بررسی رابطه سبک های دلبستگی ،مکانیسم های دفاعی و سلامت روانی

بالبی (2006) دلبستگی را چنین توصیف کرده است: «ارتباط و پیوند روانی پایدار بین دو انسان» بالبی با این دیدگاه روانکاوانه موافق بود که تجربیات اولیه کودکی، تأثیر مهمی بر رشد و رفتارهای بعدی در زندگی دارد. به عقیده او، سبک‌های دلبستگی اولیه ما در دوران کودکی و از طریق رابطه کودک / پرستار شکل می‌گیرد. بالبی همچنین عقیده داشت که دلبستگی دارای مولفه‌ای تکامل یابنده است و به بقای انسان کمک می‌کند. «گرایش به ایجاد پیوندهای عاطفی قوی به افراد بخصوص، یک مؤلفه اصلی طبیعت انسان است.» (بالبی ، 2006).
ﻛﺴﻴﺪي و ﺷﻴﻮر اﺷﺎره ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺪ ﻓﺮآﻳﻨﺪ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ، اﻳﺠﺎد اﺣﺴﺎس اﻳﻤﻨﻲ در ﻓﺮد اﺳﺖ و ﭘﻴﺎﻣﺪ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲﻫﺎي ﻧﺎاﻳﻤﻦ، اﻳﺠﺎد ﺗﺮس و وﺣﺸﺖ در ﻓﺮد اﺳﺖ (کاسیدی ، 2008). راﺑﺮﺗﺰ و ﻫﻤﻜﺎران ﺑﺮ اﻳﻦ ﻋﻘﻴﺪه اﻧﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﺎﻣﺪ روانﺷﻨﺎﺧﺘﻲ ﺳﺒﻚﻫﺎي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻧﺎاﻳﻤﻦ در ﺷﺮاﻳﻂ ﺗﻨﺶزا، اﺿﻄﺮاب و اﻓﺴﺮدﮔﻲ اﺳﺖ و ﭘﻴﺎﻣﺪ روانﺷﻨﺎﺧﺘﻲ ﺳﺒﻚ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ در ﭼﻨﻴﻦ ﺷﺮاﻳﻄﻲ، آراﻣﺶ رواﻧﻲ اﺳﺖ (راﺑﺮﺗﺰ و ﻫﻤﻜﺎران، 1996).
از اینرو سبک های دلبستگی روشهای مواجهه با موقعیتهای تنیدگی زا را هم متاثر می سازد. افراد ایمن ضمن تصدیق موقعیت به سادگی از دیگران کمک می گیرند، اجتنابگرها در تصدیق موقعیت و جستجوی کمک و حمایت با مشکل مواجه می شوند و نشان برجسته دوسو گراها حساسیت بیش از حد نسبت به عواطف منفی و نگارهای دلبستگی است به گونه ای که سد راه خودمختاری آنها می شود. در حالیکه کاهش تنش یکی از کنش های سبک های دلبستگی ایمن است. سبکهای دلبستگی اجتنابی و دوسوگرا، تنیدگی و نگرانی فزاینده ای را بر فرد تحمیل می کنند و وی را به استفاده از شیوه دفاعی ناکارآمد وادار می سازند. (ویلنت ،1994)
مکانیسم های دفاعی روانی فرایندهای تنظیم کننده ی خود کاری هستند که برای کاهش نا هماهنگی شناختی و به حداقل رساندن تغییرات ناگهانی در واقعیت درونی و بیرونی از طریق تأثیر گذاری بر چگونگی ادراک حوادث تهدید کننده عمل می کنند ( به نقل از بشارت 1384). در این راستا هدف کلی پژوهش حاضر بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی، سلامت روان و مکانیسمهای دفاعی دانشجویان می باشد.

1-1بيان مساله:
ﺳﺒﻚﻫﺎي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ از ﻣﻨﺎﺑﻊ درونﻓﺮدي ﻫﺴﺘﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻲﺗﻮاﻧﻨﺪ ﺳﻄﻮح ﺗﻨﺶ و ﻧﺎﺗﻮاﻧﻲ را در ﺷﺮاﻳﻂ ﻧﺎﮔﻮار ﺗﻌﺪﻳﻞ ﻛﻨﻨﺪ و اﺛﺮات ﻣﻨﻔﻲ ﺗﻨﺶ را ﻛﻢرﻧﮓﺗﺮ ﺟﻠﻮه دﻫﻨﺪ. ﺑﻨﺎ ﺑﺮ ﻧﺘﺎﻳﺞ ﭘﮋوﻫﺶﻫﺎ، ﺳﺒﻚﻫﺎي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻫﻤﻴﺖ ﭘﻴﺶﺑﻴﻨﻲﻛﻨﻨﺪه ي زﻳﺎدي در ﺑﻬﺪاﺷﺖ رواﻧﻲ دارد (لاینلی ، 2007).
ﺑﺮ اﺳﺎس ﻧﻈﺮﻳﺎت ﺑﺎﻟﺒﻲ ، دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎي ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻋﺎﻃﻔﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻛﻮدﻛﻲ، ﺑﻴﻦ ﻛﻮدك و ﻣﺮاﻗﺐ اﺻﻠﻲ وي ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد و ﺑﺮ رﺷﺪ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و اﺣﺴﺎس ﻛﻮدك درﻛﻞ زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻮﺛﺮ اﺳﺖ (گوردون ، 2010).
رواﺑﻂ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ، ﻧﻘﺶ ﺑﺴﻴﺎر ﻣﻬﻤﻲ در اﺣﺴﺎس اﻣﻨﻴﺖ اﻓﺮاد دارﻧﺪ (جان بالبی ، 2006). ﻳﻜﻲ از اﺻﻮل ﭘﺎﻳﻪاي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻦ اﺳﺖ ﻛﻪ رواﺑﻂ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اوﻟﻴﻪ ﺑﺮ ﻃﻮل زﻧﺪﮔﻲ ﻓﺮد ﻣﻮﺛﺮ اﺳﺖ. ﺑﺎﻟﺒﻲ اﻇﻬﺎر داﺷﺖ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ واﻟﺪ-ﻛﻮدك، ﺑﺎﻓﺖ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺟﺎﻳﮕﺰﻳﻨﻲ را ﺑﺮاي رﺷﺪ ﻫﻴﺠﺎﻧﻲ ﻓﺮاﻫﻢ ﻣﻲﻧﻤﺎﻳﺪ. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ وي اﻛﺜﺮ ﻣﺸﻜﻼت دوران ﻛﻮدﻛﻲ و ﺑﺰرﮔﺴﺎﻟﻲ ﻣﻨﺘﺞ از ﺗﺠﺮﺑﻴﺎت واﻗﻌﻲ دوران ﻛﻮدﻛﻲ اﺳﺖ(داویلبا بورگ ، 1999).
ﻧﻈﺮﻳﻪي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺗﻮﺳﻂ ﺑﺎﻟﺒﻲ در ﺳﺎل 1969 ﺑﺎ ﻋﻨﻮان دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ و ﺟﺪاﻳﻲ اراﻳﻪ و ﺑﺎ اﻧﺠﺎم ﻣﻄﺎﻟﻌﺎﺗﻲ و ﻫﻤﻜﺎراﻧﺶ ﻗﺎﺑﻞ ﺑﻬﺮهﺑﺮداري ﺷﺪ (گوردون ، 2008). در ادامه اﻳﻨﺰورث ﺑﺎ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺑﺮ روي 23 ﻛﻮدك ﻳﻚ ﺳﺎﻟﻪ، اﻟﮕﻮﻫﺎي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ را ﺑﻪ اﻧﻮاع دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ و ﻧﺎاﻳﻤﻦ دوﺳﻮﮔﺮا ، ﻧﺎاﻳﻤﻦ اﺟﺘﻨﺎﺑﻲ ﺗﻘﺴﻴﻢ ﻧﻤﻮد (جان بالبی، 2006).
اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ، ﺳﻄﺢ ﺑﺎﻻﺗﺮي از اﻋﺘﻤﺎد و رﺿﺎﻳﺖ و ﺳﻄﺢ ﭘﺎﻳﻴﻦﺗﺮي از ﺗﻌﺎرﺿﺎت دارﻧﺪ، در ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ دوﺳﻮﮔﺮا ﺑﺎ ﻋﺪم ﺗﻌﺎدل در اﺣﺴﺎﺳﺎت و ﺗﻌﺎرﺿﺎت ﺑﻴﺸﺘﺮ و اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﺟﺘﻨﺎﺑﻲ ﺑﺎ رﺿﺎﻳﺖ و ﺻﻤﻴﻤﻴﺖ ﻛﻤﺘﺮ و ﺗﻌﺎرﺿﺎت ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ (کالینز ، 2002).
رینک اظهار میدارد که الگوهاي نا کارآمد دلبستگی یک از عوامل موثر بر ایجاد روان بنه هاي مضطرب است. وي همچنین میگوید: دلیل اصلی مسیر رشد افراد به سمت اضطراب، پیشرفت احساس فقدانی است که در دلبستگیشان در ارتباط به والدین خود داشته اند. اﺿﻄﺮاب، ﻣﻌﻤﻮلﺗﺮﻳﻦ ﭘﺎﺳﺦ ﺑﻪ ﻣﺤﺮك ﺗﻨﺶزا اﺳﺖ. ﻣﻨﻈﻮر از اﺿﻄﺮاب، ﻫﻴﺠﺎﻧﻲ ﻧﺎﺧﻮشآﻳﻨﺪ اﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﻤﻪي ﻣﺎ درﺟﺎﺗﻲ از آن را در ﻗﺎﻟﺐ ﻛﻠﻤﻪﻫﺎﻳﻲ ﭼﻮن دﻟﺸﻮره، ﻧﮕﺮاﻧﻲ و ﺗﺮس ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﺮده اﻳﻢ. ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﻌﻤﻮل آدﻣﻲ ﺑﻪ ﻧﺎﻛﺎﻣﻲ، ﭘﺮﺧﺎﺷﮕﺮي ﻓﻌﺎل اﺳﺖ، ﺑﺎ اﻳﻦ ﺣﺎل رﻓﺘﺎر واروﻧﻪي آن ﻳﻌﻨﻲ ﻛﻨﺎرهﮔﻴﺮي و ﺧﻤﻮدﮔﻲ ﻧﻴﺰ رواج دارد. وﻗﺘﻲ ﺷﺮاﻳﻂ ﺗﻨﺶزا اﺳﺘﻤﺮار ﭘﻴﺪا ﻛﺮده و ﺷﺨﺺ ﺗﻮﻓﻴﻘﻲ در ﺣﻞ و ﻓﺼﻞ آنﻫﺎ ﻧﺪاﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ، ﻣﻤﻜﻦ اﺳﺖ ﺧﻤﻮدﮔﻲ ﻋﻤﻴﻖ ﺷﺪه و ﺑﻪ ﺻﻮرت اﻓﺴﺮدﮔﻲ درآﻳﺪ (اتکینسون و همکاران ، 2006).
از جمله موضوعات مرتبط با اضطراب مكانيزم هاي دفاعي است. فرويد اصطلاح مكانيزم هاي دفاعي را به آن دسته از تدابير ناهوشيار اطلاق مي كند كه آدمي براي حل و فصل هيجان هاي منفي به كار مي برد. اين تدابير هيجان مدار موقعيت تنش زا را تغيير نمي دهد بلكه فقط شيوه هاي دريافت يا انديشيدن شخص را به آن عوض مي كند. به اين ترتيب در همه مكانيزم هاي دفاعي، عنصر خودفريبي در كار است. ما آدميان، همگي، گه گاه مكانيزم هاي دفاعي را به كار مي بريم و باكمك مكانيزم هاي دفاعي شرايط دشوار را از شدت مي اندازيم تا اينكه بتوانيم به صورتي مستقيم تر آن موقعيت تنش زا را حل و فصل كنيم. كاربرد مكانيسم هاي دفاعي فقط در صورتي حاكي از ناسازگاري است كه راه و رسم عمده ي پاسخ دهي در برابر سختي ها و دشواري ها بشود (اتکینسون و همکاران، 2006).
اضطراب حالتي است دردناك كه تحمل آن براي مدت طولاني ناممكن است. انسان به طور ناهوشيار روش هايي براي تحريف واقعيت پيدا كرده است، يعني احساسات خود را از حيطه هوشياري دور نگه مي دارد تا مضطرب نشود. افراد از مكانيزم هاي دفاعي عليه اضطراب استفاده مي كند. فرض روان كاوان بر اين است كه اگر چه مكانيزم هاي دفاعي در كاهش اضطراب مفيدند، ولي از اين نظر كه فرد را از واقعيت دور مي كنند، ناسازگارانه تلقي مي شوند. مكانيزم هاي دفاعي در نظريه ي فرويد همان پاسخ هاي شناختي عاطفي به عوامل استرس زا، همانند ناكامي ها، عدم موفقيت و عدم ارضا است. عليرغم كمبود پژوهش هاي آزمايشي در اين باره يافته هاي موجود نشان مي دهد كه دفاع ها يك ارتباط قوي با آسيب شناسي رواني دارند (ابراهيمي، 1387 ).
مكانيزم هاي دفاعي كه مسئوليت محافظت از من را در مواجهه با شكل هاي مختلف اضطراب بر عهده دارند، بر حسب نوع كنش وري ممكن است، به هنجار يا نابهنجار و كارامد يا ناكارآمد باشند. وايلنت (1976) و اندروز، سينگ و بوند (1993) بر اساس طبقه بندي سلسله مراتبي ويلنت در مورد مكانيسم هاي دفاعي، 20 مكانيسم را به سه سبك دفاعي رشد يافته، نوروتيك و رشد نايافته تقسيم كرده اند. مكانيزم هاي دفاعي به دليل اهميت ويژه اي كه در مفهوم پردازي اختلا لهاي رواني و درمان آن ها از ديدگاه روان پويشي دارند، مورد توجه باليني و پژوهشي خاصي قرار گرفته اند (كرامر ، 2000).
در نظام روان تحليلگري هر اختلال رواني با مكانيزم هاي دفاعي غير انطباقي مشخصي همراه است (بوند و پري ، 2004 ؛ بلايا، دورنلز، كيپر، هلدت، ايولن ، بوند ، 2006 ) و دفاع ها نقش مهمي در سلامت رواني افراد ايفا مي كنند.
بررسي هاي متعددي از اين فرض حمايت كرده اند، و در پژوهش ها مشخص شده است كه سلامت رواني و جسمي افراد به طور معناداري با مكانيزم هاي دفاعي آن ها در ارتباط است (بوند و پري،2004). در این راستا مسئله اساسی پژوهش حاضر این است که آیا بین سبک های دلبستگی، سلامت روان و مکانیسمهای دفاعی دانشجویان رابطه معناداری وجود دارد؟
1-2اهمیت و ضرورت پژوهش:
ﺳﺒﻚﻫﺎي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻣﺸﺎﻫﺪه ﺷﺪه در دوران ﻧﻮزادي، در ﻗﻮاﻧﻴﻦ و راﻫﻜﺎرﻫﺎي ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺑﺎ ﺗﻨﺶ در ﺑﺰرﮔﺴﺎﻟﻲ ﻣﻨﻌﻜﺲ ﻣﻲﺷﻮد و اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻧﺎاﻳﻤﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ اﻓﺮاد اﻳﻤﻦ ﺑﻴﺸﺘﺮ در ﻣﻌﺮض ﻣﺸﻜﻼت رواﻧﻲ ﻣﺎﻧﻨﺪ اﺿﻄﺮاب و اﻓﺴﺮدﮔﻲ ﻣﻲﺑﺎﺷﻨﺪ.از نظر بالبی دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﻃﻮر ﻣﺴﺘﻘﻴﻢ ﺑﺎ اﺿﻄﺮاب و اﻓﺴﺮدﮔﻲ ﻣﺮﺗﺒﻂ اﺳﺖ (ﺳﺎﻓﻮرد، 2002) و در این میان اضطراب از جمله موضوعات مرتبط با مكانيزم هاي دفاعي است. چرا که افراد می توانند به کمک مكانيزم هاي دفاعي شرايط دشوار را از شدت بیاندازند تا بتوانند به صورتي مستقيم تر آن موقعيت تنش زا را حل و فصل نمایند. و از این طریق سبکهای دلبستگی می تواند مکانیسم های دفاعی و سامت روان افراد را متاثر سازد.
بطور کلی در تبیین اهمیت و ضرورت پژوهش حاضر می توان گفت که به وسیله این پژوهش می توان با مکانیسم های مثبت و منفی و شرایط و موارد استفاده آنها آشنا شد.لوینسون (1978) چهار تکلیف برای دوره اوایل بزرگسالی مطرح می کند که شاید فرا گیرترین آنها تشکیل رویا است.یعنی احساس اینکه چگونه با دنیای بزرگسالی انطباق پیدا کند و به عقیده ی آدمی در اوایل بزرگسالی نیاز دارد تا یک رابطه صمیم برقرار کند و وارد قلمرو و دوره پدری و مادری شود و تکلیف بعدی انتخاب علاقه ها، گزیدن یک شغل و به دست آوردن مهارتها و تأییدهایی که موقعیت در آن شغل کمک می کند.
از طرفی از آنجایی که تاکنون تحقیقی با موضوع مشابه تحقیق ما انجام نشده است و سه مقوله سبک های دلبستگی، سلامت روان و مکانیسمهای دفاعی موضوعات بسیار مهمی هستند و در زندگی افراد تاثیر غیر قابل انکاری دارند ، ضروری به نظر می رسد که تحقیقی در این مورد انجام شود.
1-3اهداف تحقيق :
هدف اصلی: بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی، مکانیسم های دفاعی و سلامت روانی
اهداف فرعی:
1. بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی ایمن و مکانیسمهای دفاعی رشد یافته دانشجویان
2. بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی نا ایمن (اجتنابی و دوسوگرا) و مکانیسمهای دفاعی رشد نایافته و نورتیک دانشجویان
3. بررسی رابطه بین مکانیسمهای دفاعی رشد یافته و سلامت روانی دانشجویان
4. بررسی رابطه بین مکانیسمهای دفاعی رشد نا یافته و نورتیک و سلامت روانی دانشجویان
5. بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی ایمن و سلامت روانی دانشجویان
6. بررسی رابطه بین سبک های دلبستگی نا ایمن (اجتنابی و دوسوگرا) و سلامت روانی دانشجویان
1-4فرضيه های تحقیق:
1. بین سبک های دلبستگی ایمن و مکانیسمهای دفاعی رشد یافته دانشجویان رابطه مثبت وجود دارد.
2. بین سبک های دلبستگی نا ایمن (اجتنابی و دوسوگرا) و مکانیسمهای دفاعی رشد نایافته و نورتیک دانشجویان رابطه مثبت وجود دارد.
3. بین مکانیسمهای دفاعی رشد یافته و سلامت روانی دانشجویان رابطه مثبت وجود دارد.
4. بین مکانیسمهای دفاعی رشد نا یافته و نورتیک و سلامت روانی دانشجویان رابطه منفی وجود دارد.
5. بین سبک های دلبستگی ایمن و سلامت روانی دانشجویان رابطه مثبت وجود دارد.
6. بین سبک های دلبستگی نا ایمن (اجتنابی و دوسوگرا) و سلامت روانی دانشجویان رابطه منفی وجود دارد.
تعریف متغیر های پژوهش:
الف) تعاریف مفهومی متغیرها:
1- سبکهای دلبستگی : ﺑﺮ اﺳﺎس ﻧﻈﺮﻳﺎت ﺑﺎﻟﺒﻲ ، دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎي ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻋﺎﻃﻔﻲ اﺳﺖ ﻛﻪ در ﻛﻮدﻛﻲ، ﺑﻴﻦ ﻛﻮدك و ﻣﺮاﻗﺐ اﺻﻠﻲ وي ﺷﻜﻞ ﻣﻲﮔﻴﺮد و ﺑﺮ رﺷﺪ اﺟﺘﻤﺎﻋﻲ و اﺣﺴﺎس ﻛﻮدك درﻛﻞ زﻧﺪﮔﻲ ﻣﻮﺛﺮ اﺳﺖ (گوردون ، 2010). دلبستگی عبارتند از یک رابطه و علاقه عاطفی میان یک شخص و شخصی دیگر
( لطافتی، 1388).
2- مکانیسم های دفاعی : شیوه هایی هستند که باعث کاهش با رفع اضطراب شده و تعادل روانی را حفظ می کنند و در نتیجه شخص قدرت سازگاری و تطابق با عواملی که پیش آمده ایجاد می کند (میلانی فر، 1382) همچنین ﻃﺒﻖ ﺗﻌﺮﻳﻒ آﻧﺪرﺳﻮن ، (1985) ﻣﻜﺎﻧﻴﺴﻢﻫﺎي دﻓﺎﻋﻲ ﻛﺎﻫﺶ ﻧﺎﻫﻤﺎﻫﻨﮕﻲ ﺷﻨﺎﺧﺘﻲ و ﺑﻪ ﺣﺪاﻗﻞ رﺳﺎﻧﺪن ﺗﻐﻴﻴﺮات ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ در واﻗﻌﻴﺖ دروﻧﻲ و ﺑﻴﺮوﻧﻲ از ﻃﺮﻳﻖ ﺗﺄﺛﻴﺮﮔﺬاري ﺑﺮ ﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ادراك ﺣﻮادث ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﻨﻨﺪه ﻋﻤﻞ ﻣﻲﻛﻨﻨﺪ. ﺳﺎزوﻛﺎرﻫﺎي دﻓﺎﻋﻲ ﻣﻲﺗﻮاﻧﻨﺪ ادراك ﻫﻴﺠﺎﻧﻲ را ﺗﺤﺮﻳﻒ ﻛﺮده، ﺗﻐﻴﻴﺮ دﻫﻨﺪ (آﻧﺪرﺳﻮن ، 1985).
3- سلامت روانی: سلامت روانی عبارت است از« حالت سلامتی کامل روانی و اجتماعی نه فقط فقدان بیماری یا ناتوانی » ( کاپلان ؛ و سادوک ، 1375 ) . سلامت روانی حالتی از بهزیستی و وجود این احساس در فرد است که می تواند با جامعه کنار بیاید. سلامت روانی به معنای احساس رضایت، روان سالمتر و تطابق اجتماعی با موازین مورد قبول هر جامعه است(کاپلان و سادوک ، 1999، ترجمه پور افکاری ،1376).
تعاریف عملیاتی متغیرها:
سبکهای دلبستگی : نمره ای است که آزمودنی از پرسشنامه هیزن و شیور (1987)بدست می آورد.
مکانیسم های دفاعی : نمره ای است که آزمودنی در پرسشنامه سبكهاي دفاعي بشارت، شريفي، ايرواني(1381 ) بدست می آورد.
سلامت روانی: نمره ای است که آزمودنی از پرسشنامه 28 سوالی سلامت عمومی گلدبرگ و ماری(1986) بدست می آورد.

فصل دوم
ادبیات نظری و پیشینه تحقیق

2-1- سلامت روانی:1
پیش از پرداختن به تعریف سلامتی روانی لازم است به یک نکته اشاره نماییم. سه واژه ی« بهداشت روانی» و«سلامت روانی» و « بهزیستی روانی2»گر چه دارای معانی متفاوتی هستند، ولی در مواردی بجای یکدیگر به کار می روند(هرشن سن و پاور 3 ، 1988،ترجمه منشی طوسی،1374).
کارشناسان سازمان بهداشت جهانی سلامت فکر و روان را این طور تعریف می کنند: «سلامت فکر عبارت است از قابلیت ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، تغییر و اصلاح محیط فردی و اجتماعی و حل تضادها و تمایلات شخصی به طور منطقی، عادلانه و مناسب»( میلانی فر،1382).
بهداشت روانی یک زمینه تخصصی در محدوده ی روانپزشکی است و هدف آن ایجاد سلامت روان بوسیله پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی، کنترل عوامل موثر در بروز بیماریهای روانی، تشخیص زودرس بیماریهای روانی، پیشگیری از عوارض ناشی از برگشت بیماریهای روانی و ایجاد محیط سالم برای برقراری روابط صحیح انسانی است. پس بهداشت روانی علمی است برای بهزیستی، رفاه اجتماعی و سازش منطقی با پیش آمدهای زندگی ( میلانی فر،1382).
2-1-1-تعریف سلامت روانی:
سلامت روانی را می توان براساس تعریف کلی و وسیع تر تندرستی تعریف کرد. طی قرن گذشته ادراک ما از تندرستی به طور گسترده ای تغییر یافته است. عمر طولانی تر از متوسط، نجات زندگی انسان از ابتلاء به بیماریهای مهلک با کشف آنتی بیوتیک ها و پیشرفتهای علمی و تکنیکی در تشخیص و درمان، مفهوم کنونی تندرستی را به دست داده که نه تنها بیانگر نبود بیماری است، بلکه توان دستیابی به سطح بالای تندرستی را نیز معنی می دهد. چنین مفهومی نیازمند تعادل در تمام ابعاد زندگی فرد از نظر جسمانی، عقلانی، اجتماعی، شغلی و معنوی است. این ابعاد در رابطه متقابل با یکدیگرند، به طوری که هر فرد از دیگران و از محیط تاثیر می گیرد و بر آنها تاثیر می گذارد. بنابراین سلامت روانی نه تنها نبود بیماری روانی است، بلکه به سطحی از عملکرد اشاره می کند که فرد با خود وسبک زندگی اش آسوده و بدون مشکل باشد. در واقع، تصور براین است که فرد باید بر زندگی اش کنترل داشته باشد وفقط در چنین حالتی است که می توان آن قسمت هایی را که در باره ی خود یا زندگی اش مساله ساز است تغییر دهد(هرشن سن و پاور ،1988، ترجمه منشی طوسی،1374 ).
مولفه های مرتبط با سلامت روانی عبارتند از:
الف) نگرش مثبت به خود
ب) میزان رشد، تحول و خودشکوفایی
ج) عملکرد روانی یکپارچه
د) خود مختاری یا استقلال شخصی
ه) درک صحیح از واقعیت
و) تسلط بر محیط(منشی طوسی،1374 ).
دیگران نیز موارد دیگری را ارائه دادند ولی از نظر اسمیت 1(منشی طوسی، 1374 ) همه ی این موارد، مفاهیم اصلی یکسان را برداشتند. بنابراین وی پیشنهاد کرد به جای شمردن اینگونه موارد بهتر است ابعاد بهداشت روانی بر اساس اصول زیر انتخاب شود:
الف) نشان دادن ارزش های مثبت بشری
ب) داشتن قابلیت اندازه گیری و تشخیص
ج) داشتن ارتباط با نظریه های شخصیت
د) مرتبط بودن با بافت های اجتماعی که برای آن تعریف و مشخص شده اند ( همان منبع ).
به این ترتیب، متخصصان بعدی کارشان را روی مفاهیمی کلی از قبیل بهنجار بودن یا بهزیستی متمرکز کردند. امروزه مفهوم مقابله2 به منزله ملاک سلامت روانی به نوشته های رشته های تخصصی گوناگون بهداشت روانی راه یافته است. بعضی از محققان معتقدند سلامت روانی حالتی از بهزیستی و وجود این احساس در فرد است که می تواند با جامعه کنار بیاید. سلامت روانی به معنای احساس رضایت، روان سالمتر و تطابق اجتماعی با موازین مورد قبول هر جامعه است(کاپلان و سادوک ، 1999، ترجمه پور افکاری ،1376).
سازمان بهداشت جهانی، سلامت روانی را قابلیت ایجاد ارتباط موزون و هماهنگ با دیگران، توانایی در تغییر و اصلاح محیط اجتماعی، و حل مناسب و منطقی تضادهای غریزی و تمایلات شخصی، به طوری که فرد بتواند از مجموعه تضادها ترکیبی متعادل به وجود آورد، می داند. طبق تعریفی که این سازمان ارائه می دهد، وظیفه اصلی بهداشت روانی، تامین سلامت روان است تا به مدد آن بتواند قوا و استعدادهای روانی را پرورش داد. در واقع، بهداشت روانی مبتنی بر سه پایه است:
الف)حفظ و تامین سلامت روان
ب) ریشه کن ساختن عوامل بیماری زا و پیشگیری از ابتلاء به بیماریهای روانی
ج) ایجاد زمینه ی مساعد برای رشد و شکوفایی شخصیت و استعدادها تا حداکثر ظرفیت نهفته در آنها.
به طور کلی شخص دارای سلامت روان می تواند با مشکلات دوران رشد روبرو شود و قادر است در عین کسب فردیت با محیط نیز انطباق یابد. به نظر می رسد تعریف رضایت بخش از سلامت روانی برای فرد مستلزم داشتن احساس مثبت و سازگاری موفقیت آمیز و رفتار شایسته مطلوب است. بنابراین هرگونه ملاکی که به عنوان اساس سلامتی در نظر گرفته می شود باید شامل رفتار بیرونی و احساسات درونی باشد(بنی جمال واحدی و احدی،1380).
2-1-2- تعریف بهداشت روان در فرهنگهای مختلف:
بهداشت روان سازش با فشار های مکرر زندگی می باشد و سازگاری عبارت است از ایجاد تعادل و هماهنگی رفتار فرد با محیط به گونه ای که ضمن حفظ تعادل روانی یا در ارتباط با تغییرات و دگرگونیهای محیط خودش نیز به تطابقی موثر و سازنده دست یابد. لذا هر فرد به طور موفقیت آمیز باید خود را با محیط سازگار نماید و عموماً ناگزیر است که با زندگی سازش نسبتاً موثر داشته باشد ولی باید توجه داشت که هرکس دارای ظرفیت مشخص جهت تحمل فشارهای زندگی روزانه است وجود فشارهای عاطفی گوناگون خطر از هم پاشیدگی روان را افزایش داده و به سلامت روان لطمه وارد خواهد نمود و فرد قادر نیست رفتار موزون و هماهنگی با جامعه داشته باشد و سلامت روان خود را حفظ نماید.
سلامت روان عبارت است از رفتار موزون و هماهنگ با جامعه، شناخت و پذیرش واقیعتهای اجتماعی و قدرت سازگاری با آنها، ارضا کننده نیازهای خویشتن به طور متعادل و شکوفایی استعداد فطری خویش می باشد. فردی از سلامت روان برخودار است که قادر باشد تا عقده های درونی خود را حل و فصل کند و با تغییرات و مقتضیات محیط طبیعی و اجتماعی خویش سازگار باشد و تلاش کند تا تندرستی و نشاط برای خود و دیگران فراهم سازد زیرا سلامت روان حالتی مساعد برای رشد و نمو از جهت بدنی، عاطفی و شعوری، بدون ایجاد مزاحمت برای دیگران است(آزاد، 1387).
سازمان بهداشت جهانی 1سلامتی را اینگونه تعریف کرده است : حالت رفاه کامل جسمی، روانی و اجتماعی و نه فقط فقدان بیماری می داند. همچنین این سازمان، ضمن توجه دادن مسئولین کشورها در راستا، تامین سلامت جسمی، روانی و اجتماعی افراد جامعه همواره بر این نکته تاکید دارد که هیچ یک از این سه بعد بر دیگری برتری ندارد.
مفهوم بهداشت روانی در فرانسه شعبه ای از بهداشت عمومی تلقی شده وهدف آن حفظ سلامت روح و پیشگیری از ایجاد عوامل ناراحت کننده نظیر خستگی روانی و هیجانات شدید، اعتیاد و بالاخره از ابتلا به حالات ساده روانی( نوروزها ) و یا حالات عمیق روانی( سایکوزها ) می دانند.
مفهوم بهداشت روانی بر اساس تعریف انجمن روانپزشکی آمریکا کاربرد و معیار و ضوابطی است که از شیوع بیماریهای روانی کاسته و سلامت روان افراد اجتماع را تامین نماید. این ضوابط شامل اقدامات و تدابیری در طب پیشگیری، تشخیص، درمان بیماری ها روانی و تسریع در برگشت آنها به اجتماع است.
سازمان بهداشت جهاني، سلامت روان را چنين تعريف كرده است: بهداشت روانی در درون مفهوم كلي بهداشت جاي مي گيرد و بهداشت يعني، توانايي كامل براي ايفاي نقشهاي اجتماعي، رواني، جسمي و بهداشتي، سلامتي تنها در نبود بيماري يا عقب ماندگي نيست؛ تعريف گينز برگ در مورد بهداشت رواني عبارت است از تسلط و مهارت در ارتباط با محيط، بخصوص در سه فضاي زندگي، عشق، كار و تفريح. استعداد يافتن و ادامه كار، داشتن خانواده، ايجاد محيط خانوادگي خرسند، فرار از مسائلي كه با قانون درگيري دارد، لذت بردن از زندگي و استفاده صحيح از فرصتها، ملاك تعادل و سلامت روان است(ميلاني فر، 1382). گينز برگ تعريف سلامت روان را براساس ادبيات موضوع وابسته به هفت ملاك مي داند كه عبارتند از 1- فقدان بيماري 2-رفتار اجتماعي مناسب 3- رهايي از نگراني و گناه-4 كفايت فردي و خود مهارگري 5- خويشتن پذيري و خود شكوفايي 6- تفرد و سازمان دهي شخصيت و7-گشاده نگري و انعطاف پذيري. به نظر تودور، با توجه به ادبيات موجود نمي توان باقاطعيت از ملاكهاي پذيرفته شده جهاني براي سلامت روان سخن گفت: بنابراين، سلامت روان از ديدگاه هاي گوناگوني تعريف مي شود و هر تعريفي از سلامت روان، فرضيه هاي فرهنگي ذاتي خود را داراست(لطافتی ،1388).
همه متخصصان بر این باورند که سلامت روان در تحول شخصیت واحد نقشی بنیادین را داراست. تصور تحول موزون انسان بدون وجود سلامت روان غیر ممکن است. بی شک عوامل متعددی بر سلامت روان تاثیر می گذارد که فهرست کردن همه آنها دشوار است چرا که وجود تفاوتهای فردی ممکن است به تنوع در عوامل موثر بر سلامت روان بینجامد با این حال، یافته های حاصل از پژوهش ها در زمینه های زیست شناسی و عوامل اجتماعی، دانش ما را درباره عواملی که ممکن است سلامت روان را تحت تاثیر قرار دهند وسعت بخشیده اند.
2-1-3- اصول سلامت روانی:
چنانکه قبلا ذکر شد، هدف اصلی بهداشت روانی پیشگیری است و این منظور به وسیله ایجاد محیط فردی واجتماعی مناسب حاصل می گردد. بنابراین برای هر فرد لازم است که با اصول بهداشت روانی آشنایی داشته باشد. اصول اساسی بهداشت روانی عبارت است از:
الف) احترام به شخصیت خود و دیگران: یکی از شرایط اصولی بهداشت روانی احترام به شخص خود است و اینکه فرد خود را دوست بدارد و به عکس، یکی از علایم بارز غیر عادی بودن، تنفر از خویش است. اصول بهداشت روانی مبتنی بر تقویت افراد است، نه تخریب شخصیت آنها، بر اساس این اصول باید نسبت به دیگران اغماض و بردباری داشت و به عوض تنبیه، تشویق را پیش بینی کرد و خلاصه اینکه، برای شخصیت افراد احترام قائل شد.
ب) شناخت محدودیت های خود و دیگران: یکی از اصول مهم بهداشت روانی، روبرو شدن مستقیم با واقعیت زندگی است. برای رسیدن به این مقصود، نه تنها لازم است که عوامل خارجی را شناخته و بپذیریم، بلکه ضروری است تا شخصیت خود را آن طور که واقعا هست قبول نمائیم. کشمکش و خصومت با واقعیت اغلب سبب بروز اختلال روانی می گردد. شخص سالم در عین حالی که از خصوصیات مثبت و بر جسته ی خود استفاده می کند، به محدودیت ها و نواقص خود نیز آشنایی دارد. البته باید خاطر نشان کرد که اگر چه خودشناسی کاری دشوار است، ولی شناختن دیگران دشوارتر است، زیرا افراد بشر از خیلی جهات با یکدیگر متفاوتند.
ج)پی بردن به علل رفتار: در هر عملی باید اصل علت و معلول حکمفرما باشد زیرا که از نظر علم، هیچ پدیده ای خود به خود به وجود نمی آید. از نظر علمای روان شناسی، رفتار خوب و بد وجود ندارد، بلکه هر رفتاری عللی دارد و اگر رفتاری برای فرد و جامعه مضر باشد، باید مانند برطرف کردن مرضی جسمی، سعی بر درمان آن نمود، بنابراین اولین قدم برای از بین بردن اختلال رفتار، یافتن دلیل آن است.
د) درک اینکه رفتار، تابع تمامیت فرد است: رفتار بشر تمامیت وجود اوست. بدین معنی که هر انسانی بر اثر ارتباط خصوصیات روانی و جسمی خود دست به انجام عمل می زند. هیچ رفتاری جداگانه و در خلاء نجام نمی گیرد و هیچ عملی مستقل از سایر اعمال و خصوصیات موجود بروز نمی کند. مثلا ناراحتی های جسمانی، اختلالات روانی را باعث می شود و بالعکس، نارسائی های روانی سبب بروز علایم جسمانی خواهد شد.
ه) شناسایی احتیاجات اولیه ا ی که سبب ایجاد رفتار و اعمال انسان می گردد: بهداشت روانی مستلزم دانستن و ارزش دادن به احتیاجات اولیه ی افراد بشر است. بعضی از این احتیاجات جسمانی است، مانند نیاز به آب و غذا و گروهی از آنها روانی می باشد مانند احتیاج به پیشرفت. بشر دائما تحت تاثیر این نیازهاست و به نسبت محرومیت و یا ارضاء آنها رفتار می کند، بنابراین زندگی او هیچ وقت در حالت سکون مطلق نیست، بلکه دائما در کشمکش و تلاش برای به دست آوردن غذا، آب، مسکن و عشق به پیشرفت موقعیت اجتماعی و امنیت جسمی و روانی است. شخصی که این اصول را بداند و بپذیرد، واقع بینانه با مشکلات زندگی مقابله کرده و دارای سلامت روانی خواهد بود( شاملو،1382 ).
2-1-4- خصوصیات افراد دارای سلامت روانی:
بنابر پژوهش های انجمن ملی بهداشت روانی، افراد دارای سلامت روانی دارای خصوصیات زیر هستند:
آنان احساس راحتی می کنند، خود را آنگونه که هستند می پذیرند، از استعدادهای خود بهره مند می شوند، نگرانی، ترس واضطراب و حسادت کمی دارند و دارای اعتماد به نفس می باشند. سیستم ارزشی آنان از تجارب شخصی خودشان سرچشمه می گیرد. احساس خوبی نسبت به دیگران دارند، به علایق افراد دیگر توجه می کنند و نسبت به آنها احساس مسئولیت نشان می دهند. سعی نمی کنند بر دیگران تسلط یابند. آنها با مشکلات روبرو می شوند و نسبت به اعمال خود احساس مسئولیت می کنند. محیط خود را تا آنجا که ممکن است شکل می دهند و تا آنجا که ضرورت دارد با آن سازگار می شوند(بنی جمال واحدی،1380).
پژوهشهای متعددی در خصوص سلامت روانی انجام گرفته است که برخی از این پژوهش ها رابط بین سلامت روانی و خانواده و همچنین ازدواج مجدد را مورد بررسی قرار داده اند، پس لازم است پژوهش هایی که در این زمینه انجام گرفته است مورد بررسی قرار گیرند.
در مطالعه ای که تحت عنوان مقایسه ی بهداشت روانی بین دانشجویان مجرد و متاهل خوابگاهی انجام گرفت به شرح زیر می باشد. نمونه پژوهش مذکور120 نفر(60 نفر مجرد و60 نفر متاهل ) می باشد که به صورت تصادفی انتخاب شده اند و نتایج نشان داد که بین دانشجویان مجرد و متاهل نمره کل سلامت روانی(یعنی از نظر اضطراب، افسردگی، اختلال در کارکرد اجتماعی و علایم جسمانی) تفاوت معنی داری وجود ندارد. محقق علت معنی دار نبودن دو گروه از لحاظ سلامت روان را به علت وجود عوامل مزاحم مانند نمونه های انتخاب شده هر دو گروه خوابگاه دانشجویی زندگی می کنند و چون هر دو گروه از خانواده همسرشان دور هستند وهمچنین مشکلات مربوط به خوابگاه ها و مشکلات خاص خود دانشجویان می داند(اختیاری امیری،1383).
در پژوهشی که تحت عنوان بررسی رابطه ی عملکرد خانواده و سلامت عمومی فرزندان انجام گرفت. نتایج نشان داد که بین عملکرد خانواده به طور کلی و سلامت عمومی دانش آموزان رابطه معنی داری وجود دارد. از میان متغییرهای عملکرد خانواده، بین میزان همبستگی خانواده و سلامت عمومی دانش آموزان رابطه مثبت و معنی داری به دست می آمد. بین میزان ابزار و بیان خود و سلامت عمومی دانش آموزان نیز رابطه ی مثبت و معنی داری مشاهده شد. نتایج بدست آمده چه در ابعاد نظری وچه در بعد پژوهشاتی نشانگر این است که نحوه ی تعاملات درون خانواده با میزان سلامت عمومی فرزندان آنها در ارتباط است.
در پژوهش دیگری که تحت عنوان ارتباط بین سازگاری خانواده با سلامت روانی و سطح رضاء نیازهای روانشناختی فرزندان نوجوان انجام گرفت. نتایج نشان داد که عملکرد خانواده در ابعاد شش گانه حل مشکل، ارتباط نقش همراهی عاطفی و کنترل عاطفی و نیز عملکرد با مشکلات روانی(شکایت جسمانی، ناسازگاری اجتماعی، اضظراب و افسردگی) همبستگی مثبت و معناداری وجود دارد. به صورتی که هر چه عملکرد خانواده ضعیف تر باشد مشکلات روانی نیز بیشتر خواهد شد. همچنین عملکرد با میزان احساس نیازهای روانی، آزادی عمل، شایستگی و ارتباط، همبستگی منفی معناداری داشت. به صورتی که هر چه عملکرد خانواده ضعیف تر باشد، عدم ارضای نیازهای روانی، ارتباط، شایستگی و آزادی عمل نیز بیشتر خواهد بود. یافته دیگر نشان داد که عملکرد کل، آمیزش عاطفی و همراهی عاطفی خانواده ها با مقیاس ،تفاوت معنی داری نداشت، اما حل مشکل ارتباط کنترل رفتار و نقش ها با جامعه، تفاوت معنی داری داشت و ضیعف تر بود. نتایج پژوهش بیانگر اهمیت تاثیر پذیری فرزندان از ناساگاری والدین و محیط ناآرام خانواده بود ونتایج نشان داد که چنانچه خانواده به وظایف خود عمل نکند، سلامت روانی روزه مره فرزندان، ارتباط کلامی و غیر کلامی اعضاء الگو های رفتاری مناسب و نهایتاً تعیین قواعدی برای کنترل رفتار، دارای عملکرد ضعیف هستند.(رحیمی نژاد و پاک نژاد، 1383).
همچنانکه در جریان طبیعی رشد جوانان در صدد تثبیت هویت بزرگسالانه ای برای خود هستند سطوح مختلف افسردگی و استرس مرتبط با مشکلات در میان نسل جوان در حال گسترش است علاوه بر این اسمیت و راتر2 (1995) گزارش کرده اند که از سال 1945، اختلالات روانی، اجتماعی که در برگیرنده ی افسردگی، اختلالات تغذیه، و رفتار های خودکشی است در بزرگسالان به طور اساسی شیوع بیشری یافته است. همچنین بر اساس گزارش سازمان بهداشتی، طی ده سال گذشته، تعداد جوانانی که بیمار تشخیص داده شده و به بیمارستان های روانی ارجاع داده شده اند افزایش قابل ملاحظه ای یافته است. پژوهشی که روی جوانان 18 ساله در اسکاتلند انجام شده است نشان می دهد که 3/1 پسران و 5/2 دختران دارای اختلالات روانشناختی هستند
(بهرامی ، 1381).
نتایج مطالعه ات تطبیقی که در سه کشور اروپایی انجام شده است حکایت از آن دارد که حدود 27 درصد افراد از افسردگی رنج می برند. همچنین کاچر (1994) گزارش کرده است که بین10 تا 15 درصد جوانان دارای مشکلات جدی هیجانی، رفتاری هستند(بهرامی،1381).

2-1-5-مبانی نظری:
در ارتباط با مفهوم سلامت روانی دیدگاه ها و نقطه نظرهای متفاوتی مطرح شده است . بنا به تعریف «سازمان بهداشت جهانی » سلامتی عبارت است از« حالت سلامتی کامل فیزیکی ، روانی و اجتماعی نه فقط فقدان بیماری یا ناتوانی » ( کاپلان ؛ و سادوک ، 1998 : 307 ) .
در فرهنگ علوم رفتاری ، بهداشت روانی عبارتست از :
1- علم و هنر نگهداری و به حداکثر رساندن سلامت روانی و پیشگیری از بیماریهای روانی .
2- فراهم آوردن اوضاع و احوال محیطی ، نظرات هیجانی و عادتهای تفکر که از ناسازگاری شخصیتی جلوگیری می کند .
3- مطالعه اصول و روشهای گسترده سلامت عقلی و جبران نابسامانی روانی ( شعاری نژاد ، 1374) .
جامعه شناسان و روان شناسان بصیرت ها و رهنمودهای عمده ای را برای مطالعه سلامت روانی ارائه داده اند و سلامت روانی را یک مورد مهم می دانند بر نظریات برخی از آنها به طور اختصار اشاره می کنیم:
الف – دیدگاه پزشکی : سلامت روان از دیدگاه پزشکی ، عدم وجود بیماری روانی به حساب می آید . براساس این تعریف « هر اختلالی که در تعادل هیجانی و عاطفی به صورت اختلال در سازگاری و در عملکرد بدنی به دلایل عوامل ژنتیکی ، شیمیایی ، بیولوژیکی و روان شناختی و یا عوامل فرهنگی و اجتماعی به وجود آید بیماری روانی قلمداد می گردد »( باقری یزدی و همکاران ، 1380 :13 ) .
ب – دیدگاه روان شناختی : در دیدگاه های روان شناختی بر تاثیر عوامل رفتاری و اجتماعی تاکید شده است ، شواهد گوناگون در مطالعات امروزه نشان می دهد که عوامل روان شناختی سلامت و بیماری به رشد گسترش حیطه ای از روان شناختی به نام « روان شناسی سلامت » کمک کرده است ( باقری یزدی و همکاران ، 1380 :13 ) .
دیدگاه روانکاوی : زیگموند فروید شخصیت و روان انسان را مرکب از سه جزء نهاد و من و من برتر یا فراخود می داند و معیاری که برای سلامت روان از این مکتب استفاده می شود ، وجود تمامیت در نیروهای روانی می باشد ، که منظور تعادل بین نهاد و من و فرامن از طرفی و بین سطوح خود آگاه و ناخودآگاه از طرف دیگر می باشد . همچنین وی فردی را دارای سلامت روان می داند که مراحل رشد را با موفقیت گذرانیده و درهیچ یک از مراحل آن تثبیت نشده باشد ( شفیع آبادی ، 1382 : 52 ) .

1- نظریه ی آلبرت الیس :
«فردی را دارای سلامت روانی می داند که در زندگی تفکر و باورهای منطقی باور صحیح را جایگزین باورهای غیر منطقی و غلط خود نماید» ( شفیع آبادی ، 1382 : 121 ) .
2-نظریه ی کلی :
«سلامت روانی را تعادل بین سطوح آگاهی ، نیمه آگاهی و ناخود آگاه شخصیت تعریف نمود . او چنین تعادلی را ناشی از انعطاف پذیری « خود » می دانست . به این ترتیب حالت انعطاف پذیری در فرد ملاکی برای طبیعی بودن یا سلامت روان خواهد بود» ( باقری یزدی و همکاران ، 1380 : 16 )
3- نظریه ی هارتمن :
«سلامت روانی را بدین ترتیب تعریف می کند که « من » بتواند تطابقی بین «نهاد » و « فرامن » ایجاد نماید و خواستهای آنها را تایید یا طرد نماید . او قبلا انعطاف پذیری من را به عنوان عاملی در سلامت فکر مطرح ساخته بود» ( شاملو ، 1382 : 77 ) .
4- نظریه ی پاولف :
مکتب خود را بر اساس واکنش های تحریکی و وقفه ای که بر مبنای تنبیه و پاداش ایجاد می گردند ، قرار می دهد معتقد است که رفتار عادی ، رفتاری است متعادل که به خوبی می تواند در مقابل فشارها مقاومت نماید ( گانیه ، 1978 ، ترجمه جعفر نجفي زند 1368 ، ص 105 ) .
. 5- نظریه ی میلر و بروت :
«سلامت روان را اینگونه تعریف می کند که شخص طبیعی فردی است که با خود و محیطش و دنیایی که در اطراف اوست و مردمی که با او هستند و همچنین استعدادهای خویش تطابق کرده است و چنانچه لازم باشد برای تغییر وضعی که برایش ناخوشایند است فعالیت می نماید»
6- نظریه ی اتکینسون و همکاران :
بیشتر روانشناسان ویژگی های زیر را نشانه سلامت روانی و عاطفی در فرد قلمداد می کنند و معتقدند این ویژگی ها هر چند فرد سالم و غیر سالم را کاملا از یکدیگر تفکیک نمی کنند ، اما فرد سالم در مقایسه با بیمار ، میزان بیشتری از این خصوصیات را دارا است :
1- ادراک صحیح
2- خودشناسی
3- توانایی در کنترل اختیاری رفتار
4- عزت نفس و پذیرش
5- توانایی در برقراری روابط محبت آمیز
6- خلاقیت (اتکینسون و همکاران ، 1369 ) .
7-نظریه ی زیگموند فروید :
به عقیده فروید ویژگی های خاصی برای سلامت روانشناختی ضرورت دارد. نخستین ویژگی هشیاری (خود آگاهی) است. بعضا هر آنچه که ممکن است در ناهشیاری (ناخودآگاهی) موجب مشکل شود بایستی خودآگاه شود. وا پس زنی های ناخودآگاه و غیر ضروری بایستی دگرگون شوند و انرژی صرف شده برا ی نگهداری آنها در ناخودآگاه بایستی به « من» باز گردانیده شود. تجارب کودکی ناخودآگاه بایستی گشوده شوند و از این طریق به فردکمک شود تا شیوه ارضای کودکانه را رها نماید. درنهایت، خود آگاهی حقیقی ممکن نیست مگراینکه کنترل غیرواقعی و غیر ضروری یا زیاد از حد « من برتر» درهم شکسته شود. زیرا گنجایش ناخودآگاه من برتر بازتابی از این تحریم ها، ممنوعیت و ایده ال های والدین فرد است و این مسایل در انسان نوعی احترام غیرمنطقی و انعطاف پذیر جایگزین وجدان سخت گیر و اخلاقی می شود. این بدین معنی نیست که اگر کنترلهای ناخود آگاه من برتر تضعیف شوند و خواسته های واپس رانده خودآگاه شوند می توانیم زندگی لذت آوری را شروع کنیم. خود آگاهی لذت طلبی نیست، خودآگاهی عنصر اصلی سلامت روانشناختی است و در شخص بالغ نتیجه واپس زنی تمایلات غریزی جایگزین محکومیت آنها می شود. به نظر فروید خود آگاهی برای سلامت روانشناختی کفایت کننده نیست. در نتیجه فرد بیگانگی منطقی از علاقمندی ها و اشتیاقات عمومی را معیار نهایی سلامت روانشناختی می داند.
8-نظریه ی آدلر :
بنا بر نظریه آدلر فرد برخودار از سلامت روانشناختی، توان و شهامت یا جرات عمل کردن را برای نیل به اهدافش دارد. چنین فردی جذاب و شاداب است و روابط اجتماعی سازنده و مثبتی با دیگران دارد. فرد سالم به عقیده آدلر از مفاهیم و اهداف خودش آگاهی دارد و عملکرد او مبتنی بر نیرنگ و بهانه نیست. فرد دارای سلامت روان مطمئن و خوش بین است و ضمن پذیرفتن اشکالات خود در حد توان اقدام به رفع آنها می کنند(شفیع آبادی، 1382). فرد دارای سلامت روان به نظر آدلر روابط خانوادگی صمیمی و مطلوبی دارد و جایگاه خودش را در خانواده و گروههای اجتماعی به درستی می شناسد. فرد سالم در زندگی هدفمند و غایت مدار است و اعمال او مبتنی بر تعقیب این اهداف است. عالی ترین هدف شخصیت سالم به عقیده آدلر تحقق «خویشتن» است. فرد سالم مرتباً به بررسی ماهیت اهداف و ادراکات خویش می پردازد و اشتباهاتش را برطرف می کند. چنین فردی خالق عواطف خودش است نه قربانی آنها. آفرینش گری وابتکار فیزیکی از دیگر ویژگیهای سلامت روانشناختی است. فرد سالم از اشتباهات اساسی پرهیز می کند و اشتباهات اساسی شامل تعمیم افراطی، اهداف نادرست و غیر ممکن، درک نادرست و توقع بی مورد از زندگی، تقلیل یا انکار ارزشمندی خود، ارزشهای و باورهای غلط می باشد. فرد سالم دارای علاقه اجتماعی و میل به مشارکت اجتماعی است. چنین فردی سعی در کاستن عقده حقارت خود دارد و به دنبال غلبه و چیرگی بیشتر بر بی جراتی است و در نهایت چنین فردی موفق می شود که انگیزه ها نامطلوب خود را دگرگون سازد.
9-نظریه ی سالیون :
ویژگی های سلامت روانشناختی از دیدگاه وی عبارتند از:
1-شخصیت برخوردار از سلامت روانشناختی«انعطاف پذیری» است و با توجه به موقعیتهای بین فردی نوین، در روابط اش با دیگران به طور متناسب تغییر پذیر است.
2-فردسالم قادر به تمایز گذاری بین افزایش و کاهش«تنش» است و رفتار او در جهت کاهش تنش معطوف می شود.
3-به گفته سالیوان شخصیت سالم بایستی بنا به گفته چارلز اسپیرمن در حال«آموزش و فراگیری روابط و ارتباطات»می باشد.4
– زندگی شخص برخوردار از سلامت روان، دارای جهت یافتگی است. بدین معنی که امیالش را به نحوی یکپارچه می سازد که منجر به رضایتمندی شود یا اضطراب او را نسبتاً کم کند یا از بین ببرد. بنابراین شخصیت سالم کسی است که دستگاه روانی او حداقل تنش را داشته باشد و چنین فردی معمولاً روابط اجتماعی انعطاف پذیر، واقعی و اعتماد آمیز دارد(سالیوان، 1953).
10-نظریه ی کارل راجرز :
به عقیده راجرز آفرینندگی مهمترین میل ذاتی انسان سالم است هم چنین شیوه ای خاصی که موجب تکامل و سلامت فرد می شود و به میزان قسمتی بستگی دارد که کودک در شیرخوارگی دریافت کرده است. ارضای توجه مثبت غیر مشروط و دریافت غیر مشروط محبت تایید دیگران برای رشد و تکامل سلامت روانی افراد با اهمیت است. شخصیت های سالم فاقد نقاب، ماسک هستند و با خودشان رو راست هستند. چنین افرادی آمادگی تجربه را دارند.
به عقیده راجرز اساسی ترین خصوصیت سالم زندگی هستی داراست یعنی آماده است که در هر تجربه ساختاری را در یابد و بر اساس مقتضیات تجربه لحظه بعد ی به سادگی دگرگون شود. انسان سالم به ارگانیزم خودش اعتماد می کند. هر چه سلامت روان انسان بیشتر باشد آزادی عمل و انتخاب بیشتری را احساس و تجربه می کند، انسان سالم محدودیت فکری و عمل خویشتن را آزادانه انتخاب می کند. انسان سالم آفرینش گری دارد زیرا انسان خلاق با محدودیت های اجتماعی و فرهنگی هماهنگی و سازش منقعلانه ندارد، تدافعی نیست و به تمجید وستایش دیگران نیز دلخوش نمی کند.
11-نظریه ی آلبرت الیس :
الیس در پیدایش بیماری عاطفی یا سلامت روانشناختی هر سه عامل فیزیولوژیکی، جسمانی و روانشناختی را مورد توجه قرار می دهد. الیس از لحاظ گرایشهای انسانی تا حدودی زیاد با مازلو شباهت دارد. به نظر سلامت روانی انسان از تمایلات ذاتی و نامطلوب هر انسانی برای نیاز مفرط به برتری از دیگران و همه فن حریف شدن، توسل به عقاید احمقانه و بدبینانه، پرداختن به تفکرات آرزومندانه و توقع خوبی و خوش رفتاری مداوم ازدیگران، محکومیت خویشتن و تمایلات عمیق به زود رنجی و آشفتگی ناشی می شود. اگر انسان به این تمایلات طبیعی و در عین حال ناسالم خودش نرسد، دیگران و دنیای خارج را مورد سرزنش و نکوهش قرار می دهد. الیس معتقد است که افکار منطقی وعقلی به عواقب و پیامدهای منطقی منتهی می شود و در نتیجه به سلامت روانی فرد ختم می شود. به طور خلاصه ویژگیهای سلامت روانشناختی ازدیدگاه الیس عبارتند از:
1-عشق ورزیدن به دیگران و جویای محبت آنان شدن، اما فرد سالم در جستن محبت دیگران افراط نمی کند.
2-انجام دادن کار به خاطر نفس کار نه به خاطر دیگران لذت بردن از فعالیت خود نه از نتایج آن، فرد سالم با این عمل به سوی کمال حرکت می کند.
3-طبیعی بودن، ناکام شدن و در صورت عدم توانایی مقابله با ناکامی، انسان سالم آن را می پذیرد. انسان سالم در هنگام ناکامی موقعیت را تخریب نمی کند بلکه سعی دارد آن را به صورت عینی ادراک نماید.
4-نسبت ندادن شکستها به عوامل بیرونی، چون موارد بیرونی به خودی خود موجب اختلال و ناسلامتی نمی شوند مگر این که فرد تلقین به نفس نماید.
5-عدم ترس شدید از خطر های بالقوه، انسان سالم سعی می نمایند تا حد امکان احتمال خطر را کاهش می دهد و از آن بیش از حد بینماک و هراسناک نمی شود.
6-تلاش برای کسب استقلال و مسئولیت و عدم روگردانی ازکمکهای دیگران در صورت لزوم.
7-انجام وظیفه محوله از خصوصیات انسان سالم است. فرد سالم زندگی را همراه با مسئولیت و حل مشکلات آن لذت می داند.
8-فرد سالم بیش از آن که به گذشته فکر کند به حال و وضعیت موجود یعنی« اینجا واکنون» توجه دارد.
9-کمک کردن به دیگران و نگران در مورد مشکلات دیگران، در صورت عدم توفیق کمک به دیگران وضعیت آنها و مشکل آنان را می پذیرد.
10-فرد سالم به هر مشکل راه حلهای مختلفی را درنظر دارد و سعی دارد که بهترین راه حل در حد توانش را انتخاب کند. به نظر فرد سالم راه حلهای موجود نسبی هستند و بر حسب موقعیت تغییر پذیر هستند.
11-فرد سالم و نگرش ها و رفتارش« الزام و اجبار» ندارد و می تواند خودش را از قید و بندها رها نماید و در جهت سلامتی نفس حرکت کند(محرابی، 1387).
نظریات نوین مبتنی بر شناخت درمانی:
افراد دارای سلامت روان معتقد به یک سیستم اعتقادی و ارزشی هستند و خصوصیات نظام و اعتقاد او نیز منطبق با ادراک او از واقعیات است. طرز تفکر چنین فردی فاقد خصوصیات تعمیم پذیری، مبالغه کردن، فیلتر ذهنی و… است. فرد دارای سلامت روانشناختی به جنبه ها ی مثبت خود به اندازه کافی و به صورت واقع بینانه توجه می نماید. چنین فردی در حیطه طبیعی خودش گام بر می دارد و نهایتاً صادقانه مسئولیت رفتار و تفکرش را می پذیرد(اوان، 1982).
12-نظریه ی ویلیام گلاس :
انسان سالم بنابر نظریه گلاس کسی است که دارای ویژگی های زیر می باشد:
1-واقعیت را انکار نکند ودرد و رنج موقعیت ها را با انکار کردن نادیده نگیرد، بلکه با واقعیت ها به صورت واقع گرایانه ای روبرو شود.
2-هویت موفق داشته باشد یعنی هم عشق و محبت بورزد و هم عشق و محبت دریافت کند. هم احساس ارزشمندی کند و هم دیگران احساس ارزشمندی او را تایید کنند.
3-مسئولیت زندگی و رفتارش را بپذیرد و به شکل مسئولانه رفتار کند. پذیرش مسئولیت کامل ترین نشانه سلامت روانشناختی است.
4-توجه او به لذت دراز مدت تر، منطقی تر و منطقی باموقعیت باشد.
5- بر زمان حال وآینده تاکید نماید نه بر گذشته، و تاکید بر آینده نیز جنبه دور نگری داشته باشد نه به صورت خیال پردازی باشد. واقعیت درمانی گلاس نیز بر سه اصل: قبول واقعیت، قضاوت در درستی یا نادرستی رفتار و پذیرش مسئولیت رفتار و اعمال استوار است و چنانچه در شخص این سه اصل تحقق یابد نشانگر سلامت روان- شناختی است.
13-نظریه ی اسکینر :
سلامت روانی وانسان سالم به عقیده اسکینر معادل بارفتار با قوانین و ضوابط جامعه است و چنین انسانی وقتی با مشکل روبرو شوند از طریق شیوه اصلاح رفتار برای بهبود و بهنجار کردن رفتار خود واطرافیانش به طور متناوب استفاده می جوید تا وقتی که به هنجار مورد پذیرش اجتماع برسد، به علاوه انسان سالم بایستی آزاد بودن خودش را نوعی توهم بپندارد و بداند که رفتار او تابعی از محیط است و هر رفتار توسط حدودی از عوامل محیطی مشخص گردد. انسان سالم کسی است که تایید اجتماعی بیشتری به خاطر رفتارهای متناسب انتظار دارد. ازدیدگاه اسکینر انسان بایستی از علم، نه برای پیش بینی، بلکه برای تسلط بر محیط خودش استفاده کند. دراین معنا فرد سالم کسی است که بتواند با هر روش بیشتر ازاصول عملی استفاده کند و به نتایج سودمندانه تری برسد و مفاهیم ذهنی مثل امیال، هدفمندی، غایت نگری و غیره را کنار بگذارد.
2-1-6-بهزیستی روانشناختی :
در سالهاي اخير، گروهي از پژوهشگران حوزه سلامت رواني ملهم از روان شناسي مثبت نگر، رويكرد نظري و پژوهشي متفاوتي براي تبيين و مطالعه اين مفهوم برگزيده اند. آنان سلامت رواني را معادل كاركرد مثبت روانشناختي، تلقي و آن را در قالب اصطلاح “بهزيستي روانشناختي” مفهوم سازي كرده اند. اين گروه نداشتن بيماري را براي احساس سلامت كافي نمي دانند، بلكه معتقدند كه داشتن احساس رضايت از زندگي، تعامل كارآمد و مؤثر با جهان، انرژي و خلق مثبت پيوند و رابطه مطلوب با جمع و اجتماع و پيشرفت مثبت، از مشخصه هاي فرد سالم است.
امروزه دیدگاه جدیدی درعلوم وابسته به سلامت بطور اعم و در روانشناسی بطور اخص در حال شکل گیری و گسترش است. در این دیدگاه و رویکرد علمی تمرکز بر روی سلامتی و بهزیستی از جبنه مثبت و نیز توضیح و تبیین ماهیت روانشناختی بهزیستی است.
نظریه پردازان«گستره ی زندگی » نظیر اریکسون (1959)و نوگارتن (1973) التزامهای دوره های مختلف سنی و راه هایی را که فرد بطور موفقیت آمیزی می تواند بر آنها غلبه کند را تبیین کرده اند. روانشناسان علاقمند به رشد و پیشرفت کامل انسان سازه هایی از قبیل خودشکوفایی(ابراهام مزلو، 1968) کمال رشد (گوردون آلپورت، 1968) و تفرد(کارل یونگ، 1932) را پیشنهاد وارائه کرده اند.
احساس بهزیستی هم دارای مولفه های عاطفی و هم مولفه های شناختی است. افراد با احساس بهزیستی بالا به طور عمده ای هیجانات مثبت را تجربه می کنند و از حوادث و وقایع پیرامون خود ارزیابی مثبتی دارند، در حالی که افراد با احساس بهزیستی پایین حوادث و موقعیت زندگی شان را نامطلوب ارزیابی می کنند و بیشتر هیجانات منفی نظیر اضطراب، افسردگی و خشم را تجربه می کنند( مایرز و دینر ، 1995 ).
باید توجه داشت که همزمان شدن تجربه هیجانات خوشایند، مثبت با تجربه ی هیجانات ناخوشایند و منفی باعث می شود فرد زمان کمتری را برای هیجانات منفی باقی بگذارد. از سوی دیگر باید توجه داشت که هیجانات مثبت و منفی حالات دو قطبی نیستند که فقدان یکی وجود دیگری را تضمین کند. یعنی احساس رضامندی مثبت تنها با فقدان هیجانات منفی پدید نمی آید و عدم حضور هیجانات منفی لزوما حضور هیجانات مثبت را به همراه نمی آورد، بلکه برخورداری از هیجانات مثبت خود به شرایط و امکانات دیگری نیازمند است. بنابراین، احساس بهزیستی(شادی ) سه مولفه مجزا و در عین حال مرتبط با یکدیگر را می بایست مورد شناسایی قرار داد:
الف) حضور نسبی هیجانات مثبت
ب) فقدان و عدم حضور هیجانات منفی
ج) رضامندی از زندگی.
در مطالعات گوناگون افراد شاد را با ویژگی های زیر تعریف می کنند:
اول آنکه از عزت نفس و احترام به خود بالایی برخوردارند و خودشان را دوست دارند. در یکی از آزمون های عزت نفس با جمله هایی نظیر« من از با خود بودن لذت می برم » و « من ایده های خوبی دارم کاملا موافق هستندِِ. این افراد به اخلاقیات توجه بسیار دارند و عقلانی رفتار می کنند ) به نقل از کرمی نوری،1381 ).
دوم آنکه افراد شاد احساس کنترل شخصی بیشتری را در خود احساس می کنند، آنهایی که انجام امور بیشتر به توانایی های خود می اندیشند تا به درماندگی و ناتوانایی هایی خویش، با استرس بیشتری مقابله می کنند
(همان منبع).
سوم آنکه افراد شاد خوش بین هستند. افراد خوش بین با این جملات موافقت کامل دارند که: «وقتی با کار جدیدی روبرو می شوم، انتظار موفقیت در آن کار را دارم». این افراد موفق تر، سالم و شادتر از افراد بدبین هستند(همان منبع).
چهارم آنکه افراد شاد برون گرا هستند و در ارتباط و همکاری با دیگران توانمندند افراد شاد در مقایسه با افراد ناشاد، چه در تنهایی و چه در حضور دیگران، احساس شادی می کنند و از زندگی خود ودیگران، از زندگی در نواحی گوناگون شهری یا روستایی، و یا اشتغال در مشاغل گوناگون انفرادی و اجتماعی به یک اندازه لذت می برند(دینر و همکاران ، 2003).
يكي از مهم ترين مدلهايي كه بهزيستي روانشناختي را مفهوم سازي و عملياتي كرده، مدل ريف و همكاران است. ريف بهزيستي روانشناختي را تلاش فرد براي تحقق تواناييهاي بالقوه واقعي خود مي داند .اين مدل از طريق ادغام نظريه هاي مختلف رشد فردي عملكرد سازگارانه شكل گرفته و گسترش يافته است بهزيستي روانشناختي در مدل ريف و همكاران از شش مؤلفه تشكيل شده است: مؤلفه پذيرش خود به معني داشتن نگرش مثبت به خود و زندگي گذشتة خويش است. اگر فرد در ارزشيابي، استعدادها توانايي ها و فعاليت هاي خود در كل احساس رضايت كند و در رجوع به گذشتة خود احساس خشنودي كند، كاركرد رواني مطلوبي خواهد داشت. همه انسان ها تلاش مي كنند علي رغم محدوديت هايي كه در خود سراغ دارند، نگرش مثبتي به خويشتن داشته باشند، اين نگرش پذيرش خود است مؤلفه خودمختاري به احساس استقلال، خودكفايي و آزادي از هنجارها اطلاق مي شود .فردي كه بتواند بر اساس افكار، احساسات و باورهاي شخصي خود تصميم بگيرد، داراي ويژگي خودمختاري است .در حقيقت، توانايي فرد براي مقابله با فشارهاي اجتماعي، به اين مؤلفه، مربوط مي شود داشتن ارتباط مثبت با ديگران، ديگر مؤلفه اين مدل، به معني داشتن رابطة باكيفيت و ارضاكننده با ديگران است. افراد با اين ويژگي عمدتاً انسانهايي مطبوع، نوع دوست و توانا در دوست داشتن ديگران هستند و مي كوشند رابطه اي گرم بر اساس، اعتماد متقابل با ديگران، ايجاد كنند مؤلفه هدفمندي در زندگي، به مفهوم دارا بودن اهداف درازمدت و كوتاه مدت در زندگي و معنادار شمردن آن است. فرد هدفمند نسبت به فعاليت ها و رويدادهاي زندگي علاقه نشان مي دهد و به شكل مؤثر با آنها، درگير مي شود. يافتن معني براي تلاش ها و چالشهاي زندگي در قالب اين مؤلفه قرار مي گيرد. تسلط بر محيط مؤلفة ديگر اين مدل به معني توانايي فرد براي مديريت زندگي و مقتضيات آن است . لذا فردي كه احساس تسلط بر محيط داشته باشد، مي تواند ابعاد مختلف محيط و شرايط آن را تا حد امكان دستكاري كند، تغيير دهد و بهبود بخشد مؤلفه رشد شخصي به گشودگي نسبت به تجربيات جديد و داشتن رشد شخصي پيوسته باز مي شود. فردي با اين ويژگي همواره درصدد بهبود زندگي شخصي خويش و از طريق يادگيري و تجربه است.
2-2-مکانیسم های دفاعی :
مکانیسم های دفاعی به ما اجازه ی انعطاف پذیری با موفقیتهای مختلف را می دهد و شامل رفتار پسندیده و حتی برای مقابله با محرومیت هم لازم می باشد. ولی افراط در این رفتارها ممکن است به ناراحتی های روانی منجر شود (شاملو ، 1378).
بر اساس نظریه فروید ، من در مقابله با خواهشهای نهاد، جهان خارج، و من برتر عاجز نیست اضطراب زنگ خطری برای فرد در مقابل تهدیدهایی از قبیل وجود تعارضهای شدید خود آگاه یا تمایلات نامطلوب است. اگر این اضطراب نتواند منتهی به عمل مستقیمی شود.اگر خواسته ی فرد نتواند ارضاء گردد، من دفاعهای ناخود آگاه را برای دور ساختن تعارض از خود آگاه به کار می گیرد.عکس العملهای دفاعی گوناگون برای مقابله با خطر وجود دارد چون همه افراد خطراتی را تجربه می کنند بنابر این استفاده از مکانیزم های دفاعی جزء خصوصیات ویژه رفتار ناسازگار محسوب نمی شود افراد در مواقع مختلف یک مکانیسم دفاعی یا ترکیبی از آنها را به کار می برند میزان رفتار ناسازگار یک فرد مورد مطالعه به ویژگیهای مجموعه ی دفاعی وی بستگی دارد. (آزاد، 1374)
2-2-1- ویژگیهای مکانیسم های دفاعی :
مکانیسم های دفاعی از بعضی جهات مشابهند و با یکدیگر عناصر مشترک دارند نخست اینکه در همه آنها دو مسئله خود فریبی و فرار از حقیقت نقش مهمی به عهده دارند و دیگر آنکه طبعاً عملیات دفاعی با شناخت و مواجهه با مسائل منافات دارند، یعنی اولاً شخصی که دایم برای موجه جلوه دادن اشتباهات خود دلیل می تراشد نمی تواند واقف شود و از آن عبرت بگیرد و دوم آن که چون سازش متضمن رد و بدل افکار و احساسات است طبعاً برای کسی که پیوسته در پی یک سنگر دفاعی زندگی می کند، امکان آن بسیار کم است.
ویژگیهای مشخص مکانیسم های دفاعی عبارتند از :
• تمام این مکانیسم ها جنبه ناخود آگاه دارند و فرد ظاهراً از فعالیت آنها در رفع اضطراب آگاه نیست، حتی کسانی که از مکتب فروید تبعیت نمی کنند معترف اند که انگیزش رفتار، هنگام به کارگیری مکانیسم های دفاعی ناخود آگاه است.
• مکانیسم های دفاعی قدرت سازگاری دارند زیرا سبب کاهش اضطراب و اثرات سوء آن می گردد و به فرد فرصت سازگاری و تطابق بهتری با عوامل نامساعد محیطی می دهند.
• علی رغم قدرت سازگاری ، مکانیسم های دفاعی در حقیقت نوعی تسکین تلقی می شوند و جنبه گول زدن و خدعه و فریب آدمی در آنها نمایان است استفاده از آنها با سلامت فکر آدمی موافقتی ندارد و باعث می شود نتواند با استفاده از منطق و دلیل مشکلات را حل نموده و سازگاری مناسبتری با محیط به دست آورد.
• استفاده شدید و مکرر از مکانیسم های دفاعی سبب دوری و جدایی از واقعیات می گردد و به ویژه در ناهنجاریهای روانی ، به شدت به کار برده می شوند و امکان دسترسی به بیماران دشوار می کند.(احمد وند، 1382)
• باعث حفظ واپس زنی تعارضات می شوند.
• اعتقاد بر این است که مکانیسم های دفاعی از ده سالگی به خوبی شکل می گیرند.
• مکانیسم های دفاعی نوعی یادگیری معمولی بیش نیستند و انتخاب و سنجش آگاهانه ای در اتخاذ آنها مطلقا صورت نمی گیرد.( اسلامی نسب ، 1373)
2-2-2-تقسیم بندی مکانیسم های دفاعی :
کوششهای بسیاری برای طبقه بندی مکانیسم های دفاعی انجام شده که به توافق یکسانی منجر نشده است.
(سیموندز) بر حسب نوع فعالیت مکانیسم های دفاعی را به چهار گروه تقسیم کرده :
1- ممانعت از ظاهر شدن تمایلات (سرکوبی )
2- فرار از شرایط تحریک کننده و با ایجاد کننده ی تمایلات (برگشت ، انکار، خیالبافی ، ترس و فراموشی)
3- استتار منبع تمایلات (جابه جایی، درون فکنی ، همانندسازی ، فرافکنی، دلیل تراشی )
4- تغییر ماهیت ظهور تمایلات.(تصعید ، عکس العمل سازی، جبران) (به نقل از احمد وند)
ویلنت (1971) مکانیسم های دفاعی مورد استفاده آزمودنیهای (طرح گرانت) را بر اساس میزان تحریف واقعیت به سه دسته تقسیم کرد:
1- مکانیسم های دفاعی ناپخته : شدیداً واقعیت را تحریف می کردند (انکار، فرافکنی، رویای روز برای حل مشکلات )
2- مکانیسم های دفاعی روان رنجور: صرفاً یک تحریف متوسط از واقعیت به عمل می آورند.(توجیه عقلی ، واپس رانی، جابه جایی و واکنش وارونه)
3- مکانیسم های دفاعی پخته : تحریف بسیار کمی از واقعیت دارند.(والایش ، فرونشانی ،نوعد دوستی ، انتظار، پیش بینی و شوخ طبعی ( به نقل از اندروار ، 1379)
2-3- دلبستگی
2-3-1-مفهوم دلبستگی
دلبستگی در لغت به حالت و کیفیت دل بستن محبت و علاقه و عشق گفته می شود. دلبسته یعنی عاشق دلباخته و دارای تعلق خاطر به کسی یا چیزی و همچنین به معنی علاقه مند شدن به کسی یا چیزی و محبت یافتن نسبت به کسی یا چیزی است. دلبستگی پیوند عاطفی هیجانی نسبتا پایداری است که‌ بین کودک و مادر یا افرادی که نوزاد در تعامل منظم و دائم با آنهاست،ایجاد می‌شود.
دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻋﺒﺎرت اﺳﺖ از ﺑﺮﻗﺮاري ﭘﻴﻮﻧﺪ ﻋﺎﻃﻔﻲ ﻋﻤﻴﻖ ﺑﺎ اﻓﺮادي ﺧﺎص در زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻪ ﻧﺤﻮي ﻛﻪ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﺑﺎ آن ﻫﺎ ﺑﺎﻋﺚ اﺣﺴﺎس ﻧﺸﺎط و ﺷﻌﻒ ﺷﻮد و وﺟﻮد آن ﻫﺎ ﺑﻪ ﻫﻨﮕﺎم ﺗﻨﺶ ﻣﺎﻳﻪ آراﻣﺶ ﺑﺎﺷﺪ (ﺑﺮك،1384).
ﺷﻜﻞ ﮔﻴﺮي دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺗﺪرﻳﺠﻲ اﺳﺖ و ﻧﻮزاد ﻣﻴﻞ دارد دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻓﺮديﻣﻌﻄﻮف ﻛﻨﺪ ﻛﻪ ﻣﻄﻠﻮب اوﺳﺖ و ﺗﻮاﻧﺎﻳﻲ ﻛﺎﺳﺘﻦ از اﺿﻄﺮاب، ﺗﻨﺶ و ﻧﺎراﺣﺘﻲ ﻫﺎي او را دارد و در رﻓﻊ ﻧﻴﺎز ﻫﺎي او ﻛﻮﺷﺎ اﺳﺖ. دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﮔﺬﺷﺘﻪ از آن ﻛﻪ ﺗﻌﺎﻣﻞ ﺑﻴﻦ ﻣﺎدر و ﻛﻮدك را ﺗﺴﻬﻴﻞ ﻣﻲﻛﻨﺪ، ﻧﻮﻋﻲ اﺣﺴﺎس اﻳﻤﻨﻲ ﻧﻴﺰ در ﻛﻮدك ﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﻲآورد. ﭘﺲ از آن ﻛﻪ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﺑﻪ واﺳﻄﻪ ﻧﺰدﻳﻜﻲ و ﺗﻌﺎﻣﻞ وﻳﮋه واﻟﺪ و ﻧﻮزاد ﺷﻜﻞ ﮔﺮﻓﺖ، ﺧﻮد دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻋﺎﻣﻠﻲ ﺧﻮاﻫﺪ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺣﻔﻆ ﻧﺰدﻳﻜﻲ واﻟﺪ و ﻧﻮزاد ﻛﻤﻚ ﻣﻲﻛﻨﺪ (رابط، 1387).
فروید بر این باور بود که دلبستگی نوزاد به مادر به خاطر تغذیه و رفع نیاز فیزیولوژیکی است .
هارلو و زیمرمن فرضیه فروید را نقض کردند و بیان داشتند در ایجاد و تقویت دلبستگی کودک به مادر،تماس بدنی در مقایسه‌ با تغذیه،عامل مهمتری است.
سپس بالبی ‌ مفهوم‌ دلبستگی را از دیدگاه تحولی مورد ارزیابی قرار داد و نظریه‌اش را بر این اساس بنا کرد که احساسها و رفتارهای دلبستگی، از قبیل گریه،خنده، مکیدن و چنگ زدن،نوزاد را به مادر نزدیک و از خطر دور می‌سازند،و جدایی از مادر،اضطراب و درماندگی کودک‌ را برمی‌انگیزد.تجربه‌های واقعی فرد در مورد حساسیت، پاسخگو بودن،حضور فعال، مراقب همچنین خلق و خوی‌ کودک و هماهنگی روابط والد-کودک،اساس شکل‌دهی‌ به سبکهای مختلف دلبستگی(ایمن‌7،اجتنابی‌8و دوسوگرا)،در خلال سالهای نوزادی و کودکی است‌ (کاپلان،1375 ).
تجربه‌هایی که نوزاد با مراقبش‌ دارد در الگوهای روابط وی با دیگران درونی‌سازی‌ می‌شوند و این الگوی عملی درونی شده،تعیین‌کننده‌ چگونگی مفهوم نوزاد از خود و دیگران است؛مفهومی که‌ بعدها در روابط با دیگران تعمیم می‌یابد(پینز ،2005).
دلبستگی به طور کلی به پیوند عاطفی بین مردم اشاره دارد و مفهوم ذهنی آن این است که چنین پیوندی با وابستگی همراه بوده و مردم برای ارضاء عاطفی به هم تکیه می کنند . در روانشناسی تحولی پیوندهای عاطفی که بین نوزاد و مادر یا یک شخص بالغ دیگر پدید می آید دلبستگی گفته می شود . این دلبستگی به گونه ای است که :
کودک موقع ناراحتی به مادر یا فرد مورد نظر پناه می برد.
از او نمی ترسد به ویژه در مرحله ای که وجود بیگانه ها اضطراب انگیز است. در واقع بین تکیه گاه و سایر افراد تمیز قائل می شود.
موقع جدایی از او اضطراب نشان می دهد.
شیر خواران برای ایجاد این پیوند تمایل نشان می دهند. پس تمایل کودک به برقراری نوعی رابطه نزدیک با افرادی معین و احساس امنیت بیشتر در حضور این افراد دلبستگی نامیده می شود (اتکینسون و همکاران، 1379)
نوزاد انسان به هنگام تولد آمادگی بروز رفتارهایی را دارد که نه نتیجه یادگیری قبلی است و نه بر اساس کاهش سائق می باشد بالبی ( 1969) بیان می دارد که نوزاد انسان رفتارهایی سر می زند که باعث می شود دیگران از او مراقبت کنند و در کنارش بمانند. این رفتارها شامل گریستن و خندیدن و نیز رفتن به طرف کسی می باشد. از نظر تکاملی این الگوها از لحاظ انطباق پذیری ارزش دارند زیرا همین رفتارها باعث می شود که از کودکان مراقبت لازم به عمل آید تا زنده بمانند. این رفتارها بیشتر بین مادر و کودک اتفاق می افتد به نظر بالبی نتیجه عمده کنش متقابل بین مادر و کودک به وجود آمدن نوعی حالت عاطفی بین فرزند و مادر است که دلبستگی نامیده می شود( ماسن و همکاران، 1386).
دلبستگی یک رابطه هیجانی خاص است که مستلزم تبادل لذت، مراقبت و آسایش می‌باشد. ریشه پژوهش‌ها در زمینه دلبستگی به نظریه فروید درباره عشق باز می‌گردد امّا غالباً از پژوهشگر دیگری به نام پدر نظریه دلبستگی نام برده می‌شود.جان بالبی پژوهش‌های گسترده‌ای درباره مفهوم دلبستگی به عمل آورد. او دلبستگی را چنین توصیف کرده است: «ارتباط و پیوند روانی پایدار بین دو انسان» (بالبی ، 2006).
بالبی با این دیدگاه روانکاوانه موافق بود که تجربیات اولیه کودکی، تأثیر مهمی بر رشد و رفتارهای بعدی در زندگی دارد. به عقیده او، سبک‌های دلبستگی اولیه ما در دوران کودکی و از طریق رابطه کودک / پرستار شکل می‌گیرد.بالبی همچنین عقیده داشت که دلبستگی دارای مولفه‌ای تکامل یابنده است و به بقای انسان کمک می‌کند. «گرایش به ایجاد پیوندهای عاطفی قوی به افراد بخصوص، یک مؤلفه اصلی طبیعت انسان است.»
(بالبی ، 2006).
2-3-2-روﯾﮑﺮدﻫﺎي ﻣﺨﺘﻠﻒ در ﻣﻮرد دﻟﺒﺴﺘﮕﯽ
2-3-2-1-ﻓﺮوﯾﺪ
به گفته فروید اگر كودك شیرخواری می‌توانست فكر خود را بیان كند، بی‌شك اعتراف می‌كرد كه مكیدن پستان مادر مهم‌ترین چیز در زندگی است‌ (كرین؛ ترجمه فدایی 1383).
از نظر روان تحلیل‌گری رابطه بین كودك و مادر ناشی از توان برآورده كردن نیازهای بیولوژیكی كودك از سوی مادر است. نیاز كودك به غذا و كاهش درد، نمایانگر «لذت جوی حسی است» فروید می گفت در دوران شیرخوارگی هر چیز كه به غذا خوردن كودك مربوط باشد از مهم‌ترین سرچشمه‌های كسب رضایت برای او قلمداد می‌شود. هنگامی كه از كودكان مراقبت یا غذایشان تأمین می‌شود، توجهشان كه از انرژی لیبید و نشأت می‌گیرد، بر كسی كه ا ین لذایذ را فراهم می‌كند متمركز می‌شود، فروید این فرایند را «نیرو گذاری روانی» نامید (ماسن؛ ترجمه یاسایی 1380).
از این دیدگاه نیروگذاری صورت گرفته توسط نوزاد موجب ایجاد رابطه عمیق و پایدار می‌شود كه می‌تواند در شكل‌گیری شخصیت وی نقش داشته باشد و زندگی آینده وی را متأثر سازد. این شكل‌گیری رابطه بین كودك و مراقب را می‌توان تحت عنوان روابط با دیگران یا به اصطلاح دقیق‌تر «روابط موضوعی» نیز توضیح داد. «موضوع» یكی از نیازهای غریزی است كه به وسیله شخص دیگری می‌توان به آن نیاز دست یافت. همچنین اكثر روان تحلیل گران معتقدند كه شروع این رابطه اساساً ماهیت رهایی دارد و روابط موضوعی در نخستین سال‌های زندگی فرد شكل می‌گیرد (حقیقی، 1381).
بر حسب نظریه روان تحلیل‌گری، اولین موضوع عشق هر فرد مادرش است. نوزاد نمی‌تواند خود را از دیگران تشخیص دهد، او هیچ تجسمی از مادرش به عنوان یك فرد ندارد. شناسایی مادر با یك فرایند تدریجی انجام می‌شود. تصور می‌شود نخستین تجسم‌های كودك راجع به اشیایی هستند كه به او رضایت می‌دهند و در عین حال موقتاً از نظر او غایب هستند؛ از جمله پستا‌ن‌های مادر یا پستانك، شخص مادر یا قسمت‌هایی از بدن خود كودك. درك واقعی یك شخص هنوز برای او وجود ندارد بعد كودك یاد می‌گیرد كه میان تأثرات خود فرق بگذارد؛ احتمالاً نخستین تمیز بین اشیاء «مورد اعتماد و اشیاء خارجی» است. اشیاء خارجی را چیز خطرناكی حس می‌كند؛ درحالی كه از مراجع اعتماد، غذا انتظار دارد. او قسمت‌های مورد اعتماد مادرش را دوست دارد و تدریجاً آن را به صورت یك كل تشخیص می‌دهد، آن وقت وحدت دهانی با مادر برای او یك هدف نهایی می‌گردد (حقیقی، 1381).
از روانكاوان بعد از فروید می‌توان به ملانی كلاین، سالیوان واریكسون اشاره كرد كه در این باره به نظریه‌پردازی پرداخته‌اند.
2-3-2-2-كلاین
ملانی كلاین هماهنگ با نظریه اساسی‌اش درباره طرز تشكیل «من» و رشد روانی- جنسی، معتقد است كه كودك خیلی زود با دیگران رابطه برقرار می‌سازد. او می‌گوید یكی از برداشت‌های اساسی ما این فرضیه است كه نخستین تجربه‌های كودك درباره تغذیه و حضور مادر، موجب ایجاد یك رابطه موضوعی بین او و مادرش می‌شود. این رابطه نخست با «موضوع جزئی» است؛ زیرا هم تمایلات دهان- لیبیدویی و هم دهانی- تخریبی؛ به خصوص متوجه پستان‌های مادرند (همان منبع).
2-3-2-3-ارﯾﮑﺴﻮن
از جمله روانشناسانی که در این مورد نظریه پردازی کرده اند، اریک اریسکون است. اریسکون در زمره روانشناسانی است که سعی نمودند نظریه فروید را از غنای تازه ای برخوردار سازند. بنابر نظریه روانی اجتماعی اریکسون شکل گیری و تحول شخصیت طبق مراحلی و بر اساس تحول بدنی که تعیین کننده کشش فرد نسبت به جهانی خارجی، هوشیار شدن وی نسبت به آن و تعامل با آن است، تحقق می پذیرد. جهان مورد بحث جهانی است که در آغاز حدود نا مشخص مادر که در بر گیرنده تمامی محیط انسانی است تعیین می کند
( منصور و دادستان ، 1379)
از نظر اریسکون مرحله اول تحول روانی- اجتماعی که تقریباً معادل مرحله دهانی در نظریه فروید است( اعتماد در مقابل عدم اعتماد) نام دارد که از تولد تا یک سالگی را پوشش می دهد. همسانی، پیوستگی و همانندی تجربه به اعتماد منجر می شود و بی کفایتی، نا همسانی یا مراقبت منفی ممکن است عدم اعتماد را بر انگیزد. در این مرحله کودک نیاز دارد که با دیگری رابطه برقرار نماید تا از این راه نیازهای خود را تأمین کند. کودک معمولاً نخستین رابطه را با مادر برقرار می کند. او باید بتواند در کنار مادر احساس ایمنی به دست آورد. یعنی این احساس را که مادر دائم برای ارضای نیازهای او باید بتواند کنار او بماند مراقبت های منظم و محبت آمیز برای ایجاد احساس اعتماد در کودک ضروری است، خصیصه تکراری ارضا کننده این مراقبت ها موجب می شود که بعدها کودک بتواند ناکامی موقت را بهتر تحمل کند یا بتواند یک ارضا فوری را به تعویق اندازد.
( همان منبع).
در واقع به محض آن که کودک شروع به راه رفتن می کند، به استقلال دست می یابد؛ با اجبارهای اجتماعی روبرو می شود.طی این مرحله خود رهبری و به تنهایی عمل کردن در کودک آشکار می شود.اریسکون بر اهمیت باز خورد والدین در این مرحله تأکید می کند و معتقد است که نباید کودک را در رفتارهای ناشیانه اش دچار شرمساری کرد و شرمنده سازی برای هر کسی زیان بخش است. مخصوصاً برای کودک به کندی سوی استقلال ره می سپارد و هنوز به ظرفیت های خود اعتماد ندارد( منصور و دادستان ، 1379)
اریکسون معتقد بود که کودکان در سال دوم زندگی می کوشند تا در مقابل والدینشان احساس استقلال رأی و عدم وابستگی کنند، کودکانی که نمی توانند به حس استقلال رأی نائل شوند ممکن است آمادگی پیدا کنند که دچار احساس شرم و تردید شوند و نتوانند به طور مستقل کاری انجام دهند. اریکسون هنگام بحث درباره این مراحل و مراحل بعدی زندگی جوهر اصلی عقیده فروید را حفظ کرد. نظریه او از این لحاظ با فروید تفاوت داشت که او بر مراحل روانی- اجتماعی تاکید می کرد و حال آنکه فروید بر مراحل روانی – جنسی تاکید داشت ( ماسن و همکاران ، 1380).
2-3-2-4-دیدگاه رفتار گرایی
اصطلاح «وابستگی» در اكثر موارد از سوی دیدگاه یادگیری به كار گرفته می‌شود. نظریه‌پردازان یادگیری نیز از روان تحلیل‌گری تبعیت نموده و بر این عقیده‌اند كه نخستین رابطه شخص از وابستگی نوزاد به مادرش به وجود می‌آید. طرفداران نظریه یادگیری وابستگی را شكلی از درماندگی می‌دانند، به عقیده ی آن‌ها كودك وابسته نه تنها درصدد جستجوی تماس با مادرش است؛ بلكه دائماً درصدد كسب تأیید و پذیرش از جانب دیگران است و چنین ویژگی در بزرگسالی، بیمار گونه است(حقیقی، 1381).
رفتارگرایان نیز فرض را براین گذاشته‌اند كه گرسنگی، تشنگی و درد غرایزی اساسی هستند كه كودكان را به عمل وا می‌دارند؛ ولی آن‌ها مفهوم لیبیدو را كه قابلیت اندازه‌گیری نداشت نپذیرفتند و نیروگذاری روانی را كه فروید مطرح كرده بود چون قابل مشاهده نبود قبول نكرده و به جای آن سائق‌های بیولوژیكی و سایر پاسخ‌های قابل اندازه‌گیری را مطرح نمودند. از نظر رفتارگرایان آنچه نیازهای بیولوژیكی كودكی را ارضا می‌كند (یعنی سائق را كاهش می‌دهد) «تقویت كننده اولیه» نامیده می‌شود مثلاً غذا برای كودك گرسنه تقویت كننده اولیه محسوب می‌شود. افراد و اشیایی كه هنگام كاهش سائق حضور دارند از طریق تداعی با تقویت كننده اولیه «تقویت كننده ثانویه» نامیده می‌شود (همان منبع).
از این نظر مادر كودك به عنوان منشاء همیشگی تامین غذا و آسایش، تقویت كننده ثانویه محسوب می‌شود. بنابراین كودك نه فقط به هنگام گرسنگی و درد به دنبال او است؛ بلكه در مواقع بسیار دیگری نیز وابستگی عمومی خود را به او نشان می‌دهد. در همین راستا نظریه‌پردازان یادگیری اجتماعی فرض براین دارند كه شدت وابستگی كودك به مادر بستگی دارد به این كه مادر تا چه حد نیازهای كودك را تأمین می‌كند؛ یعنی مادر تا چه اندازه وجودش با لذت و كاهش درد و ناراحتی همراه است (ماسن و همكاران؛ ترجمه پاسایی، 1380).
2-3-2-5-دیدگاه كردار شناسی
كردار شناسان آن دسته از طبیعت گرایانی بودند كه تأكید داشتند لازم است حیوانات در محیط طبیعی خود مورد مطالعه قرار گیرند و نباید محیط مطالعه را به آزمایشگاه محدود نمود. از جمله این افراد می‌توان به داروین، لورننس، تین برگن و بالبی اشاره كرد.
کرد‌ارشناسی یک نظام بین رشته ای است که اطلاعات، فرضیه‌ها و روش‌شناسی خود‌ را از طیف وسیعی از علوم چون زیست شناسی، روان‌شناسی، مرد‌م شناسی و علوم اعصاب گرفته و هد‌ف آن بررسی رفتار جاند‌اران د‌ر یک محیط طبیعی و د‌ر یک زمینه تکاملی است (بشارت و همکاران، 1380).
کرد‌ارشناسی به شد‌ت تحت تأثیر نظریه تکاملی د‌اروین قرار د‌ارد‌ و اصل انتخاب طبیعی د‌ر تمام مفاهیم کرد‌ارشناسی نقش محوری د‌ارد‌: هر صفت زیستی یا روان‌شناختی برای بقا د‌ر یک جاند‌ار یا گونه‌ای از جاند‌اران، باید‌ حتماً از یک منطق بیولوژیکی قد‌رتمند‌ی برخورد‌ار باشد‌ که حفظ و ذخیره آن صفت را د‌ر گنجینه ژنتیک رفتاری تضمین کند‌. مفاهیم کلید‌ی کرد‌ارشناسی که د‌ر نظریه د‌لبستگی مطرح می‌شوند‌ عبارت است از:
1- رفتار غریزی: رفتاری است غیر اکتسابی که: الف) توسط محرک خاصی راه‌اند‌ازی می‌شود‌: یکی از مفروضه‌های اتولوژی این است که رفتارهای مجموعه ذخایر ژنتیک رفتاری برای بروز، نیازمند‌ محرک‌های محیطی ویژه‌ای به نام محرک‌های رها ساز هستند‌، به عنوان مثال رفتار ماد‌رانه بوقلمون برای بروز و فعال شد‌ن، نیازمند‌ صد‌ای جیک جیک جوجه‌هایش است. ب) رفتار غریزی ویژه‌ی نوع است. به عنوان مثال رفتار ماد‌رانه د‌رهرگونه از جاند‌اران منحصراً ویژه همان گونه است و با سایر گونه‌ها کاملاً فرق می‌کند‌.
2- نقش پذیری: واکنش‌های جاند‌ار د‌ر مقابل محرک‌های رهاساز د‌ر طول د‌وره خاصی از زند‌گی (سال‌های اولیه) روی می‌د‌هد‌ و قبل و بعد‌ از این زمان د‌یگر رخ نمی‌د‌هد‌ مثل رفتار د‌نبال کرد‌ن شئ محرک توسط جوجه ارد‌ک‌ها. به طور خلاصه نقش‌پذیری نوع ویژه ای از یاد‌گیری است که د‌ر د‌وره ویژه‌ای (د‌وره حساس) از سال‌های آغاز عمر آموخته شد‌ه و د‌وران بعد‌ی را تحت تأثیر قرار می‌د‌هد‌. 3- د‌وره حساس: این د‌وره مناسب‌ترین زمان برای بروز توانمند‌ی‌های ویژه است، د‌ر این د‌وره فرد‌ آماد‌گی پذیرش تاثیرات محیطی را د‌ارد‌ (برک، 1383).
د‌وره حساس، د‌وره‌ای است که نقش پذیری د‌ر آن اتفاق می‌افتد‌. کرد‌ارشناسی و رشد‌ انسان بالبی مانند‌ کرد‌ارشناسان معتقد‌ است که رفتار انسان را نیز فقط با د‌ر نظر گرفتن محیط انطباق او می‌توان د‌رک کرد
‌ (کرین 1379).
انسان‌ها د‌ر تحول نوعی خود‌، برای مصونیت از تهد‌ید‌ها و حمله‌های د‌یگران به صورت د‌سته جمعی عمل می‌کرد‌ند‌، د‌ر این میان امنیت کود‌کان وابسته به این بود‌ که د‌ر جوار والد‌ین خود‌ بمانند‌. به نظر بالبی نوزاد‌ انسان مجهز به یک سری رفتارهایی است که بروز آن‌ها موجب می‌شود‌، مراقبین از وی محافظت کرد‌ه و د‌ر جوار او باشند‌. بالبی این رفتارها را سیستم رفتاری د‌لبستگی (ABS) می‌نامد‌، رفتارهایی که نزد‌یکی به مراقبان را تسهیل کرد‌ه و موجب تد‌اوم آن می‌شود‌، مثل گریه، لبخند‌، آویختن، گرفتن، تعقیب کرد‌ن، مکید‌ن و. . .
(ماسن، 1380؛ کرین، 1379).
پس به این ترتیب رفتار د‌لبستگی د‌ارای ارزش تکاملی برای انسان‌ها بود‌ه است و به همین د‌لیل جزو ذخایر ژنتیک رفتاری آن‌ها د‌رآمد‌ه است. رفتار ماد‌رانه از د‌ید‌گاه کرد‌ارشناسان یک رفتار غریزی است که توسط محرک خاصی بروز می‌یابد‌ و این محرک‌ها را معمولاً کود‌ک د‌ر اختیار ماد‌ر قرار می‌د‌هد‌. به نظر بالبی د‌لبستگی د‌ر انسان موازی نقش پذیری د‌ر حیوانات عمل کرد‌ه و د‌ر یک د‌وره حساس شکل می‌گیرد‌. د‌لبستگی پیوند‌ عاطفی نسبتاً پاید‌اری است که بین کود‌ک و یک یا تعد‌اد‌ بیشتری از افراد‌ی که د‌ر تعامل واقعی و منظم با آن‌ها می‌باشد‌، ایجاد‌ می‌گرد‌د‌ (مظاهری، 1377).
به عقید‌ه بالبی (1359) برای تامین سلامت روانی کود‌ک، برقراری روابط صمیمی، گرم و د‌ایمی‌بین او و ماد‌رش یا کسی که بتواند‌ به‌طور شایسته جایگزین وی شود‌ضروری است، چنان روابطی که مورد‌ رضایت هر د‌و طرف بود‌ه و از آن لذت برند‌. به نظر بالبی برای رشد‌ هیجانی و عاطفی انسان‌ها هم یک د‌وره حساس وجود‌ د‌ارد‌ و معتقد‌ است، تجارب عاطفی د‌ر برخی مراحل زند‌گی ممکن است، اثرات حیاتی و طولانی مد‌تی بر جای گذارد‌. بررسی‌های بالبی و اینزورث نشان د‌اد‌ه است که شش ماهه د‌وم سال اول زند‌گی به ویژه سه ماهه آخر، د‌وره حساس برای برقرای روابط د‌لبستگی است (علیلو، 1382؛ برک، 1383).
2-3-2-6-هارلو
هارلو نیز از جمله كسانی است كه بالبی را تحت تاثیر قرار داد. بالبی پس از به اتمام رساندن رشته پزشكی با پژوهش و مطالعات هارلو آشنا شد و آن‌ها را مورد مطالعه قرار داد هارلو از كسانی است كه در نظریه‌های مربوط به كاهش سائق زیستی شواهدی ارایه داد. هارلو و همكارانش تعدادی بچه میمون را مورد آزمایش قرار دادند و آنان را با نمونه جدیدی از رابطه مادر و فرزندی روبرو كردند: تماس بدنی و احساس آرامش. در بعضی از این مطالعات بچه میمون‌ها در قفس كه دو نوع مادر مصنوعی در آن بود، قرار داده شدند یكی از مادران از سیم ساخته شده بود و كودك می‌توانست از پستانكی كه به سینه مادر نصب شده شیر بخورد. مادر دیگر با پوشش نرم پوشانده شده بود،
ولی غذایی به كودك نمی‌داد. بچه میمون‌ها، برخلاف پیش‌بینی نظریه‌های روانكاوی و رفتار گرایی بیشتر مادر پارچه‌ای را بغل می‌كردند. فقط هنگامی به مادر سیمی اعتنا می‌كردند كه گرسنه بودند. وقتی كه بچه میمون از چیزی مثلاً یك حشره می‌ترسید به طرف مادر پارچه‌ای می‌رفت و آن را بغل می‌كرد، گویی به او احساس امنیت بیشتری می‌داد. لااقل برای این پستانداران ابتدایی، لذتی كه غذا به همراه داشت عامل اصلی دلبستگی بین مادر و فرزند نبود.
2-3-2-7-دﻟﺒﺴﺘﮕﯽ در ﻧﻈﺎم ﺑﺎﻟﺒﯽ
تاریخچه بالبی (1990-1907) د‌ر لند‌ن به د‌نیا آمد‌، وی تحصیلات خود‌ را د‌ر روانپزشکی و روانکاوی به پایان رساند‌، از سال 1936 به طور عمد‌ه د‌ر کار راهنمایی کود‌ک بود‌. بالبی با مشاهد‌ه کود‌کانی که د‌ر موسسات و شیرخوارگاه‌ها پرورش می‌یافتند‌ متوجه شد‌ که این کود‌کان عمد‌تاً به برخی مشکلات عاطفی از جمله ناتوانی د‌ر برقراری روابط صمیمانه و پایا با د‌یگران د‌چار هستند‌، وی علایم مشابهی را هم د‌ر کود‌کانی که تا مد‌تی رشد‌ طبیعی خود‌ را د‌ر خانه سپری کرد‌ه بود‌ند‌ و بعد‌ از آن د‌چار جد‌ایی طولانی مد‌ت از والد‌ین شد‌ه بود‌ند‌، مشاهد‌ه کرد‌، این کود‌کان از برقراری روابط نزد‌یک با د‌یگران اجتناب می‌کرد‌ند‌. بالبی د‌ر سال 1950 مشاهد‌ات خود‌ را د‌ر گزارشی تحت عنوان مراقبت مادری و بهد‌اشت روانی (Maternal Care and Mental Health) به سازمان جهانی بهد‌اشت ارایه کرد‌. وی از بررسی‌های خود‌ به این نتیجه رسید‌ که کود‌کان موسسات و شیرخوارگاه‌ها فرصت برقراری روابط عاطفی گرم، محکم و د‌یرپا با ماد‌ر یا جانشینان وی را ند‌اشته اند‌. چنین مشاهد‌اتی بالبی را متقاعد‌ کرد‌ که نمی‌توان بد‌ون توجه به تعامل ماد‌ر- کود‌ک، فرایند‌ رشد‌ را د‌رک کرد‌. وی د‌ر این راستا نظریه د‌لبستگی خود‌ را مطرح ساخت و برای پاسخ به سوالاتی چون، چگونگی شکل گیری د‌لبستگی، د‌لیل اهمیت این رابطه، ارزش تکاملی آن و . . . به کرد‌ارشناسی (اتولوژی) روی آورد.
بد‌ون شک نظریه د‌لبستگی یکی از برجسته ترین و مهم‌ترین د‌ستاورد‌های روان‌شناسی معاصر است. برخی پژوهشگران (به عنوان مثال شاور و میکولینسر، 2005) نظریه د‌لبستگی را به عنوان رستاخیز د‌وباره روانکاوی و عامل مهم احیای د‌وباره این مکتب می‌د‌انند‌. از نظر جان بالبی د‌لبستگی یکی از نیازهای بنیاد‌ین انسان‌هاست (قربانی 1382). بر اساس آخرین یافته‌های تجربی میان فرهنگی نظریه خود‌ تعینی (SDT) که اهمیت عوامل د‌رونی فطری را د‌ر تحول شخصیت و خود‌ نظم جویی رفتار بررسی می‌کند‌، سه نیاز پایه روان‌شناختی د‌ر انسان‌ها وجود‌ د‌ارد‌:
1- نیاز به شایستگی
2- نیاز به خود‌ مختاری
3- نیاز به ارتباط و د‌لبستگی (رایان و د‌سی ، 2000).
به عقید‌ه د‌وانلو (1990، نقل از قربانی، 1382) «تنها، ظرفیت برقراری روابط گرم عاطفی با والد‌ین یا جانشین آنان، فطریست». جان بالبی و مری اینزورث نکات برجسته‌ای را از روان‌تحلیل‌گری، کرد‌ار شناسی، روان‌شناسی رشد‌ و روان‌شناسی شناختی د‌ر مورد‌ پیوستگی هیجانی و نظم بخشی هیجانی، ترکیب کرد‌ه و د‌ر سازماند‌هی نظریه‌ی د‌لبستگی به کار گرفتند‌. آن‌ها همانند‌ د‌یگر نظریه پرد‌ازان روان تحلیل‌گری معتقد‌ بود‌ند‌ که تبیین رفتارهای بزرگسالی ریشه د‌ر د‌وران کود‌کی د‌ارد‌، با این تفاوت که به نظر آن‌ها انگیزش انسان توسط سیستم‌های رفتاری ذاتی، به جای سایق‌های زیستی مثل میل جنسی و گرسنگی، راهنمایی می‌شود‌ که سازش یافتگی و بقا را د‌ر فرایند‌ انتخاب طبیعی تسهیل می‌کند‌. بالبی و اینزورث علاوه بر توجه به فرایند‌های ناهشیار پویشی، توجه خاصی هم بر تجارب بین فرد‌ی واقعی و پیامد‌های هیجانی و شناختی این روابط، به عنوان عوامل موثر بر روابط بعد‌ی، د‌اشتند‌ (اینزورث ، 1989؛ شاور و میکولینسر ، 2005).
2-3-2-8-ﻣﺮاﺣﻞ دﻟﺒﺴﺘﮕﯽ
كودكان از همان روزهای اول زندگی به دیگران واكنش نشان می‌دهند. در سن یك ماهگی كودكان به صداها واكنش نشان می‌دهند و به چهره افراد توجه می‌كنند. بین دو تا سه ماهگی «لبخند اجتماعی» می‌زنند. این رفتار غالباً اولین علامت آشكار واكنش اجتماعی است كه والدین به آن توجه می‌كنند. تا كمی بعد از چهارماهگی كودكان به همه واكنش‌ نشان می‌دهند و معمولاً بین غریبه‌ها و آشنا تمایزی قایل نیستند.
در شش ماه دوم زندگی، در كودكان كم كم نشانه‌هایی از دلبستگی به افراد خاص در اطرافشان دیده می‌شود. شخصی كه معمولاً كودك به آن دلبسته می‌شود (تكیه‌گاه دلبستگی) نامیده می‌شود. اولین تكیه‌گاه كودك معمولاً مادر است. یك یا دو ماه پس از آن كه اولین علایم دلبستگی ظاهر شد غالب كودكان به تكیه‌گاه‌های متعددی دلبستگی نشان می‌دهند معمولاً به پدر، برادران و خواهران و یا مادربزرگ یا پدربزرگ (ماسن و همكاران؛ ترجمه پاسایی؛ 1380).
اساسا آنچه كه بالبی می‌گوید این است كه تكلیف اصلی در سه سال اول زندگی برای نوباوه شكل‌گیری یك دلبستگی به حداقل یك شخص دیگر است. فرایند ایجاد این دلبستگی از یك دوره چهار مرحله‌ای می‌گذرد كه نوباوه بیشتر بر روی یك نگاره یا یك شخص در محیط (معمولاً مادر یا جانشین مادر) تمركز می‌كند. اگر این فرایند صورت نگیرد؛ یعنی قبل از این كه این فرایند دلبستگی شكل بگیرد، كودك از مادر یا از مراقبش جدا شود، شخص ممكن است مشكلات شخصیتی فاحشی را در ارتباط با دیگران برای اتكای زندگیش تجربه كند؛ لذا چگونگی دلبسته شدن یك شخص به مادرش بر چگونگی دلبسته شدن او به دیگر افراد در طول عمرش تاثیر می‌گذارد (لوگو و هرشی، 1974).
به طور طبیعی، یك كودك چهار مرحله از گسترش دلبستگی را پشت سر خواهد گذاشت كه به این گونه است: مرحله اول- از تولد تا هفته هشتم یا دوازدهم (تا سه ماهگی): «واكنش نامتمایز نسبت به انسان‌ها» در طول این دوره نوباوه از نظام‌های رفتاری ذاتی و داخلی خود جهت تامین عناصر سازنده برای گسترش دلبستگی بعدی استفاده می‌كند.
این‌ها شامل واكنش‌های موقع تولد نظیر گریه كردن، مكیدن و جهت‌گیری است. چند هفته بعد واكنش‌هایی مانند خندیدن و غان غون كردن و چند ماه بعد واكنش‌هایی نظیر خزیدن و راه رفتن می‌باشد.
(لوگووهرشی 1974).
در دیدگاه بالبی، لبخند باعث پیشبرد دلبستگی می‌شود؛ زیرا كه موجب تداوم در زندگی پرستار كودك به او می‌گردد و هنگامی كه كودك می‌خندد مراقب وی از بودن با كودك لذت می‌برد، او هم در مقابل به كودك لبخند می‌زند، با او گفتگو می‌كند و او را ناز و نوازش می‌كند و شاید هم وی را از زمین بردارد و در آغوش بگیرد. لبخند، خود یك آزاد كننده و آشكار كننده زیست- شناختی است كه باعث پیشبرد عشق و پرستاری می‌شود؛ یعنی رفتاری كه شانس كودك را برای تندرستی و بقاء می‌افزاید (كرین؛ ترجمه فدایی، 1982).
در مرحله اول اگرچه نوزاد به محرك‌ها به صورت واكنش عمل می‌كند؛ اما در كل از تشخیص یك شخص از دیگری ناتوان است. درباره نور و صورت از هر شخص، او ممكن است خودش را به سمت او برگرداند، در ظاهر او را دنبال كرده به او می‌رسد و به او می‌چسبد یا می‌خندد و به او غان و غون می‌كند چنین رفتاری یك كیفیت تعاملی دارد؛ یعنی این واكنش‌ها معمولاً تضمین می‌كند كه شخص در دسترس خواهد ماند و بیشتر با او تعامل خواهد كرد و نوزاد هم با اطمینان بیشتر به سمت او گرایش خواهد داشت (لوگو و هرشی 1974).
به طور خلاصه می‌توان گفت كه مرحله اول فرایند شكل‌گیری دلبستگی شامل بازتاب‌ها و واكنش‌های غیر انتخابی بوده و كودكان به روش‌های كاملاً مشابه نسبت به بیشتر مردم واكنش نشان داده و در پی‌گیری منابع تحریكی بازتاب‌های خود می‌باشند؛ چرا كه این بازتاب‌ها ماهیت انطباقی داشته و موجب نزدیكی وی به پرستار خود شده و رشد دلبستگی را در بردارد.
مرحله دوم- از سه تا شش ماهگی، «تمركز بر افراد آشنا»:
در این مرحله جهت گزینی و علامت‌ها به سوی یك (یا بیشتر از یك) نگاره تمركز یافته هدایت می‌شود. در طول این دوره رفتار نوزاد هنوز با دیگر اشخاص به صورت دوستانه است؛ اما به تدریج و بیشتر و بیشتر به سوی مادر یا جانشین مادرش واكنش نشان می‌دهد (لوگو و هرشی 1974). از سوی دیگر بسیاری از بازتاب‌ها از جمله بازتاب‌های مورو، گرفتن و جستجوی منبع ناپدید می‌شود. در این مرحله آنچه برای بولبی مهم است انتخابی‌تر شدن واكنش‌های اجتماعی كودك است (كرین، ترجمه فدایی، 1383). به نظر می‌رسد كودكان، نیرومندترین دلبستگی را به شخصی پیدا می‌كنند كه برای واكنش به نشانه‌های آنان گوش به زنگ بوده است و یا روابط خشنود كننده دوسویه را با آنان داشته است.
مرحله سوم- شش ماهگی تا دوسالگی و گاهی تا سه سالگی؛ «تقرب‌جویی فعال»:
در این مرحله كودك به منبع دلبستگی توجه عمیق و ویژه‌ای می‌كند و آمد و شد او را تحت نظر قرار می‌دهد؛ به طوری كه غیبت این منبع آنان را منقلب می‌كند. همچنین در این مرحله كودك به یك سری توانایی‌ها از جمله خزیدن دست می‌یابد تا این كه بتواند در مواقع لزوم خود را یا به مادر یا مراقب خویش برساند.
كودك وقتی كه مادرش اتاق را ترك می‌كند، او را دنبال می‌كند، مادرش را هنگام بازگشت استقبال كرده و از او به عنوان پایگاه ایمنی جهت اكتشاف مكان‌ها یا اشخاص غریبه استفاده می‌كند كه به این پدیده «سیستم تصحیح شونده وسیله هدف» اطلاق می‌گردد یعنی كودكان حضور و غیاب والد را كنترل می‌كنند و اگر والد شروع به ترك یا رفتن نماید آنان بی‌درنگ شروع به تعقیب وی می‌نمایند و حركات خود را تصحیح و تنظیم می‌نمایند تا اینكه به تقرب دوباره دست یابند. زمانی كه دوباره نزدیك والد خود شوند به طور تیپیك بازوهای خود را بلند كرده و ژستی به خود می‌گیرند و چون آنان را در بربگیرند دوباره آرام می‌شوند
(كرین؛ ترجمه فدایی، 1382 و لوگو و هرشی، 1974).
در جریان این مرحله، دلبستگی به صورت فزاینده‌ای شدید و انحصاری می‌شود اضطراب جدایی نیز در این مرحله ظاهر می‌گردد؛ یعنی در این مرحله كودك به دلیل رفتن مادر یا مراقب شروع به گریه می‌كند. او در كل شروع به ادراك مادر به عنوان یك شیء مستقلی كه می‌رود و می‌آید، می‌كند.
مرحله چهارم- سه سالگی تا پایان كودكی «رفتار شراكتی»:
در طول این مرحله، كودك به تدریج قادر می‌شود تا به طور شناختی برخی علل و تاثیر توالی رفتاری را در ارتباط با مادرش استنباط بكند. به تدریج بینش وی به چگونگی این كه مادرش ممكن است چه احساسی داشته باشد یا چرا در موقعیت مخصوصی این گونه رفتار كرد گسترش پیدا می‌كند. این مرحله به اعتقاد بولبی آغاز یك مرحله مشاركتی صمیمی است (لوگو و هرشی 1974).
درست است كه فرایند آغاز دلبستگی و شكل‌گیری آن دارای چهار مرحله است ولی باید قبول كنیم كه فرایند دلبستگی صرفاً به این چند مرحله محدود نمی‌شود و تاثیراتش را در مراحل بعدی زندگی خود و در بسیاری از ابعاد زندگی وی خواهد گذاشت. برای مثال درست است كه نوجوانان سلطه والدین را می‌گسلند؛ اما دلبستگی‌ها با جانشینان و تجسم‌های والدی تشكیل می‌دهند. یا افراد میانسال می‌اندیشند كه مستقل هستند؛ اما در زمان‌های بحرانی در جستجوی تقرب عزیزان و محبوبان خود برمی‌آیند و افراد مسن در می‌یابند كه آنان به گونه‌ای فزاینده به نسل جوان‌تر تكیه كنند. نیز بسیاری از مثال‌های دیگر از جمله هیجان‌ها، شخصیت، رویارویی با استرس و فشارهای زندگی، اضطراب و روابط اجتماعی، زناشویی و مهارت‌های زندگی نیز متاثر از سبك‌های دلبستگی هستند.
2-3-4-ﺳﺒﮑﻬﺎي ﻣﺨﺘﻠﻒ دﻟﺒﺴﺘﮕﯽ در دوران ﮐﻮدﮐﯽ
بالبی (1973) این مساله را مطرح کرد‌ که هر تعامل پایا و با د‌وام د‌ر کود‌کی تاثیرات طولانی مد‌تی بر روی رشد‌ شخصیت می‌گذارد‌ که این تاثیرات توسط یک سری بازنمایی‌های ذهنی که بالبی آن‌ها را «الگوهای فعال د‌رونی» می‌نامد‌ طرح ریزی می‌گرد‌د‌. از نظر بالبی تعاملات واقعی با تصاویر د‌لبستگی به د‌و شکل د‌ر حافظه ذخیره می‌گرد‌د‌: 1- بازنمایی‌های ذهنی کود‌ک از پاسخ تصویر د‌لبستگی (الگوهای فعال از د‌یگران) 2- بازنمایی‌های ذهنی از کار آمد‌ی و ارزش خود‌ (الگوهای فعال از خود‌) الگوهای فعال د‌ر مورد‌ خود‌ و د‌یگران علت اصلی تد‌اوم و پیوستگی بین تجارب د‌لبستگی اولیه با شناخت‌ها، احساسات، رفتارها و روابط بعد‌ی است و به عنوان هسته ویژگی‌های شخصیتی، تمایل به بروز و به کارگیری د‌ر موقعیت‌ها و روابط جد‌ید‌ د‌ارد‌ و می‌تواند‌ عملکرد‌ سیستم د‌لبستگی را د‌ر تعاملات اجتماعی و روابط نزد‌یک آیند‌ه تحت تاثیر قرار د‌هد ( بالبی ،1973، نقل از شاور و میکولینسر، 2005). به عبارت د‌یگر سبک‌های د‌لبستگی افراد‌ بر مبنای د‌رون‌سازی انتظارات بین شخصی د‌ر مورد‌ قابل د‌سترس و پاسخگو بود‌ن نگاره‌ی د‌لبستگی (ماد‌ر) و کارآمد‌ و ارزشمند‌ بود‌ن خود‌ شکل می‌گیرد‌ (کافتسیوس، 2004). بنابراین پژوهش‌گران د‌ر بررسی الگوهای فعال د‌رونی بر روی سبک‌های د‌لبستگی تمرکز کرد‌ند‌. بررسی‌های اولیه بر پایه پژوهش‌های اینزورث و همکاران (1973) قرار د‌ارد‌: اینزورث و همکارانش برای تعیین سبک د‌لبستگی کود‌کان یک موقعیت عینی آزمایشی را طراحی کرد‌ند‌ به نام موقعیت ناآشنا، که د‌ر آن کود‌ک سه جزء استرس زا را تجربه می‌کند‌: 1- محیط ناآشنا، 2- تعامل با یک فرد‌ ناآشنا، 3- جد‌ایی کوتاه مد‌ت از والد‌ین یا مراقب خود. بر این اساس سه الگوی مجزای د‌لبستگی عبارتند‌ از: 1- د‌لبستگی ایمن 2- د‌لبستگی ناایمن اجتنابی 3- د‌لبستگی ناایمن د‌وسوگرا ‌( اینزورث و همکاران ،1973، نقل از ون‌ایجزند‌ورن و کراننبرگ ، 2004). بعد‌ها مین و سولومون (1990) تعد‌اد‌ی از نوزاد‌ان را که د‌ر هیچ یک از سه گروه فوق قرار نمی‌گرفتند‌، بررسی کرد‌ه و عنوان کرد‌ند‌ که این گروه از نوزاد‌ان به د‌لیل قرار د‌اشتن د‌ر شرایط خانواد‌گی نامناسب و بسیار نامطلوب، ناایمن ترین گروه نوزاد‌ان هستند‌، این نوزاد‌ان د‌ر طبقه ای به نام د‌لبستگی ناایمن بی سازمان- نامشخص قرار می‌گیرند (مظاهری، 1382)
ویژگی‌های نوزاد‌ان با سبک‌های د‌لبستگی مختلف
1- د‌لبسته ایمن: این نوزاد‌ان از والد‌ خود‌ به عنوان پایگاه امنی برای کاوش محیط استفاد‌ه می‌کنند‌. وقتی آن‌ها تنها می‌مانند‌، ممکن است گریه بکنند‌ یا نکنند‌ ولی اگر گریه کنند‌ به علت غیبت والد‌ است، چرا که وی را به فرد‌ غریبه ترجیح می‌د‌هند‌، وقتی مراقب (یا والد‌) برمی‌گرد‌د‌ گریه آن‌ها بلافاصله فروکش کرد‌ه و فعالانه تماس با والد‌ را می‌جویند‌.
2- دلبسته ناایمن اجتنابی: این نوزاد‌ان د‌ر حضور مراقب نسبت به او بی اعتنا بود‌ه و وقتی مراقب اتاق را ترک می‌کند‌ واکنش خاصی نشان نمی‌د‌هند‌ و د‌ر بازگشت مجد‌د‌ والد‌، از استقبال وی د‌وری کرد‌ه یا خیلی کند‌ عمل می‌کنند‌، این کود‌کان به غریبه هم مشابه والد‌ خود‌ واکنش نشان می‌د‌هند‌.
3- دلبسته ناایمن د‌وسوگرا: این گروه قبل از جد‌ایی معمولاً از کنار مراقب حرکت نکرد‌ه و به کاوش محیط نمی‌پرد‌ازند‌، پس از بازگشت مجد‌د‌ مراقب رفتارهایی حاکی از خشم، خصومت و گاهی پرخاشگری نشان می‌د‌هند‌. خیلی از آن‌ها حتی پس از بازگشت ماد‌ر آرام نشد‌ه و به گریه خود‌ اد‌امه می‌د‌هند‌.
4- دلبسته بی‌سازمان- نامشخص: این کود‌کان بیشترین ناامنی را نشان می‌د‌هند‌، این نوزاد‌ان هنگام پیوند‌ مجد‌د‌ انواع رفتارهای متضاد‌ را نشان می‌د‌هند‌، بعنوان مثال وقتی مراقب آن‌ها را د‌ر آغوش می‌گیرد‌، به جای د‌یگر نگاه کرد‌ه و یا با نگاه بی روح و افسرد‌ه به او نزد‌یک می‌شوند‌، تعد‌اد‌ی از آن‌ها، پس از آرام شد‌ن، ناگهان شروع به گریه کرد‌ه و یا ژست‌های عجیب و غریب و خشک می‌گیرند‌ (برک، 1383).
2-3-5-عوامل موثر بر کیفیت د‌لبستگی
عوامل موثر بر کیفیت د‌لبستگی به طور کلی پژوهش نشان د‌اد‌ه است که د‌ر تعیین کیفیت د‌لبستگی عواملی چون حساسیت، د‌ر د‌سترس بود‌ن، پاسخگو و حامی‌بود‌ن نگاره‌ی د‌لبستگی نقش اساسی و تعیین کنند‌ه د‌ارند‌.
عوامل فوق مربوط به نگاره‌ی د‌لبستگی است. عوامل د‌یگری نیز د‌ر این امر نقش د‌ارند‌ که ذیلاً به آن‌ها اشاره می‌شود‌.
1- فرصت برقراری یک رابطه نزد‌یک (فرصت د‌لبستگی): عد‌م وجود‌ یک فرصت مناسب برای شکل گیری د‌لبستگی به هر د‌لیلی – طرد‌ شد‌گی و ترک، طلاق والد‌ین، شغل ماد‌ر، مرگ والد‌ین و . . . – موجب اختلال د‌ر رشد‌ هیجانی کود‌ک خواهد‌ شد‌.
2- کیفیت پرستاری: مراقبت با عاطفه، پاسخد‌هی بی‌د‌رنگ، منظم و مناسب موجب تمایز ماد‌ران کود‌کان ایمن از ناایمن می‌گردد. کود‌کان ناایمن اجتنابی، غالبا د‌ارای مراقب سرد‌ و کم‌عاطفه بود‌ه یا به د‌لیلی هیچ‌گونه مراقبتی د‌ریافت نکرد‌ه‌اند‌. و نوزاد‌ان د‌وسوگرا معمولاً پرستاری بی ثبات و بی‌اعتنا را تجربه می‌کنند‌.
3- ویژگی‌های جسمی یا روانی نوزاد‌ان: برخی از نظریه‌پرد‌ازان معتقد‌ند‌ که برخی ویژگی‌های نوزاد‌ان مانند‌ عقب‌ماند‌گی ذهنی، اختلالات رفتاری و بیماری‌های خاص بر ایمنی یا ناایمنی د‌لبستگی تاثیر مستقیم د‌ارند(شاور و میکولینسر، 2005؛ ون ‌ایجزند‌ورن و کراننبرگ، 2004؛ کاپلان و ساد‌وک، 1998؛ مظاهری، 1377؛ 1378؛ بشارت و همکاران، 1380؛ لورا برک، 1383).
پژوهش‌های نهایی (ون‌ایجزند‌ورن و کراننبرگ، 2004) حاکی از این است که تاثیر ویژگی‌های کود‌ک بر کیفیت د‌لبستگی توسط حساسیت والد‌ین تعد‌یل می‌شود‌، به این معنی که تاثیر ویژگی‌های نوزاد‌ان به میزان انطباق والد‌ین بستگی د‌ارد‌
4- شرایط خانواد‌گی: شرایط استرس زایی چون از د‌ست د‌اد‌ن شغل، زند‌گی زناشویی نابسامان، مشکلات مالی و استرس‌زاهای د‌یگر می‌توانند‌ با ایجاد‌ اختلال د‌ر حساسیت والد‌ین کیفیت د‌لبستگی را تضعیف کنند‌.
2-3-6-دﻟﺒﺴﺘﮕﯽ در ﺑﺰرﮔﺴﺎﻟﯽ
بالبی در نظریه دلبستگی خود به فرضیه فروید اشاره می‌كند كه رابطه نوزاد- والد نمونه‌ای نخستین برای روابط عاشقانه بعدی در بزرگسالی است (بالبی، 2006).
بالبی معتقد است دلبستگی در رابطه والد و كودك به رابطه عاشقانه بزرگسالی فرد انتقال می‌یابد و می‌تواند بر رفتار، شناخت و هیجانات، در هر زمانی از زندگی، از نوزادی تا بزرگسالی تاثیر بگذارد. دلبستگی در روابط به طور ارادی و داوطلبانه و یا به طور كامل قطع نمی‌شود و هر گونه خللی در یك رابطه دلبستگی دردناك است و موجب سوگواری در فرد می‌گردد (بالبی 2006، اینزورث، 1991).
براساس این فرضیات، امنیت را می‌توان به عنوان هسته نظام دلبستگی در روابط دلبستگی بزرگسالی توصیف نمود، كه عبارت است از یك رابطه امن با فردی كه به او احساس دلبستگی می‌كنیم و به ما پاسخ می‌دهد و موجب اعتماد به نفس در ما می‌شود (اینزورث 1991).
بالبی و اینزورث معتقدند كه كیفیت و الگوی دلبستگی در روابط عاشقانه بزرگسالی ممكن است شبیه الگوی دلبستگی فرد در رابطه با والدش باشد. از این روی دلبستگی‌های دوران كودكی شخص بر روابط عاشقانه بزرگسالی‌اش تاثیر می‌گذارد.
بنابراین تداوم الگوهای اولیه در دوره‌های بعدی به دو روش تبیین گردد؛ اول اینكه انتظار می‌رود یك رابطه با ثبات بین كودك و مراقب بوجود بیاید كه تا بزرگسالی ثابت باقی می‌ماند. دوم اینكه رشد مدل‌های ذهنی یا ابزار دلبستگی كه خارج از آگاهی فرد اتفاق می‌افتد می‌تواند رفتارها، افكار و احساسات او را در موقعیت‌های عاشقانه بعدی راهنمایی و هدایت نماید.
در واقع یك رابطه دلبسته‌ ایمن می‌تواند عملكرد و شایستگی را در روابط بین فردی تسهیل كند. همه ما در جستجوی كسب امنیت و راحتی در رابطه با همسرمان هستیم اگر فرد چنین امنیت و راحتی را به دست آورد می‌تواند در مسیر امنی كه توسط همسر فراهم گردیده گام بردارد و مطمئن شود كه می‌تواند در سایر فعالیت‌ها نیز موفق شود. مهم‌ترین ویژگی روابط دلبسته، احساس امنیت و تعلق است. به طوری كه فرد، دیگر احساس تنهایی و ناراحتی نكند.
2-4-پیشینه تحقیقاتی:
2-4-1-پیشینه داخلی:
1. باقری، مریم (1392) پژوهشی با عنوان مقایسۀ سبک های دفاعی و دلبستگی در زنان مبتلا به سوء مصرف دارو و غیر معتاد انجام داده است. نتايج نشان داد که بین سبک های دلبستگی و مکانيزم های دفاعی رابطه معنی دار وجود دارد.
2. حسینی (1391) پژوهشی پیرامون رابطه ی سبک‌های دلبستگی و سبک‌های مقابله ی مذهبی با سلامت ‌روان در بیماران HIV انجام داده است. بنابر نتایج تحلیل واریانس داده ها، بیماران HIV+ دارای سبک های دلبستگی ایمن در مقایسه با بیماران HIV+ دارای سبک‌های دلبستگی ناایمن اجتنابی و ناایمن اضطرابی دوسوگرا از سلامت ‌روان بالاتری برخوردار بودند . نتایج آزمون تی مستقل مشخص نمود بیماران HIV+ که به میزان بیشتری از مقابله ی مذهبی مثبت استفاده می‌کردند از سلامت روان بیشتری برخوردار بودند. به منظور پیش‌بینی سلامت ‌روان بر مبنای متغیرهای سبک های دلبستگی ایمن و سبک‌های مقابله ی مذهبی از آزمون رگرسیون چندگانه استفاده شد. نتایج، حاکی از آن بود که در بیماران HIV+، متغیر سبک های دلبستگی ایمن، قوی ترین پیش‌بینی کننده ی سلامت روان می‌باشد. مقابله ی مذهبی مثبت و سبک های دلبستگی ایمن می توانند منجر به سلامت ‌روان بالاتر در بیماران HIVگردند.
3. بازياری ميمند (1389) در پژوهشی پیرامون بررسی رابطه بين سلامت عمومی، تاب‌آوری و مکانيسم‌های دفاعی و همچنين پيش‌بينی سلامت عمومی افراد مبتلا به ميگرن ميگرن به این نتیجه دست یافت که افراد مبتلا به سردرد ميگرنی بيشتر از مکانيسم دفاعی رشد نايافته و روان آزرده استفاده می‌کنند و بين وخامت سلامت عمومی با تاب‌آوری و همچنين با مکانيسم دفاعی رشد يافته رابطه منفی معنادار و بين اين وخامت با مکانيسم‌های دفاعی رشد نايافته و مکانيسم‌های دفاعی روان آزرده رابطه مثبت معناداری وجود دارد. از طرف ديگر بين تاب‌‎آوری با مکانيسم‌های دفاعی روان آزرده و تاب‌آوری با مکانيسم‌های رشد نايافته رابطه منفی و بين تاب‌آوری با مکانيسم‌های دفاعی رشد يافته رابطه مثبت معناداری وجود دارد. همچنين هر اندازه فرد بيشتر از مکانيزم‌های دفاعی رشد يافته استفاده کند از ميزان وخامت سلامت عمومی او نيز کاسته خواهد شد، اما اين رابطه با حضور متغير تاب‌آوری قوی‌تر خواهد شد. نتيجه‌گيری: اين مطالعه نشان داد که افراد ميگرنی‌ای که از مکانيسم‌های دفاعی رشد يافته استفاده می‌کنند در شرايط تاب‌آوری بالا از سلامت عمومی مطلوب‌تری (وخامت کمتر در سلامت عمومی) برخوردار خواهند شد.
4. ابوالقاسمی، (1388) پژوهشی با عنوان بررسی نقش سبک های دلبستگی و مکانيزم های دفاعی در تميز دانشجويان سيگاری و غيرسيگاری انجام داده است. نتايج نشان داد که بین سبک های دلبستگی و مکانيزم های دفاعی رابطه معنی دار وجود دارد.
5. محمدپور يزدي (1388) در تحقيقي نشان دادند كه افراد با سطح مطلوب سلامت عمومي و نمر ه ي اضطراب حالت – صفت پايين، از سبك هاي دفاعي پخته استفاده مي كنند. وايلنت و دريك (1985)، باند و وايلنت (1986) دريافتند كه سلامت رواني با استفاده از مكانيسم هاي دفاعي پخته نظير پيش بيني، والايش، شوخي و فرو نشاني رابطه دارد. افرادي كه مكانيسم هاي دفاعي پخته را بكار مي برند با فشار رواني به خوبي كنار آمده و سازگارانه به تعارض پاسخ مي دهتد. شناسايي مكانيزم هاي دفاعي اختلال هاي مختلف براي كمك به تشخيص افتراقي آن ها كاربرد قابل قبولي دارد؛ اين كه مشخص شود هر اختلال با چه نوع مكانيزم دفاعي برجسته اي همراه است، علاوه بر فهم بيشتر عملكرد نظام رواني، راهبردي كمكي در جهت تشخيص و تميز اختلال هاي رواني است (كرامر، 2000).
6. بشارت (1386) نقش واسطه اي مكانيسم هاي دفاعي در رابطه بين سبك هاي دلبستگي و هوش هيجاني تاثير واسطه اي مكانيسم هاي دفاعي در رابطه بين سبك هاي دلبستگي و هوش هيجاني جزيي است. مكانيسم هاي دفاعي ميزان تاثير سبك هاي دلبستگي بر هوش هيجاني را كاهش مي دهد اما اين تاثير كامل نيست، يعني رابطه سبك هاي دلبستگي و ناگويي هيجاني همچنان معنادار باقي مي ماند. لذا به-منظور بازسازي فرايندهاي تنظيم هيجان، علاوه بر تقويت ويژگي هاي ايمني بخش دلبستگي، لازم است زمينه هاي به كارگيري مكانسيم هاي دفاعي رشديافته نيز فراهم شود.
7. قبادي (1386) پژوهشی پیرامون تبیين سلامت رواني بر مبناي سبك ها و مكانيزم هاي دفاعي در دانشجويان دانشگاه آزاد اسلامي واحد چالوس انجام داده است يافته هاي اين تحقيق حاكي از آن است كه بين اضطراب با مكانيزم هاي دفاعی، ناارزنده سازي، خيال پردازي اوتيستيك، بدني سازي، همه كار تواني، انكار در سطح (فرمول در متن اصلي مقاله) همبستگي مثبت وجود دارد. همچنين مكانيزم هاي دفاعي والايش و فرافكني توانايي تبيين تغييرات سلامت رواني را دارند و بقيه مكانيزم ها از اين توانايي برخوردار نيستند. و همچنين سلامت روان با مكانيزم دفاعي رشد نايافته بيشترين ارتباط را دارد.
8. بشارت و همکاران (1380) پژوهشی با عنوان بررسي رابطه سبك هاي دلبستگي و مكانيسم هاي دفاعي انجام داده است. نتايج تحقيق نشان داد که بين سبک دلبستگي شخص و سبک دفاعي وي رابطه معني دار وجود دارد: آزمودنيهاي داراي سبک دلبستگي ايمن بيش از آزمودنيهاي داراي سبک دلبستگي ناايمن (اجتنابي و دوسوگرا) از مکانيسم هاي دفاعي رشد يافته استفاده کردند؛ آزمودنيهاي داراي سبک دلبستگي ناايمن بيش از آزمودنيهاي داراي سبک دلبستگي ايمن از مکانيسم هاي دفاعي رشد نايافته و نورتيک استفاده کردند و آزمودنيهاي داراي سبک دلبستگي ناايمن دوسوگرا بيش از آزمودنيهاي داراي سبک دلبستگي ناايمن اجتنابي از مکانيسم هاي دفاعي رشد نايافته و نورتيک استفاده کردند. نتايج پژوهش حاضر، که براي نخستين بار رابطه سبکهاي دلبستگي و مکانيسم هاي دفاعي را بررسي کرده است، در اين مقاله تبيين و تشريح خواهند شد.
9. ﻣﻄﺎﻟﻌﻪي ﺑﺸﺎرت و ﻫﻤﻜﺎران ﻣﺸﺨﺺ ﻛﺮد ﻛﻪ واﺣﺪﻫﺎي ﻣﻮرد ﭘﮋوﻫﺶ ﺑﺎ ﺳﺒﻚ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻧﺎاﻳﻤﻦ و ﻫﻢﭼﻨﻴﻦ آنﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ داراي ﺳﺒﻚ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﺟﺘﻨﺎﺑﻲ ﺑﻮدﻧﺪ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺳﺒﻚ دوﺳﻮﮔﺮا، ﻣﺸﻜﻼت ﺑﻴﻦ ﺷﺨﺼﻲ ﻛﻤﺘﺮي داﺷﺘﻨﺪ. ﻳﺎﻓﺘﻪﻫﺎي اﻳﻦ ﭘﮋوﻫﺶ ﺑﺮ اﺻﺎﻟﺖ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ ﺑﻪ ﻣﻨﺰﻟﻪي ﻳﻚ ﻧﻴﺎز ﻧﺨﺴﺘﻴﻦ و اﻧﺘﻘﺎل آن ﺑﻪ ﻧﺴﻞﻫﺎي ﺑﻌﺪي اﺷﺎره دارد (ﺑﺸﺎرت و ﻫﻤﻜﺎران، 2000). ﺳﺎﻓﻮرد ﻧﺸﺎن داد ﻛﻪ اﺣﺘﻤﺎل ﺑﻴﺸﺘﺮي دارد اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ ﻧﺎاﻳﻤﻦ، اﺿﻄﺮاب و اﻓﺴﺮدﮔﻲ را ﺗﺠﺮﺑﻪ ﻛﻨﻨﺪ (ﺳﺎﻓﻮرد ، 2002).
2-4-2-پیشینه خارجی:
1. محمد پور یزدی(2009) در پژوهش خود به این نتیجه دست یافت افرادی که از مكانيسم هاي دفاعي رشد يافته استفاده مي كنند از سطح سلامت عمومي بيشتري نيز برخوردارند.
2. تامپسون (2007) در پژوهش خود به این نتیجه دست یافت زماني كه افراد از مكانيسم هاي دفاعي رشد يافته دربرابر اتفاقات بد استفاده مي كنند اضطراب آنها بسياركمتر از افرادي مي شود كه مكانيسم هاي دفاعي رشدنايافته را به كار مي گيرند.
3. ویلنت (2005) بر اساس یافته های پژوهش خود به این نتیجه دست یافت که مكانيسم هاي دفاعي با پيامدهاي جسماني و رواني در ارتباط هستند.
4. بوند و پري (2004) در پژوهشی دریافتند که سلامت رواني و جسمي افراد به طور معناداري با مكانيزم هاي دفاعي آن ها در ارتباط است.
5. کالینز (2002) در پژوهشی دریافتند که اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﻳﻤﻦ، ﺳﻄﺢ ﺑﺎﻻﺗﺮي از اﻋﺘﻤﺎد و رﺿﺎﻳﺖ و ﺳﻄﺢ ﭘﺎﻳﻴﻦﺗﺮي از ﺗﻌﺎرﺿﺎت دارﻧﺪ، در ﺣﺎﻟﻲ ﻛﻪ اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ دوﺳﻮﮔﺮا ﺑﺎ ﻋﺪم ﺗﻌﺎدل در اﺣﺴﺎﺳﺎت و ﺗﻌﺎرﺿﺎت ﺑﻴﺸﺘﺮ و اﻓﺮاد ﺑﺎ دﻟﺒﺴﺘﮕﻲ اﺟﺘﻨﺎﺑﻲ ﺑﺎ رﺿﺎﻳﺖ و ﺻﻤﻴﻤﻴﺖ ﻛﻤﺘﺮ و ﺗﻌﺎرﺿﺎت ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻣﺸﺨﺺ ﻣﻲﺷﻮﻧﺪ.
6. كرامر، (2000) در پژوهشی دريافتند كه افرادي كه مكانيسم هاي دفاعي پخته را بكار مي برند با فشار رواني به خوبي كنار آمده و سازگارانه به تعارض پاسخ مي دهند. شناسايي مكانيزم هاي دفاعي اختلال هاي مختلف براي كمك به تشخيص افتراقي آن ها كاربرد قابل قبولي دارد؛ اين كه مشخص شود هر اختلال با چه نوع مكانيزم دفاعي برجسته اي همراه است، علاوه بر فهم بيشتر عملكرد نظام رواني، راهبردي كمكي در جهت تشخيص و تميز اختلال هاي رواني است .
7. وايلنت و دريك (1985) و باند و وايلنت (1986) در پژوهشی دريافتند كه سلامت رواني با استفاده از مكانيسم هاي دفاعي پخته نظير پيش بيني، والايش، شوخي و فرو نشاني رابطه دارد. افرادي كه مكانيسم هاي دفاعي پخته را بكار مي برند با فشار رواني به خوبي كنار آمده و سازگارانه به تعارض پاسخ مي دهتد.

.

فصل سوم
روش پژوهش

مقدمه
در این فصل شيوه اجراي تحقيق معرفي شود. پس از آن به جامعه آماري، روش نمونه‌گيري و نحوه محاسبه حجم نمونه اشاره مي‌شود. آنگاه ابزار جمع‌آوري داده‌ها و مقياس ارزيابي آنها توضيح داده مي‌شود. در ادامه روش تجزيه و تحليل داده‌ها بر اساس فرضيه‌ها و روش‌هاي آماري براي آزمون فرضيه‌ها تشريح شده است. در انتهاي اين فصل نيز به بيان مشکلات و موانع پيش روي محقق در اجرا اين تحقيق خواهيم پرداخت.
3-1- روش تحقیق :
دراین پژوهش با توجه به ماهیت پژوهش حاضر از نظر هدف کاربردي و از نظر ماهيت و روش جزء پژوهش هاي توصيفي است.
3-2-فرآیند تحقیق
فرايندي كه در اين فصل بر اساس آن عمل شده است را مي توان به صورت شكل3-2 نشان داد.

3-3-جامعه آماری، حجم نمونه و روش نمونه گیری
جامعه آماری در اين پژوهش شامل تمامي دانشجویان رشته ی اقتصاد و حسابداری دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران مرکز بود. حجم نمونه با استفاده از جدول کرجسی و مورگان 260 نفر به دست آمد. جهت انتخاب افراد نمونه از روش نمونه گيري طبقه ای با نسبت مساوی استفاده گردید
3-4-ابزار انداره گیری:
ابزار اندازه گیری در پژوهش حاضر شامل سه دسته پرسشنامه بود:
1: پرسشنامه سبک های دلبستگی:
پرسشنامه سبک های دلبستگی دارای 15سوال است که توسط هزین و شیور ( 1987) ارائه شده است. این پرسشنامه در سبک مقیاس (5 نقطه ای) توسط شرکت کنندگان درجه بندی گردید که به هرگز نمره صفر و تقریباً همیشه نمره 4 تعلق می گیرد. از آزمودنی خواسته شد تا گزینه هایی را انتخاب کنند که سبک مشخص آنها را در روابط نزدیک بهتر توصیف می کند. نمرات خرده مقیاس های دلبستگی توسط میانگین 5 سوال هر خرده مقیاس به دست آمده پنج ماده پرسشنامه مربوطه به سبک های دلبستگی ایمن 5 ماده مربوط به سبک دلبستگی نا ایمن اجتنابی و 5 ماده مربوط به سبک های دلبستگی نا ایمن دو سوگرا.
تحلیل عاطفی پرسشنامه هیزن و شیور (1987) توسط کولینزورید (1990) به استخراج سه عامل عمده منجر شد که توسط پژوهشگران به عنوان ظرفیت پیوستن به روابط نزدیک و صحیحی تفسیر می شود. هیزن و شیور پایایی باز آزمایی کل این پرسشنامه را 81% و پایایی با الفای کرونباح را 78% به دست آوردند.کولینزورید هم پایایی بالایی با الفای کرونباخ 79% در مورد این ابزار به دست اوردند. هیزن و شیور روایی ملاکی و محتوی را خوب گزارش نمودند و روایی سازه آن را در حد بسیار مطلوب گزارش داده اند. همچنین بررسی روایی همزمان این پرسشنامه توسط رحیمیان (1383) رابطه مثبت و معناداری را نشان داده است .
2: پرسشنامه مکانیسم های دفاعی:
پرسشنامه مکانیسم هاي دفاعي: مكانيزم دفاعي آزمودني ها در اين پژوهش با استفاده از فرم فارسي پرسشنامه مکانیسم دفاعي كه توسط بشارت، شريفي، ايرواني( 1381 ) هنجاريابي شده است، اندازه گيري شد. اين پرسشنامه يک ابزاري 40 سوالي و با مقياس 5 درجه اي ليكرت است كه بيست مكانيزم دفاعي را بر حسب سه سبك دفاعي رشد يافته (مانند مكانيزم والايش و شوخ طبعي)، نوروتيك (مانند آرماني سازي و واكنش متضاد) و رشد نايافته (مانند جا به جايي و دليل تراشي) را مي سنجد. ضريب هاي الفاي كرونباخ پرسش هاي هر يك از سبك هاي رشد يافته، رشد نايافته و نوروتيك در فرم فارسي براي كل آزمودني ها به ترتيب 75، 74 و 73 درصد به دست آمد كه نشانه ي همساني دروني رضايت بخش براي فرم ايراني پرسش نامه سبك هاي دفاعي محسوب مي شود. اعتبار باز آزمايي پرسش نامه ي سبكهاي دفاعي براي يك نمونه ي 30 نفري در دو نوبت محاسبه شد. در پژوهش حاضر ضريب آلفای کرونباخ برای پرسشنامه حاضر برای هر يك از سبك هاي رشد يافته، رشد نايافته و نوروتيك به ترتیب 0.86، 0.79 و 0.81 درصد به دست آمد.
3: پرسشنامه 28سوالی سلامت روانی یا عمومی(GHQ-28):
فرم 28 ماده‌اي پرسشنامه سلامت روان كه در اين پژوهش از آن استفاده شده توسط گلدبرگ در سال 1979 تدوين يافته و سوال‌هاي آن بر اساس روش تحليل عامل بر روي فرم 60 ماده‌اي اوليه استخراج گرديده است. اين پرسشنامه نيز همانند فرم اوليه مشتمل بر 4 مقياس فرعي است، اما هر يک از آنها داراي 7 پرسش است. مقياس‌هاي تشكيل دهنده پرسشنامه ی سلامت روان 28 سوالی عبارت است از:
1-علائم جسماني كردن
2- اضطراب و بي خوابي
3- اختلال در كنش كاركرد اجتماعي
4-افسردگي اساسي
در تمامی سوال‌ها فرد بايد گزينه‌هايي را كه با اوضاع و احوال او بيشتر مطابقت دارد مشخص نمايد. پاسخ فرد به هر يك از پرسش‌ها، در يك طيف چهار در جه اي «از خیلی کمتر از حد معمول، کمتر از حد معمول، در حد معمول، بیشتر از حدمعمول، خیلی بیشتر از حدمعمول » مشخص مي‌شود. در همه گزينه‌ها، درجات پايين نشان دهنده سلامتي و درجات بالا حاكي از عدم سلامتي و وجود ناراحتي در فرد است (گلدبرگ ، 1979)
روش نمره گذاري پرسشنامه سلامت روان بدين ترتيب است به هر پاسخ از راست به چپ، نمره صفر، يك، دو و سه تعلق مي‌گيرد، الف صفر، ب يك، ج دو، د سه در نتيجه نمره فرد در هر يك از خرده مقياس‌ها از صفر تا 21 و در كل پرسشنامه از صفر تا 84 خواهد بود. نمرات هر آزمودني در هر مقياس بطور جداگانه محاسبه شده و پس از آن نمرات 4 زير مقياس را جمع كرده و نمره كلي را به دست مي‌آوريم. در اين پرسشنامه نمره كمتر بيانگر سلامت روان بهتر مي‌باشد.

Related posts:

این نوشته در دسته‌بندی نشده ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.