه کنندگان طلاق در سال 1393 به واحد معاینات پزشکی قانونی استان تهران به تعداد 9631 نفر می باشد. و بر اساس فرمول کوکران تعداد 370 نفر بعنوان نمونه جهت این تحقیق انتخاب شده اند.

1-9 روش تجزیه و تحلیل آمار:
براي بررسي داده هاي اين پژوهش از روش هاي آمار توصيفي و استنباطي استفاده شده است. از شاخص هاي آماري (آماره ها) توصيفي يعني درصد، فراواني، ميانگين، انحراف استاندارد جهت خلاصه كردن اطلاعات پراكنده و سپس براي بررسي فرضيه هاي پژوهش از روش همبستگی پیرسون و روش رگرسیون چندمتغیره استفاده شده است. داده ها با استفاده از نرم افزار SPSS 16مورد تجزيه و تحليل قرار گرفته است

فصل دوم
ادبیات و پیشینه پژوهش

مقدمه
همه علوم انساني اجتماعي، از جمله علم روان‌شناسي دو نوع تاريخچه دارند: تاريخچه واقعي و حقيقي و تاريخچه رسمي و تدويني. تاريخچه واقعي همه علوم انساني، به ويژه علم روان‌شناسي به آغاز خلقت، يعني همان زماني كه اولين و دومين انسان، يعني حضرت آدم و حوّا توسط آفريدگار خلق شدند، برمي‌گردد. اما تاريخچه رسمي و تدويني هر علمي به تاريخ خاص و سرزمين معيني برمي‌گردد.
امروزه وقتي واژه تاريخچه را به كار مي‌برند مراد تاريخچه رسمي و تدويني است؛ يعني زماني كه اصول و مباني يك علم استخراج، فصل‌بندي و تدوين شده و به صورت رسمي و مستقل به جهان عرضه گرديده است. به اين اعتبار، علم روان‌شناسي علمي نسبتاً جوان است كه تاريخ تأسيس آن به سال 1879م و خاستگاه آن به غرب از جمله آلمان برمي‌گردد، چون بر اساس منابع معتبر، اولين آزمايشگاه روان‌شناسي در اين تاريخ و در شهر لايپزيك آلمان توسط دانشمندي به نام ويلهلم وونت1تأسيس شد و روان‌شناسي كه تا اين زمان با عنوان «علم النفس» بخشي از فلسفه شمرده مي‌شد، به صورت علمي رسمي و مستقل درآمد. امروزه اين روان‌شناس در بين روان‌شناسان به عنوان پدر علم روان‌شناسي و مؤسس مكتب ساخت‌گرايي شناخته مي‌شود.( استيو هين ،1384)
تاريخ آغاز مطالعات مربوط به هوش تقريباً با تاريخ استقلال علم روان‌شناسي همزاد است. در اين زمينه مي‌توان به تحقيقات گالتون2در1869 و 1883م اشاره كرد. اما اگر مبناي شروع تحقيقات مربوط به هوش را مطالعات( اسكيرول3 1838م) و يا حتي تاريخ ساخت اولين آزمون هوش (1800م) قرار داده شود، تاريخ آغاز اين مطالعات به قبل از استقلال و رسميت يافتن علم روان‌شناسي برمي‌گردد.
2-1ديدگاه‌هاي هوش هيجاني
عبارت هوش هيجاني حدود سال 1990م در ادبيات پژوهشي به كار برده مي‌شد، اما عموميت يافتن آن به سال 1995م، هنگامي كه كتاب هوش هيجاني، نوشته دانيل گلمن، پر فروش‌ترين كتاب نيويورك تايمز شد، برمي‌گردد50. در سال 1990م پيتر سالووي و جان ماير اصطلاح هوش هيجاني را به معناي توانايي زير نظرگرفتن احساسات و هيجانات خود و ديگران، تمايز گذاشتن بين آنها و استفاده از اطلاعات حاصل از آنها در تفكر و اعمال خود، گرفتند. در سال 1995م گلمن اصطلاح هوش هيجاني را سرِ زبان‌ها انداخت. گلمن معتقد است در پيش‌بيني قابليت اشخاص، هوش هيجاني شاخص بهتري است تا هوشبهر حاصل از آزمون‌هاي سنتي هوش.
از نظر گلمن، هوش هيجاني دست كم چهار حوزه دارد:
1. آگاهي هيجاني (براي مثال، توانايي جدا كردن احساسات از اعمال
2. مديريت هيجانات (براي نمونه، توانايي كنترل عصبانيت
3. تشخيص هيجانات ديگران (براي مثال، ديدن دنيا از دريچة چشم ديگران
4. اداره كردن روابط (تواناي حل مشكلات و روابط(جان دبليو سانتراک :32)
در حوزه روان‌شناسي ريشه‌هاي تئوري هوش هيجاني به آغاز نهضت هوش هيجاني باز مي‌گردد. اي. ال. ثرندايك (1920م) يكي از اولين كساني بود كه جنبه‌هايي از هوش هيجاني را با عنوان هوش اجتماعي52مطرح كرد. او در سال 1920م هوش اجتماعي را شامل مؤلفه‌هاي گسترده‌اي مي‌دانست كه هر يك به توانايي‌هاي مختلفي در زمينه هوش و ابعاد مختلف آن اشاره مي‌كردند. در سال 1937م رابرت ثرندايك و استرن53تلاش‌هاي قبلي انجام شده توسط اي. ال. ثرندايك را مرور كردند و به معرفي سه حوزه متفاوت و در عين حال، نزديك به هوش اجتماعي پرداختند. اولين بخش اساساً به نگرش فرد به جامعه و شكل يا بخش مؤلفه‌هاي متفاوت آن برمي‌گردد. بخش دوم، شامل دانش اجتماعي است. شكل سوم، هوش اجتماعي، ميزان سازگاري اجتماعي فرد را در بر مي‌گرفت.
وكسلر در سال 1952م همراه با گسترده كردن آموزه‌هاي بهره هوشي، توانايي‌هاي عاطفي را به عنوان بخشي از توانايي‌هاي معروف هوش، تصديق كرد. هاوارد گاردنر (1983م) نيز در احياي تئوري هوش هيجاني در روان‌شناسي نقش برجسته‌اي ايفا كرده است. مدل تأثيرگذاري وي تحت عنوان هوش‌هاي متكثر يا هوش‌هاي چندگانه شامل انواع متفاوتي از هوش، از جمله هوش شخصي، هوش ميان‌فردي و هوش درون فردي است.
شايد بتوان گفت كه روون بارون (1988م) اولين كسي است كه گام‌هاي نخستين را براي ارزيابي هوش هيجاني به عنوان معياري از سلامت برداشته است. وي در رساله دكتري خود اصطلاح ضريب هيجاني را در مقابل بهره هوشي به كار برده است. اين، درست زماني است كه اصطلاح هوش هيجاني هنوز معروفيت عمومي پيدا نكرده و هنوز سالوي و ماير اولين مدل هوش هيجاني خود را به چاپ نرسانده‌اند. بارون (2000م) اينك هوش هيجاني را به عنوان مجموعه‌اي مشتمل بر دانش هيجاني و اجتماعي و توانايي‌هايي مطرح مي‌كند كه بر توانايي عمومي ما در برخورد مؤثر با خواسته‌هاي محيطي تأثير مي‌گذارند. اين مجموعه، شامل مواردي است كه عبارت‌اند از:
توانايي آگاه بودن، فهميدن و بيان كردن خود،
توانايي آگاه بودن، فهميدن و برقراري ارتباط با ديگران،
توانايي برخورد با هيجان‌هاي شديد و كنترل سائق‌ها و تكانه‌هاي دروني،
توانايي سازگاري با تغيير و حل مشكلات شخصي يا اجتماعي.
پنج حوزه مطروحه در مدل وي عبارت‌اند از: مهارت‌هاي درون فردي، مهارت‌هاي ميان فردي، سازگاري، مديريت استرس، و حال عمومي. بالأخره در سال 1990م پيتر سالوي و همكارش جان ماير كه در حال حاضر در دانشگاه نيوهمپشاير54كار مي‌كنند، مقاله خود با عنوان «هوش هيجاني» كه بيشترين تأثير را در حوزه تئوري هوش هيجاني برجا گذاشته، به چاپ رساندند.) سيدمحسن فاطمي، همان، 43-39.(
سالوي و ماير در مدل اوليه خود (1990م) هوش هيجاني را اين گونه تعريف كردند: «توانايي نظارت بر احساسات و هيجان‌هاي خود و ديگران، توانايي تمييز دادن هيجان‌هاي متفاوت و متنوع و توانايي استفاده از اين اطلاعات براي راهنمايي و هدايت فكر و عملگلمن در سال 1995م با استفاده از تحقيقات سالوي، ماير و ديگران، كتابي با عنوان هوش هيجاني نوشت. از اين تاريخ به بعد، اصطلاح هوش هيجاني شهرت جهاني پيدا كرد. در حال حاضر در جهان و ايران صدها كتاب و مقاله در مورد هوش هيجاني تدوين شده و چندين همايش و كارگاه آموزشي نيز به آن اختصاص يافته است. نظريه‌هاي چند هوشي، از قبيل نظريه گاردنر و استرنبرگ، حرف‌هاي زيادي براي گفتن داشته‌اند. اين نظريه‌ها ما را واداشته‌اند كه تلقي وسيع‌تري از هوش و قابليت داشته باشيم. متوليان تعليم و تربيت را نيز ترغيب كرده‌اند برنامه‌هايي تدوين كنند كه در حيطه‌هاي مختلف به دانش آموزان و دانشجويان آموزش بدهند .(. جان دبليو سانتراک، : 32)
2-2 مقايسه هوش هيجاني و هوش شناختي
از نظر بسياري از فلاسفه و ديدگاه‌هاي سنتي روان‌شناسي، مفاهيم «هوش» و «هيجان» دو مفهوم بي‌ارتباط با هم بوده و حتي در مقابل هم قرار مي‌گرفتند. «هوش» از ديدگاه سنتي عمدتاً به عنوان مفهومي تك بعدي و به معناي توانايي تفكر انتزاعي و توانايي‌هاي شناختي تعريف شده و هيجان‌ها هم يك سري پاسخ‌هاي سازمان نيافته به محرك‌ها انگاشته مي‌شدند. اما تحولات عظيمي كه در حوزه‌هاي هوش و هيجان رخ داد، ديدگاه‌هاي سنتي را زير سؤال برده و بر ارتباط نزديك و در هم تنيده‌ هوش و هيجان تأكيد كرد. از پيشگامان اين تحولات در حوزه هوش مي‌توان به گاردنر (1983م) و استرنبرگ (1996م) اشاره كرد و در حوزه هيجان از كشفيات ژوزف لي دوكس،58آوريل و نانلي59 (1994 ـ 1989م) نام برد. ولي اوج اين تحولات به مطرح شدن مفهوم هوش هيجاني توسط سالوي و ماير (1990م) برمي‌گردد كه آشكارا بر درهم‌تنيدگي هوش و هيجان تأكيد مي‌كنند. از نظر آنها هوش هيجاني عمدتاً به عنوان توانايي فرد در بازنگري احساسات و هيجان‌هاي خود و ديگران، تمييز قائل شدن ميان هيجان‌ها و استفاده از اطلاعات هيجاني در حل مسئله و نظم‌بخشي رفتار تعريف مي‌شود. البته در طول دهه‌ گذشته (از 1995 به بعد) رويكردها و الگوهاي متفاوتي در مورد هوش هيجاني ارائه شده است. معروف‌ترين چهره اين حوزه در ميان عموم مردم دانيل گلمن است كه در كتابي تحت عنوان هوش هيجاني به تشريح عمومي اين سازه، پرداخته است. بارون (1997م) نيز نظريه‌پرداز ديگري است كه هوش هيجاني و ابعاد آن را مطالعه و بررسي كرده است(ولي‌الله رمضاني:85)
هوشبهر (IQ) و هوش هيجاني (EQ) قابليت‌هاي كاملاً متضاد نيستند، بلكه بيشتر مي‌توان چنين گفت كه متمايزند. همه‌ ما از تركيبي از هوش و عواطف بهره‌منديم. افرادي داراي هوشبهر بالا و هوش هيجاني پايين (يا هوشبهر پايين و هوش هيجاني بالا) به‌رغم وجود نمونه‌هايي نوعي، نسبتاً نادرند. در واقع، ميان هوشبهر و برخي جوانب هوش هيجاني همبستگي مختصري وجود دارد.( دانيل گلمن :75)
نظريه‌پردازان هوش هيجاني معتقدند كه IQ به ما مي‌گويد كه چه كار مي‌توانيم انجام دهيم در حالي كه EQ به ما مي‌گويد كه چه كاري بايد انجام دهيم.62 IQ شامل توانايي ما براي يادگيري، تفكر منطقي و انتزاعي مي‌شود، در حالي كه EQ به ما مي‌گويد كه چگونه از IQ در جهت موفقيت زندگي استفاده كنيم. هوش هيجاني شامل توانايي ما در جهت خود آگاهي هيجاني و اجتماعي ما مي‌شود و مهارت‌هاي لازم در اين حوزه‌ها را اندازه مي‌گيرد. همچنين شامل مهارت‌هاي ما در شناخت احساسات خود و ديگران و مهارت‌هاي كافي در ايجاد روابط سالم با ديگران و حس مسئوليت‌پذيري در مقابل وظايف است.)همان)
بهترين حوزه مناسب براي مقايسه هوش هيجاني و هوش شناختي، محيط كار است، زيرا فرد در محيط كار خود، علاوه بر توانمندي‌هاي علمي (كه از هوش عقلي نتيجه مي‌شود) از قابليت‌هاي عاطفي خود نيز استفاده مي‌كند. گلمن نيز در كتاب جديد خود به نام كار با هوش عاطفي(1998م) بر نياز به هوش عاطفي در محيط كار، يعني محيطي كه اغلب به عقل توجه مي‌شود تا قلب و احساسات، تمركز مي‌كند. او معتقد است كه نه تنها مديران و رؤساي شركت‌ها و سازمان‌ها به هوش عاطفي نياز دارند، بلكه هر كسي كه در سازمان كار مي‌كند نيازمند هوش عاطفي است.(. جان دبليو سانتراک، : 32)
امروزه بسياري از روان‌شناسان موفقيت انسان را در زندگي به دليل يك هوش (IQ) و استعداد يك‌پارچه و واحد نمي‌دانند، بلكه طيف گسترده‌اي از هوش وجود دارد كه موجب بروز توانايي‌هاي مختلف فرد در عرصه‌هاي گوناگون مي‌شود. يكي از انواع اين طيف گسترده، هوشي است به نام هوش هيجاني كه از سال 1990م به صورت رسمي وارد ادبيات روان‌شناسي شد.(همان:56)
همان‌گونه كه ملاحظه شد هوش شناختي و هوش هيجاني دو مفهوم كاملاً متضاد و متناقض نيستند و تنها چيزي كه وجود دارد اين است كه با هم تفاوت‌هايي دارند. از آنجا كه اين دو مفهوم نه كاملاً متناقض و نه كاملاً مساوي‌اند، بنابراين، شباهت‌ها و تفاوت‌هايي دارند.
2-3سنجش هوش هيجاني
براي سنجش هوش هيجاني سه نوع مقياس كلي وجود دارد:
1. مقياس‌هاي خودسنجي: تكيه بر گزارش خود فرد،
2. مقياس‌هاي چند رتبه‌اي: تكيه بر گزارش ديگران در مورد فرد،
3. مقياس‌هاي عملي: قرار دادن فرد در موقعيت طبيعي و نظاره‌كردن عملكرد وي در اين موقعيت.66
معرفي اين مقياس‌ها نيز نيازمند فرصت و مقاله ديگري است.
هوش هیجانی با عنوان توانایی بازبینی احساسات و هیجانات خود و دیگران، تمایز قائل شدن میان آنها و استفاده از این اطلاعات برای هدایت افکار و اعمال تعریف می شود.(مایر وسالوی ،1990).
درواقع هوش هیجانیآگاهی از هیجانها و چگونگی اثر گذاری این آگاهی در روابطبین فردی را نشان می دهد و از سوی دیگر نماینده میزان برخورداری توانایی تشخیص و ارزیابی و ابراز هیجان به نحوی صحیح و سازگارانه می باشد.(لوسین ،2006)
الگوهای گوناگونی در مورد هوش هیجانی مطرح شده است . از جمله الگوی مایر و سالوی (1997)که در آن هوش هیجانی را سازه پیچیده ای معرفی می کنند که شامل سه توانایی است :
ارزیابی و توصیف هیجانات خود و دیگران به معنی تعبیر و تفسیر نشانه های کلامی و غیر کلامی پیامهای دیگران که باعث ایجاد حس همدلی در فرد می شود ، تنظیم هیجانات در خود و دیگران ، بکارگیری هیجانها در راههای سازگارانه که در برگیرنده مفهوم حل مسئله ، نگاه مثبت به آینده و ایجاد اعتماد در دیگران می باشد.(جاکورز و کلین ،2006)
2-4هوش هيجاني و سلامت
هوش هيجاني رابطه بسيار نزديكي با سلامت رواني و سلامت جسماني دارد. به همين علت كه هوش هيجاني در حوزه‌هايي، مثل روان‌شناسي، مشاوره و راهنمايي، پزشكي و روان پزشكي، سخت مورد علاقه، تحقيق و مطالعه قرار گرفته است.
هر مشكلي، در طول حيات خود، زماني آماده حل‌شدن و از بين رفتن مي‌شود. هيجان‌ها وسيله‌اي است كه با آن مي‌توانيد براي حل مشكل اقدام كنيد. با درك هيجان‌هاي خود مي‌توانيد ماهرانه از ميان مشكلات بگذريد و از مشكلات بعدي اجتناب كنيد. اگر عكس اين كار را انجام دهيد و احساسات خود را سركوب كنيد، آنها خيلي سريع به احساس تنش، استرس و اضطراب تبديل خواهند شد. هيجان‌هايي كه ناديده گرفته مي‌شوند، مغز و بدن را فلج مي‌كنند. مهارت‌هاي هوش هيجاني، شما را قادر مي‌سازند تا جلوي وضعيت‌هاي دشوار را ـ پيش از اينكه غيرقابل كنترل شوند ـ بگيريد و با اين كار، مديريت استرس براي شما آسان‌تر شود. كساني كه قادر نيستند از مهارت‌هاي هوش هيجاني خود استفاده كنند، به احتمال زياد، براي مديريت روحيه و خلقِ خود از روش‌هاي ديگري كه كمتر اثر بخشي دارند [مثل داروها] بهره مي‌گيرند. احتمال دارد كه آنها دو برابر، بيشتر از ديگران مضطرب، افسرده يا معتاد شوند و حتي افكار خودكشي به سرشان بزند. هوش هيجاني تأثير بسيار زيادي بر شادي و رضايت مردم دارد. كساني كه هوش هيجاني خود را به كار مي‌گيرند با محيط اطراف خود سازگاري بيشتري دارند، اعتماد به نفس بالايي نشان مي‌دهند و از توانايي‌هاي خود آگاهند. رابطه مستقيم بين هوش هيجاني و زندگي خوب و سالم، نشان مي‌دهد كه توجه به هيجان‌ها، آگاه بودن و آگاه ماندن از‌ آنها و استفاده از ‌آنها براي راهنمايي كردن رفتار، تا چه حد اهميت دارد. هرچه از مهارت‌هاي هوش هيجاني خود بيشتر استفاده كنيد، دستاوردهاي بيشتري از زندگي خواهيد داشت.( هوش هيجاني(مهدي گنجي:31)
نتايج پژوهش در سال‌هاي اخير، نشان داده است كه همبستگي بالايي بين هوش هيجاني و آمادگي براي مبتلا شدن به انواع بيماري‌ها وجود دارد. استرس، اضطراب و افسردگي، دستگاه دفاعي بدن را تضعيف و متوقف مي‌كنند و باعث آسيب‌پذيري در مقابل همه‌ بيماري‌ها، از سرماخوردگي معمولي گرفته تا سرطان مي‌شوند. وقتي ذهن غرق در تنش، ناراحتي يا اضطراب است، به بدن پيام مي‌رساند كه از ميزان مصرف انرژي براي مقابله با بيماري بكاهد. اين كار باعث مي‌شود تا آسيب‌پذيري در مقابل انواع جدي يا جديد بيماري بيشتر شود. پژوهش‌هاي جديد پزشكي نشان مي‌دهد كه رابطه آشكاري بين اضطراب و انواع جدي بيماري‌ها، مثل سرطان، وجود دارد. مهارت‌هاي هوش هيجاني بازگشت به سلامت را نيز سرعت مي‌بخشند. كساني كه بيمارند، ولي در طول مداوا روي مهارت‌هاي هوش هيجاني خود كار مي‌كنند و آنها را رشد مي‌دهند، از بسياري بيماري‌ها، از جمله كشنده‌ترين بيماري‌ها زودتر رها مي‌شوند.
اثر فيزيكي هوش هيجاني روي مغز و سيستم‌هاي مختلف بدن به قدري قوي است كه تحقيقات انجام شده در دانشكده‌ پزشكي دانشگاه‌ هاروارد، با عكس‌برداري از مغز، عملاً ثابت كرده‌اند كه همراه با تغييرات هوش هيجاني، تغييرات فيزيكي در مغز شكل مي‌گيرد. مهارت‌هاي هوش هيجاني، توانايي مغز را براي مقابله با اضطراب هيجاني، تقويت مي‌كنند. اين كار باعث مي‌شود كه دستگاه دفاعي بدن، قوي باقي بماند و مقاومت بيشتري در مقابل بيماري داشته باشد.43حال خوب و فكر خوب (عاطفه خوب ـ تفكر خوب) شايد بتوان مهمترين اثر هيجان و عاطفه را در تأثير آنها بر افكار و پاسخ‌ها دانست. وقتي احساس خوبي مي‌كنيم، جهان و اطرافيان را زيبا مي‌بينيم. وقتي افسرده و دلتنگ هستيم همه چيز تيره و تار به نظر مي‌رسد. هنگامي كه احساس خوبي داريم، دنيا را با عينك خوش‌بيني مي‌بينيم و برعكس.
عملكرد عاطفي بر كاركرد عصبي ـ روان‌شناختي فرد نيز تأثير مي‌گذارد. وقتي خوش خلق هستيم، خاطرات خوب را به ياد مي‌آوريم، و وقتي افسرده هستيم خاطرات بد به طور خودكار به ذهن وارد مي‌شوند. هر چقدر هوش عاطفي فردي بالاتر باشد، به نقش و تأثير عواطف بر كنش‌ها و رفتارهايش آگاه‌تر است و سعي مي‌كند بهترين عاطفه را متناسب با موقعيت، در خود ايجاد كند تا بهترين نوع تفكر و حل مسئله را انجام دهد. فردي كه هوش هيجاني بالايي دارد مي‌داند كه چگونه تأثير منفي هيجانات را بر تفكر خود اصلاح كند. شصت سال پيش، تحقيقات فردي به نام رازران نشان داد آدم‌هايي كه در معرض بوي بد قرار مي‌گيرند در مقايسه با كساني كه پس از صرف يك ناهار مجاني احساس خوب و حال خوشي دارند، اظهارنظرهاي منفي بيشتري درباره موضوعات غيرمرتبط مي‌كنند. هيجان و عاطفه نه تنها محتواي شناخت و رفتار (آن چه ما فكر مي‌كنيم و انجام مي‌دهيم) را تحت تأثير قرار مي‌دهند، بلكه فرايند شناخت (يعني چگونه انديشيدن) را نيز زير نفوذ خود قرار خواهند داد.( محسن فاطمي، : 49)

2-5تعاریف واژگان
2-5-1تعریف اضطراب اجتماعی
یافتن تعریفی جامع برای اضطراب اجتماعی مانند بسیاری از حالات عاطفی کار مشکلی است و متخصصان هر یک تعریف خاصی را ارائه نموده اند شاید بتوان گفت که بیشترین تحقیقات انجام شده درباره اضطراب توسط روان شناسان انجام گرفته است و آنان از بین حالات عاطفی انسان بیش از هر حالت دیگری به مطالعه اضطراب پرداخته اند . پروفسر راس دلیل دشوار بودن توصیف حالات عاطفی را اینگونه بیان می کند معمولآ شیوه یادگیری لغات در دوران کودکی یک تجربه درونی و کاملآ اتفاقی است از این طریق فرد برای رویدادها ، برچسب های مقتضی و مناسبی را پیدا می کند .
به این ترتیب گنجینه ای از لغات گوناگون برای بیان احساساتش فراهم می سازد . لذا تعجبی ندارد که افراد برای بروز عکس العمل های خود در موقعیت های یکسان ، اصطلاحات مختلفی را به کار می برند . همین امر تعریف هیجانات را به شکلی که مورد قبول همه ی صاحب نظران باشد مشکل می سازد .
به گفته ساربین sarbin واژه اضطراب نخست در سالهای 1930 در نوشته ای فروید دیده شد و از آن پس بسیار مورد استفاده قرار گرفت و مصطلح گردیده اکثر روان شناسان اضطراب را با اندکی تفاوت از ترس متمایز می نمایند .
از دیدگاه آنها هر چند اضطراب و ترس شامل نشانه های بالینی شاهد هستند ولی بر خلاف ترس ، اضطراب پاسخی در مقابل خطر نا آشکار و مبهم است به عبارت دیگر اضطراب احساس ناخوشایند بیمناکی و ترس ناراحتی کننده ای از پیش بینی خطری است که منشآ آن مشخص نیست ( آتش پور و شفتی 1377 )

اضطراب عبارت است از پاسخ عاطفی و فیزولوژیکی به احساس خطر همه جانبه ی درونی که به سادگی کنار می رود اضطراب عمدتآ اختلال افراد جوان است که شروع آن معمولآ در اواسط دهه سوم عمر است اضطراب با علائم بدنی خاصی همراه است ( سلطانی 1378 ) .
اضطراب یک علامت هشدار دهنده است که خبر از خطری قریب الوقوع می دهد و شخص را برای مقابله آماده می سازد ترس علامت هشدار دهنده ی مشابه ، از اضطراب با خصوصیات زیر تفکیک می شود : ترس واکنش به تهدیدی معلوم ، خارجی و از نظر منشآ بدون تعارض است اضطراب واکنش در مقابل خطر نامعلوم ، درونی ، مبهم و از نظر منشآ همراه با تعارض است ( پورافکاری ، 1375 ) .
تعارض بین فرایند های گوناگون شخصیت معمولا موجب نوعی عذاب روانی می شود که فروید آنرا اضطراب نامید اضطراب می تواند هوشیار یا نا هوشیار باشد و وجود آن همیشه علامت آن است که تعارض ایجاد شده است . زمانی که تعارض باعث می شود که فرد احساس کند درمانده است و قادر به کنار آمدن نیست ، اضطراب ایجاد می شود . شدت اضطراب تجربه شده به پیامدهای انتظار رفته برای خود بستگی دارد . ( سیدمحمدی ، یحیی ، روزنهان ، سلیگ من ، 1385 )
تجربه اضطراب ، حتی پیش بینی آن ، تجربه ناراحت کننده ای است که مردم می کوشند فورآ آنرا برطرف کنند . انسانها به ویژه از راهبردهای خوبی برای بر طرف کردن اضطراب بهره مند اند . غیر از (( غلبه کردن بر ترس )) مثل زمانی که دوچرخه سواری را یاد می گیریم ، یا (( گریختن از صحنه )) به هنگامی که دشمنان نیرومندی ما را تعقیب می کنند ، انسانها می توانند در ذهنشان معنی و اهمیت سایقها و تکانه های مشکل آفرین را تغییر دهند . آنها این تغییرات را با استفاده از راه بردهای کنار آمدن یا دفاع ها انجام می دهند که رایج ترین آنها به عنوان نمونه ، دفاعهایی چون سرکوبی و فرا فکنی ، همانند سازی و دلیل تراشی هستند . ( سیدمحمدی ، یحیی ،روزنهان ، سلیگ من ، 1385 )
واژه ی(( اضطراب )) هم به یک حالت روانی و عاطفی اشاره دارد که ممکن است از یک احساس ناراحتی کوچک به ترس یا وحشت حاد ادامه یابد . اضطراب طولانی یا شدید ممکن است منجر به بروز نشانگان جسمانی مثل تعریق ، لرز ، تهوع و احساس گیجی می شود .
اضطراب عموما واکنشی است که در شرایط ترس آور رخ می دهد و با افکار منفی و هراس آور تشدید می شود.
2-5-2اضطراب طبیعی :
هر کس دچار اضطراب می شود و آن تشویش فراگیر و ناخوشایند و مبهم است که اغلب علائم دستگاه خودکار (( اتونوم )) نظیر سر درد ، تحریق ، تپش قلب ، احساس تنگی در قفسه سینه و ناراحتی مختصر معده نیز با آن همراه است . فرد مضطرب ممکن است احساس بی قراری هم بکند که نشانه اش این است که نمی تواند به مدت طولانی یک جا بایستد یا بنشیند . مجموعه علائمی که در حین اضطراب وجود دارد اغلب در هر فرد به گونه ای متفاوت از دیگران است .

2-6مؤلفه های اضطراب
با توجه به تعریف اضطراب می توان این حالت را مستقیمآ در ارتباط با آینده و فاقد یک عامل عینی و مشخص دانست که در عین حال می توان سه جنبه اصلی را در آن مشخص نمود :
الف ) جنبه فیزیولوژیکی
ب ) جنبه حرکتی
ج ) جنبه شناختی و روانی
جنبه فیزیولوژیکی اضطراب مربوط به برانگیختن سیستم عصبی است که آنرا به صورت یک هیجان معرفی می کند ، جنبه فیزیولوژی شامل پدیده های قابل مشاهده است که معمولآ هم بروز نمی کنند مانند افزایش ضربان قلب ، افزایش تنفس ، مقاومت الکتریکی پوست ، تعریق ، حالت تهوع و اسحال . جنبه حرکتی شامل ارتعاشات عضلانی بیش فعالی به هم خوردن نظم و ترتیب و حرکات و پایین آوردن آستانه ی پاسخ های حرکتی ( از جا پریدن ) می گردد .
جنبه شناختی-روانی اضطراب به طور یقین تلقی نامطلوبی از رفتار مبهم و تهدید آمیز در آینده و احساس دلهره و نگرانی است که فرد نمی تواند آنها را توصیف کند . بنابراین اضطراب دارای اجزاء یا مؤلفه هایی است که با یکدیگر آمیخته اند و در یکدیگر اثر گذاشته و از یکدیگر تأثیر می پذیرند و به شکلی همگی در تعریف و شناخت اضطراب مؤثرند . کاتسن و تورسن catsen – therosenدر 1974 حالات سه گانه فوق را که به خوبی واکنش اضطراب می شوند به شکل زیر ترسیم نموده اند : ( آتش پور و شفتی ، 1377 )

جنبه های حرکتی جنبه های شناختی جنبه های فیزیولوژیکی
لرزش از جا پریدن
لکنت زبان تفکرات تصورات
خاطرات ضربان قلب تعرق
دفعات تنفس

مؤلفه های شناختی ترس ، انتظار خطری واضح و به خصوص است ، در حالی که مؤلفه ی شناختی اضطراب ، انتظار خطری مبهم است . در فوبی ، فکر معمول این است که (( سگ ممکن است مرا گاز بگیرد )) در مقابل در اختلال اضطراب فراگیر ، فکر معمول این است که ( اتفاق وحشتناکی ممکن است برای فرزندم بیفتد )
مؤلفه بدنی اضطراب مانند ترس است : عناصر واکنش اضطراری ، عناصر هیجانی اضطرار نیز همانند ترس است : دلهره ، وحشت ، تشویش ، ورم معده . بالاخره اینکه ، مؤلفه های رفتاری اضطراب نیز همانند ترس هستند : جنگ و گریز فراخوانده می شوند . اما موضوعی که فرد مبتلا باید از آن بگریزد یا اجتناب کند یا علیه آن باید پرخاشگری نشان دهد از وضوح کمتری برخوردار بوده و گاهی اوقات مبهم است . بنابراین ، ترس بر پایه واقعیت ، یا مبالغه خطری واقعی قرار دارد ، حال آنکه اضطراب بر اساس خطر مبهم استوار است . ( همان )

2-7مدل‌هاي هوش هيجاني

با توجه به تعاريف متعدد از هوش هيجاني دو رويکرد عمده در زمينه هوش هيجاني مطرح است: الف- رويکرد توانايي؛ که هوش هيجاني را به عنوان هوشي که شامل هيجان مي‌باشد، در نظر مي‌گيرد و تعريف مي‌کند. تعاريف اوليه از هوش هيجاني در قالب رويکرد توانايي بيان گرديد که آن را “نوعي پردازش اطلاعات هيجاني که شامل ارزيابي صحيح هيجان در خود و ديگران و بيان مناسب عواطف و تنظيم سازگارانه عواطف به نحوي که به بهبود زندگي منجر شود” (ماير و سالوي،1999) تعريف کردند.

ب- رويکرد مختلط؛ که هوش هيجاني را با مهارت‌ها و ويژگي‌هاي ديگر مانند بهزيستي، انگيزش و توانايي برقراري رابطه با ديگران ترکيب مي‌کند. تعريف هوش هيجاني به صورت “توانايي‌هاي شناخت هيجانات خود، درک احساسات دروني ديگران، مهار هيجانات و اداره و مديريت روابط با نرمش و مدارا” از گلمن (1995) و مجموعه‌اي از توانايي‌هاي غيرشناختي، توانش‌ها و مهارت‌هايي که بر توانايي رويارويي موفقيت آميز با خواسته‌ها، توانش‌ها، احتياجات و فشارهاي محيطي تاثير مي‌گذارند” از بار- آن (1997)، نظريه “گلمن” و “بار- آن” را جزء اين رويکرد قرار مي‌دهد.

2-8مدل هوش هيجاني “گلمن”:

يکي از برجسته‌ترين نظريه‌پردازان هوش هيجاني، “دانيل گلمن” است که در ابتدا نظريه خود را با الهام از يافته‌هاي ماير و سالوي پايه‌ريزي نمود (کارسو، 1999- به نقل از اميني‌ها). اما او رويکرد خود را بسط داده ومولفه‌هاي زيادي را وارد چارچوب نظري خود کرد. گرچه برخي شباهت‌ها و پيوستگي‌ها بين نظريه گلمن و نظريه ماير و سالوي وجود دارد، اما در عين حال برخي تفاوت‌هاي مهم نيز بين آن‌ها ديده مي‌شود. به عنوان مثال مدل هوش هيجاني گلمن شامل مولفه‌هايي مانند انگيزش و همدلي نيز هست و اين‌ها عواملي هستند که ماير و سالوي معتقدند فراسوي مرز هوش هيجاني قابل گسترش‌اند (جردن و همکاران، 2002) در هوش هيجاني 5 مولفه را مد نظر قرار مي‌دهد:
1 – خودآگاهي: به معني “درک عميق و روشن از احساسات، هيجان‌ها، نقاط ضعف و قوت، نيازها و سائق‌هاي خود”.

2- خود تنظيمي و مديريت هيجان‌هاي ديگران: خودتنظيمي ازنظر گلمن (1995) به معني توانايي تنظيم احساسات خود و به کارگيري درست هيجانات و هدايت آن‌ها درجهت رسيدن به اهداف است، که اين توانايي متکي بر توانايي خودآگاهي است. او معتقد است که خودکنترلي قابل يادگيري است.

3- خودانگيزي: بسياري از روانشناسان آن را شرط بقا مي‌دانند. به عقيده‌ي آن‌ها انسان سالم هيچ کاري را بدون هدف از پيش تعيين شده انجام نمي‌دهد و براي رسيدن به آن، خود انگيزي لازم مي‌باشد (دهشيري، 1382- به نقل از امينيها، 1384). انگيزه همچون موتور حرکتي، انسان را به حرکت وا مي‌دارد.

4- همدلي يا شناسايي هيجان‌هاي ديگران: شعور اجتماعي به معني درک جنبه‌هاي مختلف احساسات ديگران و انجام يک عمل مناسب و واکنش مطلوب براي افرادي که پيرامون ما قرار گرفته‌اند (گلمن، 1995). اين مولفه با احساس مسئوليت در قبال ديگران نسبت بيشتري دارد. همدلي ريشه در خودآگاهي دارد. زيرا ما هرچه نسبت به احساس خود پذيرش بيشتري داشته باشيم، به همان اندازه در شناخت آن‌ها ماهرتر خواهيم بود و به راحتي مي‌توانيم نوع احساس خود را از ديگران تميز دهيم.

5- مديريت روابط يا مهارت اجتماعي: منظور توانايي برقراري رابطه با ديگران است. کفايت اجتماعي، تعيين کننده محبوبيت، رهبري و اثرمندي بين فردي است. گلمن (1995) معتقد است افرادي که تمايل دارند در ايجاد رابطه با ديگران موثر واقع شوند، بايد توانايي شناسايي، تفکيک و کنترل احساسات خود را داشته باشند و بعد از طريق همدلي يک رابطه مناسب برقرار کنند؛ حتي در اين ميان خودانگيزي هم در ميزان اداره روابط اثرگذار است.

2-9مدل هوش هيجاني “بار-‌ آن”:

مدل ديگر در حيطه رويکرد مختلط به هوش هيجاني، «مدل بار- آن» است. “بار- آن” در سال 1997 مدلي چندعاملي براي هوش هيجاني تدوين کرده است. ازنظر وي هوش هيجاني شامل «مجموعه‌اي از توانايي‌ها، کفايت‌ها و مهارت‌هاي غيرشناختي است که توانايي فرد را براي کسب موفقيت در مقابله با احتياجات و فشارهاي محيطي تحت تاثير قرار مي‌دهد». صفات هيجاني در اين نوع هوش رکن اساسي است که آن را از هوش شناختي متمايز مي‌کند. هوش هيجاني فرد يک عامل مهم در تعيين توانايي موفقيت در زندگي است و به طور مستقيم سلامت رواني وي را تحت تاثير قرار مي‌دهد. هوش هيجاني همچنين با ساير تعيين‌کننده‌هاي مهم در توانايي فرد براي موفقيت در مقابله با اقتضائات محيطي مانند شرايط و پيش آمادگي‌هاي زيستي- طبيعي، استعداد عقلي- شناختي و واقعيت‌ها و محدوديت‌هاي درحال تغيير محيط نيز ترکيب مي‌گردد (بار-آن، 1997- نقل از اميني‌ها، 1384).

“بار- آن” (2000) نشان داد که افراد داراي سن و جنس متفاوت نيم‌رخ‌هاي بهره هيجاني متفاوتي دارند. هوش هيجاني حداقل تا سن ميانسالي افزايش نشان مي‌دهد. افراد در دهه 40 و50 بهره هيجاني بالاتري نسبت به جوان‌ترها و مسن‌ترها دارند.
حاجي‌زاده (1383)، به نقل از جک بلاک، زنان و مردان با هوش هيجاني بالا را چنين توصيف ميکند:
مردان با هوش هيجاني بالا، در روابط اجتماعي؛ متعادل، شاد و سرزنده‌اند و در مقابل افکار نگران‌کننده يا ترس‌آور مقاوم‌اند. آنان ظرفيت بالايي براي تعهد و سرسپردگي براي مردم يا اهداف خود داشته، مسئوليت پذير، دلسوز و با ملاحظه‌اند. چنين افرادي با خود، ديگران و اجتماع احساس راحتي دارند و از زندگي عاطفي غني برخوردارند.
زنان باهوش هيجاني بالا، علاقه‌مندند که احساساتشان را مستقيما بيان کنند، راجع به خود مثبت فکر مي‌کنند و مانند مردان هم گروه خود، اجتماعي و گروه‌گرا هستند. اينان شاد و آسوده خيال‌اند و به ندرت احساس نگراني و گناه مي‌کنند، زندگي براي آنان سرشار از معنا است و براي اين‌که بتوانند شوخ طبع، خودانگيخته و درمقابل تجارب عاطفي پذيرا باشند، به قدر کافي با خود راحتند.
هوش هيجاني آگاهي از احساس و استفاده از آن براي اتخاذ تصميم‌هاي مناسب در زندگي و توانايي تحمل کردن ضربه‌هاي روحي و مهار آشفتگي‌هاي روحي است، توانايي پس راندن افسردگي و ياس در هنگام تفکر و اميد داشتن است (گلمن به نقل از پارسا، 1382).
“بار- آن” هوش هيجاني را مشتمل بر5 مولفه مي‌داند که با استفاده از پرسشنامه بهره هيجاني “بار- آن” سنجيده مي‌شود و اين 5 مولفه داراي 15 خرده مقياس است.

2-10 تعریف عملیاتی طلاق
« طلاق » اسمی برای تطلیق است یعنی از بین بردن قید و اصطلاح شرعی به معنای از بین بردن قید نکاح است . درکتب لغت ، برای واژه طلاق معنای گوناگونی گفته شده است مانند : رهایی ، آزاد کردن ، ترک کردن ، مثلاً گفته می شود : « طلقت القوم . قوم را ترک کردم » طلاق در اصطلاح شرعی عبارت است از « ازله قید النکاح بصیغه مخصوصه » طلاق ، گسستن و از بین بردن قید ازدواج با لفظ مخصوص است . ( صفایی ، 1360 )
بعضی از استادان حقوق فرانسه طلاق را این چنین تعریف کرده اند : طلاق قطع رابطه زناشویی به حکم دادگاه در زمان حیات زوجین ، به درخواست یکی از آنها یا هر دو است . در حقوق امروز ایران طلاق ممکن است به حکم دادگاه یا بدون آن واقع شود و در تعریف آن می توان گفت ، طلاق عبارتست از انحلال نکاح دائم با شرایط خاص از جانب مرد یا نماینده او . بنابراین طلاق ویژه نکاح دائم است و انحلال نکاح منقطع از طریق بذل یا انقضاء مدت صورت می گیرد . ماده 1139 قانون مدنی در این باره می گوید : طلاق مخصوص عقد دائم است و زن منقطعه با انقضاء مدت یا بذل آن از طرف شوهر از زوجیت خارج می شود .
از نظر ماهیت حقوقی ، در فقه اسلامی و قانون مدنی ، طلاق ایقاعی است که از سوی مرد یا نماینده او صادر می شود حتی در موردی که طلاق بر اساس قوانین زوجین که شرط یا انگیزه طلاق می باشد غیر از خود آن است و طلاق ، یعنی آخرین عملی که با اجرای صیغه تحقق می پذیرد و رابطه نکاح را منحل می کند ، در هر حال ، یک عمل حقوقی یک جانبه ( ایقاع ) است و ناشی از ارادۀ طرفین نمی باشد . ( همان )

2-11نظریات مرتبط با موضوع:
2-11-1 نظریه های روان شناختی :
سه مکتب عمده نظریه روانشناختی – روانکاوی ، رفتاری ، وجودی ( existential ) نظریه های مهمی در مورد علل اضطراب بیان کردند که هر یک از آنها از نظر مفهومی و علمی در درمان بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی مزایایی دارند ( پورافکاری 1375 ) .
2-11-2 نظریه های روانکاوی :
فروید اضطراب را هشداری برای الگو معرفی می کند که از فشار یک سائق نامقبول برای تظاهر اگاهانه و تخلیه خبر می دهد . اضطراب به عنوان یک هشدار ego را برای اقدامات دفاعی در مقابل فشارهای درونی تحریک می کند . اگر سطح اضطراب بالاتر از آنچه به عنوان هشدار لازم است برود ممکن است با شدت یک حمله هراس خودنمایی نماید ( پورافکاری 1375 )
فروید در نوشته ای خود بین سه نوع اضطراب تفاوت قائل شد :
1- اضطراب عینی یا راحتی که هرکس بدان دچار می شود و مراد از آن توانایی پاسخدهی در برابر خطر واقعی در دنیای بیرونی است از نظر فروید این اضطراب هم منطقی است و هم با محرک ترس آور تناسب دارد . دوگونه دیگر اضطراب که مشکلات روانشناختی پدید می آورند با عناوین اضطراب اخلاقی و اضطراب روان رنجوری ( نوروتیک ) شناختی می شوند .
2- اضطراب اخلاقی : مراد از اضطراب اخلاقی ، ترس از تنبیهی است که از جانب فرا خود به خاطر ناتوانی در فرمانبرداری از معیارهای رایج و پیروی از رفتارهایی که به فرمان نهاد هستند اعمال می شود .
3- اضطراب روان رنجوری : در اثر خطر تسلط نهاد بر خود ایجاد می شود که در نتیجه آن رفتارهای ناپسند اجتماعی تجلی می یابند . ( پژوهان 1378 ) .

آدلر نیز معتقد است که اضطراب ناشی از احساس حقارت است ، از نظر وی هر اختلال نوروزی از جمله اضطراب به منزله کوششی است برای رها کردن فرد از احساس حقارت نیل به احساس تفوق و برتری که در مواردی به حالتهای جبرانی نامطلوب منتهی می شود . ( آتش پور و شفتی 1377 )

هورنای نیز معتقد است که اضطراب احساس تنهایی و در ماندگی کردن در دنیای خصومت آمیز است نوفرویدی ها عقیده دارند در اضطراب اولیه به هنگام تولد ، بلکه بعد ها در هنگامی که کودک متوجه وابستگی خود به والدینش می شود به وجود می آید . ناکامی بالقوه یا واقعی در ازای نیازهای وابستگی موجب اضطراب می شود . (( پژوهان 1378 ) .
اضطراب در روانکاوی ، بسته به ماهیت نتایج ترسناک به 4 طبقه تقسیم می شوند :
اضطراب سوپر ایگو اضطراب اختگی ، اضطراب جدایی و اضطراب ایدیا تکانه ، چنین فرض می شود که به ناراحتی ابتدایی و نشر نوزاد به هنگام مغلوب شدن در مقابل نیازها و محرک هایی که خود هیچ کنترل بر آنها ندارد پدید می اید . اضطراب جدایی به مرحله ای کمی دیرتر اما هنوز قبل از دوره ادیپال مربوط می گردد که در آن کودک از اینکه نتواند تکانه های خود را کنترل نموده و با معیارها و تقاضاهای والدین هماهنگ سازد نگران بوده و می ترسد که محبت آنها را ازدست بدهد یا از جانب آنها رد می شود اضطراب سوپر ایگو نتیجه مستقیم رشد انتهایی سوپرایگو است که سپری شدن عقیده ادیپ و ظهور دوره پیش از بلوغ نهفتگی را خبر می دهد ( پورافکاری ، 1375 ) .

2-11-3 نظریه های رفتاری:
طبق نظریه های رفتاری اضطراب یک واکنش شرطی در مقابل محیطی خاص است یک احتمال دیگر در سبب شناسی این است که شخص با تقلید واکنشهای اضطرابی والدین خود ، ممکن است واکنش درونی اضطراب را یاد بگیرد ( پورافکاری 1375 ) .

در این الگو رفتار اجتنابی اگر سطح اضطراب را کاهش دهد تقویت می شود و چنانچه رفتار اجتنابی به طور مکرر و مؤثر موجب کاهش اضطراب گردد به عنوان یک رفتار یادگرفته شده پایدار می ماند ( گنجی 1376 ) .
ماور یک نظریه دو عاملی برای ایجاد و نگهداری هراس ارائه داد ، بر طبق این نظریه در آغاز ترسها از طریق شرطی سازی کلاسیک شکل می گیرند و به دنبال آن فرد می اموزد که با اجتناب و دوری کردن از ترس خود بکاهد ، مرحله دوم این فرایند شرطی شدن ابزاری نام دارد ، به دلیل اینکه اجتناب از عامل ترس موجب کاهش اضطراب می شود ، پاسخ اجتناب نگهداری شده و بلافاصله تقویت می شود (گنجی 1376 ) .

2-11-4 نظریه های وجودی :
مفهوم مرکزی وجودی این است که شخص از پوچی عمیق در زندگی خود آماده می گردد که ممکن است حتی از پذیرش مرگ غیر قابل اجتناب خود نیز برای او دردناکتر باشد . اضطراب واکنش شخص به این پوچی وسیع وجود معناست (پورافکاری 1375 ) .
زاجر نیز اضطراب را نتیجه ادراک تهدید نسبت به خویش پنداری می داند که محصول ناهماهنگی بین تجربیات فعلی و قبلی شخص می باشد . ( آتش پور و شفتی 1377 )

2-11-5 نظریه های شناختی :
در این نظریه عقیده بر این است که عامل بوجود آورنده اضطراب یا فشار روانی ، رویدادها ، مشکلات نیستند بلکه تفسیر فرد از رویدادها یا وقایع است که می تواند این مشکلات را به دنبال داشته باشد .
بک می گوید : اضطراب آسیب شناختی ناشی از برآورد اضافی و مکرر خطر در یک یا دو مورد از ابعاد زیر است :
1 – براورد اضافی وقوع رویداد ترس آور
2- براورد اضافی و خامت یا شدت رویداد ترس آور
3 – دسته کم گرفتن توانایی های خود برای کنار آمدن با مشکل
4 – ناچیز شمردن احتمال کمک از سوی شخصی دیگر .( گنجی 1376)
در الگوی بک اختلالهای اضطرابی به عنوان اختلال هایی که در وهله نخست به تفکر مربوطمی شوند تعریف می گردند. ( توزنده جانی 1384 ) .

2-11-6 نظریه یادگیری اجتماعی – شناختی ( gls )
این دیدگاه ریشه در رفتار گرایی دارد و به دنبال ناخوشنودی از عقاید خشک و ساده انگارانه رفتار گرایی ناب بوجود آمده است . بندورا ( 1969 ) پذیرفته بود که ترس و اضطراب آموختنی هستند اما برای این یادگیری 4 مکانیزم پیشنهاد کرد نخست وی اظهار می دارد که ترسها احتمالا درست به همان ترتیبی که شرح آن گذشت از راه شرطی سازی کلاسیک آموخته می شوند ، دوم او می گوید تجربه جانشینی ( مشاهده افراد دیگری که به خاطر رفتارهایش دچار ناراحتی ، تنبیه و یا درد می شوند ) از اهمیت فراوانی برخوردار است به این فرایند سرمشق گیری نیز می گویند ، سوم آموزش نمادین است که مراد از آن یادگیری از طریق تعلیم و تربیت ، خواندن یا شنیدن مطلوبی را در مورد ترس ناک بودن ، دردناک بودن یا قدغن بودن برخی چیزهاست . چهارم بندورا می گوید منطق نمادین ، عمل بالقوه با اهمیتی در ایجاد اضطراب است ( پژمان 1378 ) .
الیس با طرح این موضوع که شماری باورهای غیر منطقی بنیادی عامل اولیه رنج و ناراحتی آدمی هستند ، به بست و گسترش نظریه شناختی پرداخت . الیس عقیده دارد افراد در صورتی که برای خود اهداف و مقاصدی در نظر گیرند فعالانه به دنبال آنها بروند رضایت بیشتری از زندگی خود خواهند داشت . باورهای غیر منطقی به آن دسته از عقایدی گفته می شود که مانع رسیدن فرد به این اهداف می شوند ( گنجی 1376 ) .

2-11-7 نظریه های زیست شناختی :
نطریه پردازان در صدد مطالعه احتمال وجود یک حلقه ژنتیکی در تجربه اضطراب برآمده اند ، اسلیتر و شیلنر ( 1969 ) میزان همگامی اختلالهای اضطرابی در دوقلوهای یک تخمکی را 41 % و دوقلوهای غیر همسان را 4 % نقل می کنند . اگر چه این نتایج ممکن است از فرضیه زیست – پزشکی حمایت کنند ، اما باید در نظر داشته باشیم که دوقلوهای همسان همانطور که ژنهای همانند به ارث می برند ، اغلب در محیط های همانندی نیز بزرگ می شوند .
ایزنگ ( 1967 ) می گوید تفاوت های فردی در تجربه اضطراب ممکن است ناشی از توارث ساختار ویژه ای باشد که فرد را مستعد ( نوسانات هیجانی ) پایین یا بالا می سازد آیزنک این فرایند را به صورت تمایل به نشان دادن واکنشهای خفیف یا شدید در برابر محرک ویژه ای که می تواند موجب ناراحتی و پریشانی فرد شود تعریف می کنند ( پژمان 1378 ) .
در نظریه آمادگی سلیگمن ، عنوان می شود که آن دسته از محرکهایی که برای آنها نوعی آمادگی زیستی در ما وجود دارد ، سریعتر از محرک هایی که برای آنها آمادگی زیستی نداریم شرطی میشوند ( گنجی 1376 ) .
یک قطب تفکرات زیست شناختی این فرض را مسلم می شمارد که تغییرات زیست شناختی قابل سنجش در بیماران مبتلا به اختلالات اضطرابی حاصل تعارض های روان شناختی است
قطب دیگر چنین فرض می کند که رخدادهای زیست شناختی قبل از تعارض های روان شناختی پدید می آیند . هرموقعیت ممکن است در افراد خاص وجود داشته باشد و طیفی از حساسیتهای زیست شناختی بین افرادی که علائم اختلالات اضطرابی دارند باشند .

Related posts:

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.